" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
از کوفه تا شمشیر عزراییلهایش،
از کربلا تا شام با تفصیلهایش،
بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز...
امروز آمد دیدن فامیلهایش!
خود را به روی قبرهای خاکی انداخت...
بانوی مکه با همان تجلیلهایش!
حال عجیبی داشت وقتی بازمیگشت!
بغض غریبی داشت در ترتیلهایش!
با او چهل روز ُ چهل شب همسفر بود،
کابوسهایی تلخ با تأویلهایش!
اینجا پذیرفت آنچه را باور نمیکرد،
دل کند حوا آخر از هابیلهایش!
زن مانده بود ُ یک بیابان بیپناهی!
زن مانده بود ُ داغ اسماعیلهایش!
_مطهرهعباسیان_
_اربعین_
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
تو را بخاطر دِرهَم چه دَرهَمَت کردند..
اصلا نمیدونم چی باید بگم انقد که این غم بزرگه ..
اصلا باورم نمیشه انگار ...
قلب ماهم واسه شما تیکه تیکه شده
مولانا:
شمس، چرا هر چه بیشتر میفهمم، بیشتر احساس تنهایی میکنم؟
شمس:
چون حقیقت، آدم را از شلوغی بیهوده جدا میکند.
همه توان ماندن در عمق را ندارند.
مولانا:
پس آدم دلش را به کی بسپارد؟
شمس:
به کسی که سکوتت را هم بفهمد، نه فقط حرفهایت را.
مولانا:
و اگر هیچکس نفهمید؟
شمس:
آن وقت خدا کافیست؛ بعضی دلها را فقط آسمان میفهمد.