من در چشم هایت میخواندم.
درد را،
سکوت را،
غم ته نشین شده در آن دو سیاه چاله را، من همه اش را بلد بودم. اصلا همین چشم ها یادم داده بودند که تو را بخوانم.
وقتی انتخابت سکوت بود چون حرف های مانده در گلویت سنگینی میکرد، آنوقت چشمهایت شروع میکردند به سخن گفتن. چنگ میانداخت اشک برای پر زدن از چشمه چشم هایت اما تو خشکش میکردی.
نمیدانم چرا اینگونه مانعش میشدی، شاید میترسیدی آتش درونش خاموش شود، آنوقت همه چیز را فراموش کنی.
چرا نگرانِ از دست دادنت بودم وقتی تو از همون اولشم برایِ من نبودی؟ تو فقط اومدی که دنیام و زیر و رو کنی و بری، و منو تنها بذاری.
فراموش کرده ای که نمیتوانی شخصیتِ تاریکِ زندگی ام باشی.
تاریک تر از تاریکی وجود ندارد.
پس؟...
میتوانی نقشِ کور سوی امید را در میانِ زخم های پنهان شده ام در سیاهی، بازی کنی ؟
- قدمهای رو به گذشته ؛ چقدر تلخ و غم انگیزن .. چقدر خنده هام بِینشون گُمه... گذشته مثل یه شب سیاه و کبود و بلعکس آینده ، یه صبح سفیدِ سرد... سفیدی که هیچ چیز درش مشخص نیست و فکر کردن به سرماش تن آدم رو میلرزونه .. این همه راه رو نیومدم که باز نفهمم از وجود خودم چی میخوام !