"و او همیشه درحالِ فرار کردن بود. فرار کردن از حس هایی که روح او را خورد میکردند، او فراری بود از اسمانِ ابریِ زندگی اش؛ از تیرگیِ شب هایش، از ادم هایِ اطرافش. اما خودِ او هم جزئی از ادم ها بود. از فرار کردن خسته شده بود، از حس هایِ بی پایان و کلماتی که هیچوقت قرار نبود به زبان اورده شوند. پس اسلحه را سمت خود میگیرد، شاید که زمان فرار کردن به پایان برسد؛ و تیرِ روشنایی به سمتِ تاریکیِ روحش رها شود."
آدما تو وجود هم ریشه میکنن.
و وقتی که میرن شاید تو اون آدمو تو وجودت سوزوندی
اما ریشه هاش تو وجودت باقی میمونه.
باد مارا خواهد برد
・我的小猫 🌱 پیشی کوچولوی من
가장 곱슬 곱슬: فرفری ترین فرفریه من
من گیر کردم بین «منی که دوست داره باهات حرف بزنه» و «منی که دوست داره همه چیزو باهات تموم کنه.»
ولی داشتن آدمی که بهت انگیزه میده قشنگه. داشتن آدمی که هواتو داره قشنگه. داشتن آدمی که تو رو متفاوت میدونه قشنگه. داشتن آدمی که پا به پای حرفات میشینه قشنگه. داشتن آدمی که باورت داره قشنگه، اما حواست باشه، از دست دادنشم زشت ترین چیزیه که میتونی تجربه کنی.
یه آدماییم هستن توی زندگیت، مهربونن، تند تند پی ام میدن حالتو میپرسن، نگرانت میشن، بد باشی، درک می کنن خوبن مدارا می کنن، کسی نباشه اونا هستن، همیشه در دسترسن، هواتو دارن و کلاً بدی ازشون نمیبینی، خلاصه به یه جایی میرسی که بودنشون برات عادی میشه و دیگه بهشون توجه نمی کنی و همونطور که مشغول سر و کله زدن با زندگیتی و حواست پرت نگه داشتن آدمای هرچند بد زندگیته با خودت میگی “این که همیشه هست و ناراحت نمی شه، بعداً وقت براش زیاده.” همینجوری می ری جلو تا اینکه یه روز می فهمی خیلی وقته پی امی ازشون دریافت نکردی و اونا بی گله و بی سر و صدا گذاشتن رفتن و دیگه نداریشون دیگه برنمیگردن. همونجا چشمات باز می شن، متوجه ماه بودنشون خوب بودنشون میشی و حسرت و پشیمونی دلتنگی وجودتو میخورن. اگه از من بپرسی دردناک تجربه زندگیت چی بوده، می گم از دست دادن یهویی آدمای ماه زندگیم. از من که گذشت، ولی شما حواستون به آدمای ماه زندگیتون باشه. مثلشون گیر نمیاد.