آدمیزاد را چه به فخر فروشی
آغازش نطفه ای است و فرجامش مرداری
نه می تواند خود را روزی دهد
و نه میتواند جلوی مرگ خویش را بگیرد.
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
از کوفه تا شمشیر عزراییلهایش،
از کربلا تا شام با تفصیلهایش،
بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز...
امروز آمد دیدن فامیلهایش!
خود را به روی قبرهای خاکی انداخت...
بانوی مکه با همان تجلیلهایش!
حال عجیبی داشت وقتی بازمیگشت!
بغض غریبی داشت در ترتیلهایش!
با او چهل روز ُ چهل شب همسفر بود،
کابوسهایی تلخ با تأویلهایش!
اینجا پذیرفت آنچه را باور نمیکرد،
دل کند حوا آخر از هابیلهایش!
زن مانده بود ُ یک بیابان بیپناهی!
زن مانده بود ُ داغ اسماعیلهایش!
_مطهرهعباسیان_
_اربعین_
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
تو را بخاطر دِرهَم چه دَرهَمَت کردند..
اصلا نمیدونم چی باید بگم انقد که این غم بزرگه ..
اصلا باورم نمیشه انگار ...
قلب ماهم واسه شما تیکه تیکه شده