بلاخره آدم یجایی خسته میشه، یجایی ازهمه چی میبره!
میگذره از هرچی که یه روزی مال خودش بود سهم خودش بود یا اصلا هرچیزی که برای بدست آوردنش سختی کشید!
یهروزی میگذره از همه ی هدفایی که ساخته بود….
خسته میشه از اون همه تلاشی که کرد و هیچی نشد،هیچی تغییری ایجاد نشد!
یه روزی آدم خسته میشه از اونی که یه روزی کل دنیاش بود!
خیلی سعی کردم دوباره بشه مال خودم،از همه چی گذشتم،غرورم،وجودم،خیلی هدف هایی که قبل از اون داشتم!
ولی بریدم!دیگه نیستم !
با تموم وجودم دوست داشتم ولی دیگه ازت گذشتم!بعد از این یه زندگی دیگه برای خودم میسازم اینسری بدون اینکه هدفم تو باشی!
-گذشتم!
ولی اگه یه دختر یه روز بهت گیر نداد، قهر نکرد، حساس نبود و روت غیرتی نشد، بدون که دیگه دوست نداره، الان متوجه میشی چق دوست داره=)
من فراموشکار نیستم، اتفاقا خیلی سخت از یاد میبرم، همین الان هم که میبینی قوی و بیخیال دارم ادامه میدم همش توو ظاهره، از باطنم خبر نداری، یسری خاطرات و یسری آدما هیچوقت فراموش نمیشن، یعنی تو هروقت دفترچه خاطراتت رو ورق بزنی میبینیشون، یا تکهای از خاطراتشون رو یا خودشون رو، میتونم قسم بخورم لحظهای نبوده که بهت فکر نکنم، لحظهای نبوده که به فکر پر کردن جای خالیت باشم، لحظهای نبوده که از چشمم بیوفتی، لحظهای نبوده که این دل وامونده بهونتو نگیره، میدونی چیه؟ از این همه فاصله خسته شدم، از اینهمه نداشتن خسته شدم، از اینکه هروز به این فکر کنم که کنار یکی دیگه نفس میکشی خسته شدم، از اینکه صبح ظهر شب منتظر نوتیف از طرف توام خسته شدم، دلبر بیا و یک بار هم که شده صادق باش، بیا و بگو که توام دلتنگمی، بیا بگو که بلاخره یک روز برمیگردی، دنیای من بعد از تو تاریک و سرده، هرجاش قدم میزارم تورو میبینم، میترسم از این دنیایی که تو توش نیستی و هرلحظه با نداشتنت روبرو میشم.
یسری ادما میان تو زندگیت با اومدنشون رنگ زندگیت عوض میشه، حال دلت عوض میشه، حس بهتری داری، روز بهتری داری، این ادمو سفت بچسب، این همون نیمه گمشدته، همونی که گمش کرده بودی، همونی که میخواستی و نداشتی، همونی که تموم تلاششو میکنه تا حال دلت خوب باشه، اگه ادمای گذشته زندگیت رفتن بخاطر نبودنشون ناراحت نباش، اونا باید میرفتن تا خوبه بیاد، تا اونی که انتخابته و ادم زندگیته بیاد، بیاد و زندگیتو مثل عسل شیرین کنه، بیاد و بمونه، تا تهش، واست آرزو میکنم، ارزو میکنم بهترین ادم نصیبت بشه، قسمتت بشه و همونی بیاد سراغت که ادم زندگیته، هممون به همچین ادمی نیاز داریم.
یه نقطه از زندگی هست که اوج خستگیته، اون نقطه دیگه بُریدی، اون نقطه دیگه هیچی برات مهم نیست و چشماتو رو همه چیز میبیندی و حرف مغزتو گوش میدی و منطقی رفتار میکنی، الان دقیقا همون نقطه گیر کردم و میخوام دل بِکنم از خاطراتمون، دل بکنم از فکر کردن به چشمات، دل بِکنم از چک کردنت، دل بِکنم از گوش دادن به صدات، این دل کندن اونقدر راحت نیست، سالها گذشت تا تونستم بهش فکر کنم، منی که اینهمه مدت حتی به این موضوع فکر نکرده بودم الان تصمیم گرفتم که بگذرم از هرچی که منو تو رو به هم وصل میکرد، میخوام برگردم به همون زندگی که لیاقتش رو دارم، میخوام به تو فکر نکردن رو یاد بگیرم، میخوام انقدر قوی بشم تا با نداشتنت کنار بیام، نمیدونم یادت هست یا نه ولی بهت گفته بودم که آدمای زندگیم هرچقدر برام مهم باشن یدفه برام تموم میشن، یهو به خودشون میان و میبینن هیچ رنگی توو زندگیم ندارن، یهو ورق برمیگرده، طول کشید اما شد و الان با عابر پیاده برام هیچ فرقی نداری تویی که وجب به وجب این شهر باهات خاطره دارم.