دوست ندارم برای خواندن، چیزی به تو بدهم.
دلم میخواهد آن را خودم برایت بخوانم.
بله، برای تو خواندنش، خیلی لذت دارد؛ درحالی که دست تو را هم باید در دست داشته باشم. چون داستان قدری ترسناک است
نامش مسخ است و سراسر، تو را به وحشت میاندازد.
- فرانتس کافکا/نامه به فلیسه.
حس میکنم که اروم اروم سیاهی تو رگ هام جریان پیدا میکنه. تیکه هایِ روحِ شکسته ام رو میبینم که پخش شده و تیزیِ هر تیکه از روحم درد رو تو تمام وجودم میاره؛ و جایِ قلبم چاله ی سیاه رنگِ ابدی ای رو میبینم که قلبم توش دفن شده.
و من همه ی اینارو حس میکنم، تمامشون رو. ولی صدایی هست که من رو از نجات دادنِ خودم منصرف میکنه.
وقتی که شب میشه، خودم رو میبینم که کنارم مرده؛ ولی من بی صدا گوشه ی اتاقِ سفید رنگم نشسته ام. و تنها سیاهیِ اونجا، منم.
اینکه من الان پر از درد و غم شدم تقصیره منه، نه تو.
این درست.
اما این بازیِ منه، پس؟
همین دور وایسا و متلاشی شدنم و تماشا کن.
از آخرین روزِ تابستانِ ۱۴۰۱ مینویسم!
در اوجِ ناامیدیِ روحم ، هنوز به آینده امید دارم!
من منتظرِ پاییز بودم!
اما سردیِ خبر های گَس و تلخ تمامِ شهر را پر کرده است!
من منتظرِ پاییز ماندهام!
اما زمستان رسیده!
چندین روز است که لبخندهایم رنگِ واقعی ندارد!
افکارم پر از هیچ است اما باز فکر میکنم!
درست نمیدانم به چه؟
اما فکر میکنم!
من منتظر میمانم!
به امیدِ بهاری دوباره ، محکوم به امیدواری میمانم!
قوی نباش ! آره درست خوندی ، قوی نباش ، بیا یه روز قوی نباشیم ، بیا یه روز غصه نخوریم ، اصلا دو روز غصه بخوریم غر بزنیم گریه کنیم ، یه روز تلاش نکنیم ، چی میشه؟
بیا به خودمون حق بدیم روحمون احتیاج داره یه روزایی هم ناراحت باشه یه روزایی هم استراحت کنه !
به خودت زیاد سخت نگیر رفیق
معنی كلمه قوی رو فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن، که با وجود ضربه هايی که تو زندگیشون خوردن، رنج هايی که به تنهايی به دوش کشیدن، درد هايی که تو سینه پنهون کردن، اشکايی که يواشكی ريختن، هزار بار به ته خط رسیدن، اما برای بار هزار و یکم بلند شدن و ادامه دادن. اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن جوونه میزنن، سبز میشن، و ثمر میدن !
اشتباه نکن..
فکر نکن الان نیستی و داری با نبودنت عذابم میدی تا تهش همینطوری باقی میمونه
از یک زمانی به بعد تو دیگه واسم مثل بقیه میشی
جوری که اسمتو بشنوم حتی دقیق یادم نیاد کی بودی
ادم هر چیزیو تو یک بازه مشخصی تو یک زمانی میخوادش
بعد اون بود و نبود اون چیز یا اون شخص برا ادم فرقی نمیکنه
پس بودنت الان برام مهمه نه بعدا.
درسته که گفتم خودم از همه مهمترم اما تو عمل، خیلیارو با خودم، برای خودم برابر دونستم.
نتیجهاش چیشد؟ اونا فکر کردن چون مهمن، میتونن هرکاری دوست دارن بکنن و ازون بدتر، فکر کردن همیشه انقدر مهم میمونن.
ولی خب بین این مهمه و اون لحظهای که یه آدم به کل از چشم میوفته، یه مرز باریکه.
یه دیالوگ مودی تو سریال Peaky Blinders هست که میگه:
خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ مى زنه، ديگه دردى حس نمى كنن و هيچ كسی هم نمى تونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره.