نزدیک دو ماه زمان گذشته بود از آغاز جنگ تحمیلی چهلروزه. با آرمیتا به قصد شرکت در تجمعات شبانه از خانه خارج شدهایم. دختر شهید شوشتری تماس گرفته. چند وقت قبلش برای برنامهای شماره تماس خانم شهید شیرازی را از من گرفته. احوال خانم دیانتی (همسر شهید شیرازی) را به او دادهام. در تماس قبلی به مهناز شوشتری گفتهام هنوز با خانم دیانتی برای عرض تسلیت تماس نگرفتهام. به مهناز میگویم همچنان تماس نگرفتهام. میگویم در زبانم نمیچرخد تسلیت بگویم. دنبال زمانی بودم که به طور اتفاقی همسر شهید شیرازی را در جایی ببینم. مهناز ترغیبم میکند تماس بگیرم. تماس را که قطع میکنم؛ آرمیتا سرزنشم میکند و میگوید هیچ توجیهی ندارد تماس نگیری مامان. آن هم با آن همه محبت و لطفی که سردار شیرازی و خانم دیانتی به ما داشتهاند. راست میگفت. به خودم جرات میدهم به خانم دیانتی پیام میدهم. اول قرار میگذارم بروم منزلشان. برنامهمان به هم نمیخورد. تقریبا سرزده میروم دیدنشان محل کارشان. عجیب زمین و زمان در کار میآیند و نزدیک به دو ساعت مهمانشان در اتاقشان میشوم. خاطرات را مرور میکنیم.
خانم دیانتی از کسانی بودند که همراه همسر رهبر شهید انقلاب به منزلمان آمدند. در دیدارهای بیت همدیگر را میدیدیم. زنی قدرتمند و پر از احساس. به تدریج دوستی نزدیکی بینمان شکل گرفت. سال ۱۳۹۳ در دیدار دانشجویان در اربعین حسینی من و آرمیتا هم حاضر بودیم. بر حسب اتفاق کنار خانم دیانتی نشسته بودم. از حسرتم برای نرفتن به اربعین گفتم.
بعد پایان مراسم آرمیتا و من را بردند خدمت حضرت آقا. آرمیتا مکلف نبود هنوز. به احترام حضرت آقا در دیدارهای بیت چادر پوشیده بود. آقا گفتند آرمیتا خانم حجابت چقدر قشنگ است...
شیوه حضرت آقا همین بود. آدمها را با خودشان همراه میکردند با منشی ایجابی و مبتنی بر تشویق.
خانم دیانتی در این دیدار کوتاه کنار ما بودند. بعد از مراسم گفتند اگر امکان زیارت کربلا فراهم شود دوست دارید بیاید؟ گفتم حتما. آن سفر عجیب جور شد. دوستی من با خانم دیانتی و دختران سردار شهید شیرازی (فرشته، مریم و زهرا) پس از آن سفر عمیقتر شد. روضههای خانگی شان دعوت میشدم.
سردار شیرازی در بازگشت از سفر به استقبال خانوادهشان آمد. آرمیتا به برادرم و عمههایم گفته بود باید با حلقهی گل بیاید به استقبالم!
سردار شیرازی که صمیمانه برخورد میکرد از برادرم پرسید چه میخوانی؟ نام اراک که آمد گفت منم فارغ التحصیل فیزیک دانشگاه اراکم...
سردار شیرازی به مدت ۳۸ سال ملازم و همراه رهبر شهید به عنوان رییس دفتر نظامی بود. به اذعان متخصصان ملازمی آگاه و مدیر و مدبر که مشاورههای ایشان در راهبردهای نظامی این سرزمین تأثیر به سزایی داشت. همراهی که مزدش، شهادت در رکاب رهبر شهید انقلاب بود.
