از آخرین روزِ تابستانِ ۱۴۰۱ مینویسم!
در اوجِ ناامیدیِ روحم ، هنوز به آینده امید دارم!
من منتظرِ پاییز بودم!
اما سردیِ خبر های گَس و تلخ تمامِ شهر را پر کرده است!
من منتظرِ پاییز ماندهام!
اما زمستان رسیده!
چندین روز است که لبخندهایم رنگِ واقعی ندارد!
افکارم پر از هیچ است اما باز فکر میکنم!
درست نمیدانم به چه؟
اما فکر میکنم!
من منتظر میمانم!
به امیدِ بهاری دوباره ، محکوم به امیدواری میمانم!
قوی نباش ! آره درست خوندی ، قوی نباش ، بیا یه روز قوی نباشیم ، بیا یه روز غصه نخوریم ، اصلا دو روز غصه بخوریم غر بزنیم گریه کنیم ، یه روز تلاش نکنیم ، چی میشه؟
بیا به خودمون حق بدیم روحمون احتیاج داره یه روزایی هم ناراحت باشه یه روزایی هم استراحت کنه !
به خودت زیاد سخت نگیر رفیق
معنی كلمه قوی رو فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن، که با وجود ضربه هايی که تو زندگیشون خوردن، رنج هايی که به تنهايی به دوش کشیدن، درد هايی که تو سینه پنهون کردن، اشکايی که يواشكی ريختن، هزار بار به ته خط رسیدن، اما برای بار هزار و یکم بلند شدن و ادامه دادن. اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن جوونه میزنن، سبز میشن، و ثمر میدن !
اشتباه نکن..
فکر نکن الان نیستی و داری با نبودنت عذابم میدی تا تهش همینطوری باقی میمونه
از یک زمانی به بعد تو دیگه واسم مثل بقیه میشی
جوری که اسمتو بشنوم حتی دقیق یادم نیاد کی بودی
ادم هر چیزیو تو یک بازه مشخصی تو یک زمانی میخوادش
بعد اون بود و نبود اون چیز یا اون شخص برا ادم فرقی نمیکنه
پس بودنت الان برام مهمه نه بعدا.
درسته که گفتم خودم از همه مهمترم اما تو عمل، خیلیارو با خودم، برای خودم برابر دونستم.
نتیجهاش چیشد؟ اونا فکر کردن چون مهمن، میتونن هرکاری دوست دارن بکنن و ازون بدتر، فکر کردن همیشه انقدر مهم میمونن.
ولی خب بین این مهمه و اون لحظهای که یه آدم به کل از چشم میوفته، یه مرز باریکه.
یه دیالوگ مودی تو سریال Peaky Blinders هست که میگه:
خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ مى زنه، ديگه دردى حس نمى كنن و هيچ كسی هم نمى تونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره.
یه روزی تو زندگی هرکس یه نفر میره که بعد از رفتنش بقیه رفتنها رو خیلی راحتتر میشه تحمل کرد؛
به قول رشیدی سمرقندی:
چون بی تو گذشت، بگذرد بی دگران...
کلمه ها توان توصیف کردن رو ندارن، میتونی به مردمک چشم هام خیره بشی، اونها همه چیز رو ثابت میکنن .
همیشه برام سوال بوده،
اونایی که باهاشون میشه راحت درد و دل کرد و همیشه یه راه چاره ای برای آروم کردنت دارن..
همونایی که دوست داری وقتی دلت گرفته باهاشون ساعت ها حرف بزنی..
همونایی که حتی وقتی تنهایی و نمیتونی گریه کنی؛
دوست داری کنارشون بشینی، به چشماشون زل بزنی و گریه کنی..
خودشون وقتی دلشون میگیره چی کار میکنن؟!
با کی درد و دل میکنن؟!
وقتی بغض گلوشون رو میگیره به چشمای کی زل میزنن و گریه میکنن؟!
اصلا وقتی حالشون خرابه و میخوان آهنگ گوش کنن..
کدوم آهنگ رو گوش میدن؟!
همیشه برام سوال بوده؛
اینایی که برای غم و غصه دیگران وقت میذارن ؛ کی برای غم و غصه اینا وقت میذاره؟!
برای درد و دل کردن به کی پناه میبرن؟!
من از کسی به دل نمی گیرم؛
یه دایره توجه تو زندگیم دارم که هرکی داخلشه برام به شدت اهمیت داره و براش تمام تلاش و توجهمو میذارم و کنارشم.
ورود به این دایره سخته، اما خارج شدنش هیچ کاری نداره.
پس دیگه خودمو زیاد درگیر چرا و چون رفتار بد دیگران نسبت به خودم یا عوض شدنشون نمی کنم، از حدشون بگذرن مجبورم راه خروج رو نشونشون بدم.
دیگه واقعا وقت و حوصله بحث کردن نیست .
مشکلی با خلوت بودن زندگیم ندارم، فقط میخوام همونایی که هستن واقعی و درست باشن! همین.
و یه روز بالاخره اتفاق میفته!
بلند میشیم و میبینیم همونجاییم..
همونجایی که به نظر همه چی درست میاد..
همونجایی که ببینیم قلبمون آرومه، روحمون حالش خوبه و لبخندمون واقعیه..
همونجایی که رویاها واقعیه و هیچی نیست که نگرانمون کنه!
پس لطفا ادامه بده :)