eitaa logo
باد مارا خواهد برد
2هزار دنبال‌کننده
739 عکس
74 ویدیو
1 فایل
غم. دردِ خاموش. زخم‌هایی که جوانه می‌زنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایه‌ها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار این آهنگ برای من خونده شده کِ میگه: بیبی مثل فصلا بودی ، یِ روز بد یِ روز خوبی ، یِ دیوونه‌یِ مودی :)
فکرت پیشِ منه!
دیگه اگه جمجمه ام رو با اره باز کنن تکونش بدن یه مشت کلمه ی بی سر و ته و نامربوط میریزه پایین حتی اون موقع هم نمیتونن درکم کنن
برام مهم نیست که فکر میکنی مقصر تموم شدن رابطه منم، وقتی نمیخوای بفهمی عذابم دادی، به معنای واقعی عذابم دادی.
باد مارا خواهد برد
تا حالا شده به جایی برسید که نتونید هیچ کاری کنید؟ من الان همونجام. با اینکه میدونم یه عالمه کار و د
ما درحالی که غمگین بودیم، دیگران رو تسلی دادیم، درحالی که شکست خورده بودیم به دیگران امید دادیم، درحالی که نمی تونستیم حتی لبخند بزنیم، دیگران رو خندوندیم. با ما از قوی بودن حرف نزنید. -دیاکو
حرف بزن از حست برام بگو بگو چند بار گذاشتنت کنار بگو چند بار چشماتو بستی گفتی زورتو بزن نذار برن حتی وقتی میدیدی تو رفتنشون هیچ نقشی نداری بگو چند بار تو دلت گفتی من این بودم!؟ چند بار با چشمای خودت دیدی داری نابود میشی , خودت , اون یه ذره غرورت داره له میشه و باز اومدی بیرون چشماتو بستی گفتی بیخیال‌. چند بار وقتی بغض داشتی اون اشکه منتظر یه ثانیه غفلت بود تا بریزه پلکاتو محکم فشار دادی و وقتی بازشون کردی مثل یه ادم عادی نگاه کردی بهشون ؟ چند بار گفتی اینم یه شبه مثل بقیه تموم میشه بالاخره . چقدر با چشمای خودت دیدی جلوت دارن با جرثقیل وجودتو خراب میکنن و تو تنها کاری که کردی این بود نشستی دستاتو دورت حلقه کردی؟
بیدار شد،خمیازه ای کشید و به یاد آورد که شب پیش با خود عهد کرده بود فردا که چشمانش را بر روی اولین تلالو خورشید می‌گشاید تمام گذشته اش را فراموش کند و جهان را با زیبایی هایش دوست داشته باشد و زشتی هایش را نیز با مروارید های وجودش شستشو دهد و برای شقایق های باغچه شان به ارمغان برد و به آن لبخند زند. لابد با خود فکر می‌کنی همه چیز به همین سادگی است. خیر... او به خوبی می دانست نور تمام تاریکی ها را خواهد شکست ولیکن بی خبر بود از آنچه که باعث شکست عهد هایش در شب پیش خواهد شد، خود او است.
خودمو با خودم در انداختم.. اینو وقتی فهمیدم که وسط بحث شنیدم:-بیا حداقل خودمونو با خودمون در نندازیم.فهمیدم دیگه دیر شده ،من خیلی وقته از خودم شاکی‌ام.من حتی از شاکی بودنِ بیدلیل آدما هم نسبت بهم ،با خودم جنگ راه انداخته بودم.انگار از دوتا مُشت‌هام خون میاد و هیچ‌کدوم از دستام توان ندارن تا اون یکی رو ببندن.کِی بشه بینِ من و من یکیمون ببازه و میدون خالی بشه و دیگه بس کنم؟کِی بشه؟
دقیقا نمیدونم از کِی شروع شد،اما دیگه خیلی وقته نمیتونم ادمارو تحمل کنم. نمیتونم وایسم و صبر کنم تا بهم ثابت بشه که شاید این یکی فرق داشته باشه با بقیه.فقط به تهش فکر میکنم.اینکه من یه آدم خسته کننده و زَده کننده ام.و خب اون طرف مقابلم هرچقدرم خوب باشه خسته میشه و میره. و من دیگه سرم برای ریزش آوار بعدی جا نداره.
حس میکنم همه چیز غیر واقعیه.مثلِ این میمونه که تو خوابم گیر کردم و میدونم که این یه خوابه و هی منتظرم تا یکی بیدارم کنه،تکونم بده و بگه بلند شو صبح شده.ولی اون صبح هیچ وقت نمیاد و من مثلِ همیشه کارای روزانمو انجام میدم و با همه میگمو میخندم اما در آخر،حس میکنم که اینها بالاخره تموم میشن و یه روز که از همه چی خسته شدم بهترین لباسمو میپوشم و میرم بالای یه ساختمون و تموم.شاید اون موقع بالاخره از خواب پاشم شاید هم نه.شاید یه نور بیاد و دستمو بگیره یا شاید اصلا دیگه منی وجود نداشته باشه.
چیزی نمونده جز دلتنگی؛