من عادت کردم که خودم تنهایی حال خودمو خوب کنم، خودم تنهایی وقتی ناراحتم به خودم دلداری بدم، خودم تنهایی اشکامو پاک کنم. خودِ عزیزم مرسی که همیشه کنارم بودی حتی وقتی که کسی نبود.
من داشتم خوب میشدم، داشتم لبخند میزدم ، حالم خوب بود.
ولی بازم کم آوردم، بازم این شدم که میببنی، باز شبا با گریه میخوابم، باز دلشوره، باز نگرانی ، باز تپش قلب و باز مصرف داروهای دکتر ...
پس من دقیقا کی خوب میشم؟
دلم میخواد یه شب بالشت و پتومو بردارم برم دمِ خونشون بگم برو اونورتر منم میخوام بخوابم،خودمو تو بغلش جا کنم بخوابم.
بیا باهم بریم زیر پتو با موهای شلخته شیر کاکائو بخوریم و کارتون ببینیم و سر به سر هم بزاریم و صدای خندهامون خونه رو پر کنه و بوی عطر تنت بپیچه تو دماغم و سرمو قایم کنم تو گردنت و دستای کوچولومو لا به لای سیاهی موهات گم کنم و برای اون خندهای قشنگت بمیرم .
راستش خستم
حسی واسه رفتن ندارم
رمقی واسه موندنم ندارم
انگار الکی زندم
زندگی نمیکنم
تنم پر زخم،جای تک تک زخم زبوناشون درد میکنه و هر وقت بهشون فکر میکنم این زخما سرباز میکنن و خونریزی میکنن.
وقتی هی ناراحتم میکنی
منو از خودت میرنجونی
با کارات اذیتم میکنی
در برابر حرفا و کارات سکوت میکنم
فقط یه شب بی سر و صدا کوله بارمو میبندم و میرم
صبحش که بیدار میشی دیگه منو نداری.