eitaa logo
دانشگاه مجازی
902 دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
7هزار ویدیو
2.1هزار فایل
در این دانشگاه مدرکی نیست، ان شاء الله علمی باشد. ارتباط با ادمین: @shirvani_shiri
مشاهده در ایتا
دانلود
‏عکس از شیروانی
‏فیلم از طرف شیروانی
صحنه مشعر الحرام چقدر شبیه محشر است
🚨 تلاش برای بلند کردن علامه طباطبایی از زمین با نیروی روحی 💠 آیت‌الله سید موسی شبیری نقل می‌کند مرتاضی از هند به قم آمده بود و ادعاهای عجیبی داشت؛ می‌گفت می‌تواند انسان را با نیروی روحی‌اش از زمین بلند کند. آیة الله سید موسی صدر به او گفت: «اگر می‌توانی مرا از زمین بلند کن.» مرتاض کمی تلاش کرد و آقا موسی را با سینی حدود یک متر به هوا برد. بعداً به سید موسی گفتیم چرا آبروی ما را بردی؟! سید موسی گفت: «می‌خواستم طلسمش را بشکنم اما نمی‌توانستم از سینی بپرم.» مرتاض را نزد علّامه طباطبائی بردیم. گفتیم: «این مرتاض از هند آمده و کارهای خارق‌العاده می‌کند.» علّامه فرمود «خب نشان بدهد من مشغول نوشتن هستم و او هم کار خودش را بکند.» مرتاض هندی وردهایی خواند و مدتی کارهایش طول کشید. علّامه نیز سرش روی کاغذ بود و کنار دیوار نشسته بود. مدتی گذشت؛ فقط علامه سه دفعه بین نوشتن خود به مرتاض نگاه کردند و به نوشتن خود ادامه دادند. ناگهان مرتاض برخاست و وسائل خود را جمع کرد و با آشفتگی بیرون رفت! برخی از ما در پی او رفتیم و از او پرسیدیم: «چه شد؟! چرا نتوانستی؟!» او با عصبانیت گفت:«من همه نیروی خود را به کار گرفتم تا روح او را تسخیر کنم و او را از زمین بلند کنم، ایشان نگاهی به من کردند و همه وردهایم باطل شد؛ به علاوه نفوذ نگاهش به گونه‌ای بود که کم مانده بود قبض روح شوم؛ مانند این که کسی گلوی مرا گرفته و کم مانده بود، خفه شوم! دفعه دوم تلاش بیشتری کردم. اما او با یک نگاه کوتاه، دوباره کم مانده بود جان مرا بگیرد! دفعه سوم همه تلاشم را برای تسخیر او به کار انداختم اما او طوری نگاهم کرد که احساس خفگی و فشار گلویم از دو دفعه پیش، بیشتر بود. این بود که فهمیدم این فرد را نمی‌توان تسخیر کرد و او خیلی عظمت دارد.» آن مرتاض هندی که از شکست خود ناراحت بود همان شب از قم رفت. 📙زِمهر افروخته، سید علی تهرانی،ص۲۰۷
از نوشته های زیبای 🌺 سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود. اصلاً با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم... اما وسط راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پول نبود…! جیب چپ نبود… جیب پیرهنم! نبود که نبود… گفتم حتماً تو کیفمه! اما خبری از پول نبود… به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار می‌کردی؟!! گفت: به قیافه اش نگاه می کنم! گفتم: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق براش افتاده…!!! یک‌دفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت: به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی، می رسونمت … 🌺 خدای من! من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه نگاه می کنم، می بینم هیچی ندارم، خالیِ خالی ام … فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت … 🌺 خدایا ما رو می رسونی؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مون می‌کنی؟؟ اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک ... @bisimchi10