من صورتش را هر لحظه میدیدم.صدایش را پیش گوشم بسیار نزدیک میشنیدم وَ هرشب کنار من روی تختم سنگینی وزنش را احساس کرده ام.صبح ها با یکدیگر بیدار شده ایم وَ عمیقا همیشه هوادار من بوده است.
چطور میشود غمم را دوست نداشته باشم؟
You know what’s different about you?
you still make me smile, after all those cries.
دلم یه هیولای خیلی خیلی گنده مثل سالیوان میخواد. با دستای بزرگ، بدن درشت و قد بلند که تو بغلش مُچاله شم.