شهره پیرانی
☑️ ویردار
🆔 @Virdarr
✍شهره پیرانی
رفتهایم دیدار مسئولان نظام
به نظرم سال ۱۳۹۱ است. جز معدود دفعاتی است که آرمیتا وسایل نقاشی همراهش است. تا آقا تشریف بیاورند با همان کاغذ و مداد... نقاشی میکشد. خوشحالم که سرگرم است. نقاشی که تمام میشود میگوید میخواهم ببرم به آقا بدهم نقاشی را. میگویم نمیشود آرمیتا. گریه میکند. من اصلا خجالت میکشم بخواهم مطرح کنم این تقاضا را. خانم دکتر قاسمی همسر شهید شهریاری به تیم حفاظت آقا میگویند اجازه بدهید آرمیتا برسد خدمت آقا نقاشیش را بدهد. من هنوز خجالت میکشم بابت این تقاضای آرمیتا. تیم حفاظت بعد مشورت کوتاهی اجازه میدهند. آرمیتا را پیش از آغاز سخنرانی آقا میبرند بالای سکو خدمت آقا. نقاشی را میدهد آقا. محبت میکنند آقا به آرمیتا مثل همیشه...
بعد جلسه عکسهای دیدار را که میبینم متوجه میشوم این لحظات ثبت شدهاند.
بعد شهادت آقا، آرمیتا متنی برای آقا نوشت در به در دنبال این عکس بود. با توجه به محدودیتهای اینترنتی نتوانستیم پیدایش کنیم. میگفت بین همهی عکسهایم با آقا آن عکس را بیشتر از همه دوست دارم. متن آرمیتا بدون این عکس منتشر شد.
در سفر مشهد مطلبی در مورد آرمیتا منتشر شد با دو عکس همراه آقا، یکی از آنها این عکس بود. در این ۱۴ سال به جزییات این عکس دقت نکرده بودم. به دست آرمیتا در گرمای دست آقا. به نگاه محبتآمیز و پدرانه آقا
به لبخند آرمیتا ...
سایه به سایه، بَر به بَر، با تو و رفتهای زِ بَر
هفته به هفته، مَه به مَه، روی مَهَت ندیدهام
#طارق_خراسانی
☑️ ویردار
🆔 @Virdarr
«پارهای از کتاب یک روز از زندگی عابد سلامه»
سیزدهم
بسیاری از فلسطینی ها پس از اشغال خانه هایشان به حُمص در سوریه گریختند. آنها را نخست در قلعه ای قرون وسطایی و سپس در محوطه ی اصطبلهای پادگانی از دوره ی حکمرانی فرانسوی ها جا دادند. آنجا اردوگاه حمص نام گرفت. بخشهای مختلف اردوگاه را به نام شهرهایشان نام گذاری کردند. حیفا در ورودی اردوگاه بود و نشان از اهمیت آن داشت. خیابانها هم به نام شهرهای فلسطین - از الخلیل و بیت المقدس گرفته تا ناصریه، صفد و ترشیحا - نام گذاری شده بودند. آب یا برقی در کار نبود. عایق بندی اندک بود و از توالت های همگانی استفاده می کردند. زمستانها باران با صدای بلند به سقف حلبی میخورد و به سختی میشد در مه دود اجاق پارافینی نفس کشید.
میانشان لباسهای دست دوم همراه با کفش های غالباً تابه تا توزیع میشد. یک سال در پایان ماه رمضان و برای عید فطر، به فکر مادر بزرگ هدی رسید که لباسهای بچه ها را با جوهر آبی رنگ کند که نو به نظر بیایند. تقریباً همه ی زنان از او تقلید کردند و اردوگاه به دریایی از رنگ آبی تبدیل شد.
در سوریه پناهندگان فلسطینی مذکر می بایست به خدمت اجباری سربازی میرفتند. آنها را به عضویت ارتش آزادی بخش فلسطین یعنی شاخه ی نظامی ساف در می آوردند که تحت کنترل ارتش سوریه بود.
☑️ ویردار
🆔 @virdarr