الان دقیقا همونجاییم که مولانا میگه:
چند خموش میکنم
سوی سکوت میروم.
@vlog_ir
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سیاست_زنانه
بزرگ شدن وقتی اتفاق میفته
که تو بفهمی ، پیشگیری بزرگترین درمانه ؛
اگر یاد بگیری به هر کسی اطلاعات ندی
بعدا هم نیاز نیست بخاطر این اطلاعات
سرزنش شی.
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
⇠«رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ.»
⇠خدایاآنچهراکهطاقتآننداریمبردوشمامگذار.🌙
@vlog_ir
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نکات_آشپزی
یه بار با این روش درست کن😍خیلی خوب و عالی میشه🥰🤌
خوشرنگ و عالی🤌🥰😍
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
- اوحدی چه قشنگ میگه 🌿:
◗گر جان من بخواهی، کردم حلال بر تو ؛
چیزی که دوست خواهد، بر ما حرام باشد..!◖
@vlog_ir
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشهبرامتومهمترازهمهچیبودی.
ازخودم،از کارام،ازخوابم.تواولویتزندگیمنی
اصلاتواولینمنباشیهمهچیغلطه🫂'🩷!
@vlog_ir
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_حسین
-داره کاروان عزا میرسه
-حسین این شبا کربلا میرسه❤️🩹..؛
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
-امامصادقعلیهالسلام:
هنگامی که جان [مومن] به سینهاش
میرسد،
علی بن ابی طالب را میبیند که میفرماید
من علی بن ابی طالبم؛
همان که اورا دوست داشتی..💚
@vlog_ir
" سرگذشت عاشقانه و واقعی فلک "
یـاد بـگـیـریــم شـاد زنـدگــے کـنـیـم♡ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ♡
@vlog_ir
عاشقانه ای برای زندگی
.آخه بهار چی این بار با تحکیم گفت سهیلا ،بهار که کاری نداری مخورونی میندازی یه گوشه میخوابه دیگ
گفت بیا بشین پشت سرش رفتم گفت :ببین از دوتا بیمار پرستاری میکنی حق نداری لحظه ای تنهاشون بزاری گفتن قبلا سابقه مراقبت از بیمار بدتر از اینا هم داشتی
متین رو میگفت
-غمگین گفتم بله
چند تیکه کاغذ داد گفت امضا کن
چرا ؟؟
چیه ؟!فک کردی اون همه پول مفت دادم باید کار کنی دیگه باید یه تضمینی باشه
نگاهش کردم گفت :عزیزم نترس فقط برای تضمین هستیش امضا کردم اون خانوم بلند شد گفت پخت پز تمیز کاری هم با خودته بلند شد رفت چند قدم رفته بود برگشت گفت اگه داروهاشونو به موقع بدی آروم هستن نگران نباش نیم ساعت دیگه بده بعد شماره ای داد اگه مشکلی پیش اومد تماس بگیرم
رفت از در خارج شد نشستم رو مبل یهو صدای تیک در اومد فهمیدم در قفل کرده اولش خیلی ترسیدم ولی بخودم دلداری دادم فقط چندماه زود تموم میشه بخاطر بهار باید تحمل کنم
بعد نیم ساعت رفتم داروهای مرتضی و ژیلا رو دادم آروم بودن برگشتم
سه روز بود اینجا بودم تو این سه روز همه تنم کبود شده بود کمرم بشدت درد میکرد گاهی سعی میکردم در باز کنم برم بیرون ولی نمیشد دلم تنگ بهار بود نگران بودم روز چهارم در باز شد اون زنه همراه یه پسر چهارده ساله اومد گفت مریض جدید
گفتم ینی چی من نمیتونم
گفت وقتی ۲۰ میلیون گرفتی چرا چیزی نگفتی
کدوم ۲۰ میلیون ؟
ولی زنه به حرفم گوش نداد زنگ زد یه مرده خرید که کرده بود آورد خونه داروهای پسر ۱۴ ساله که اسمش عرفان بود داد رفت دوباره در قفل کرد
در طول روز یا از دست بچه ها کتک میخوردم یا بزور بهشون غذا میدادم مراقب بودم وقت داروهاشون نگذره عرفان خیلی اذیت میکرد باهام لج میکرد یهو وسط پذیرایی خرابکاری میکرد
دلم تنگ بچم بود من گیر کرده بودم هر هفته اون خانوم میاومد من التماس میکردم بزاره برم حداقل از بچم خبری بگیرم دو ماه بود اونجا بودم خودمم داشتم دیونه میشدم تا اینکه دستمو عرفان گاز کرد جای دندوناش عفونت کرد کم کم عفونت زد به خونم تب شدید کردم با این وجود به بچه ها میرسیدم دلم میسوخت براشون روز سه شنبه بود به شماره تلفنی داده بود زنگ زدم گفتم خانوم جابری من حالم خیلی بده دیگه نتونستم ادامه بدم افتادم....
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/joinchat/2160263385C70b5bf0bff
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا