انقد دوست داشتنیه که دلم میخواد چن تار از موهاش همیشه همرام باشه تا نوازشش کنم،
از عطر همیشگیش رو میزم داشته باشم و کلِ اتاقم و تنمو بهش آغشته کنم، یکی از پیرهناشو بگیرم ازش هی بپوشم حس کنم کنارمه؛ انقد دوست داشتنیه که اصن مردن کمه میشه براش زندگی کرد.
گاهی وقتا، آخرین کاری که میتونی برای عزیزانت بکنی، اینکه از پیششون بری و این تنها راهیه که میتونی دوباره بهشون لبخند رو برگردونی با رفتنت دوباره میتونی خوشحالیشون رو ببینی، و اینکه چقدر حالشون بدونه تو بهتره تو با رفتنت،خیلی چیزارو برمیگردونی انگار زندگیشون بعد از رفتنت به دو بخش تقسیم میشه قسمته تاریکیش، ماله زمانیه که تو اونجا بودی، و قسمته روشنایش ماله وقتیه که دیگه نیستی بعضی وقتا این تنها کاریه که از دستمون برمیاد، اینکه همه چیو رها کنیم و بزاریم تا حالشون خوب باشه مگه نه؟
اگه اینطوری نباشه، پس دوست داشتنه ما چه معنی میده وقتی ببینید که چقدر، حالشون خوبه و به شما نیازی ندارند، ارزو میکنید که ای کاش زودتر میرفتید تا خوشحالیشون رو بیشتر می دیدید.
من و افسردگی بهترین دوستای همیم. هروقت بغل بخوام بغلم میکنه، هروقت ناراحت باشم پیشمه، موقع تنهاییام کنارم میمونه و هر صبح بهم صبحبخیر میگه و شبا قبل خواب اشکامو میبوسه. اونقدر دوست خوبیه که حتی نمیذاره با ادما ارتباط برقرار کنم، مبادا ازشون آسیب ببینم. راستشو بخوای نظرمو نپرسید ولی رشته های زندگیمو گره زد به خودش؛ جوری که توی تک تک آهنگام، تکستام، حرف زدنا و رفتارام و هرچیزی که مربوط به منه میتونی یه نشونه ازش پیدا کنی.
من وقتی باهات حرف میزنم انگار لبه کرهء ماه نشستمُ پاهامو آویزون کردم.
انگار زیر بارون دراز کشیدم و عمیق نفس میکشم.
انگار بین ابرای پشمکی پرواز میکنم و اونقدر دور میشم که بین یه تیکه ابر صورتی گم شم.
اصلا انگار آسمون آبی تر از همیشهست،غذاها برام خوشمزه تر و آبدار تره، همه چیز قشنگه و قرار نیست اذیتم کنه.
انگار با زندگی آشتی کردم و میتونم با امید بهش ادامه بدم و هر روز دوستت داشته باشم.