همیشه گفتم امشب هم به صبح میرسه،فردا میشه،امشب برای همیشه نمیمونه ولی این شبا دیگه به روز متوصل نمیشه؛ الان سالهاست که شبه.
دلم میخواد بدونی
هیچ چیز وسط این دنیا دائمی نیست؛ نه حال بد، نه روزای بد، نه حال خوب،نه روزای خوب، نه حرفای قشنگ،نه آدمای دوست داشتنی،نه نفرت، نه خشم، نه حس کینه و بدبختی، نه آرامش و خوشبختی، پس آروم باش، غصه نخور و خودتو اذیت نکن و اجازه بده زمان، خودش به بهترین نحو ممکن درستش کنه:)
اون دیالوگه که میگفت:
"من هر روز همینقدر خستهام. فقط امروز حال و حوصلهی گول زدنِ خودم و بقیه رو ندارم."
عمیقا میفهمم داره چی میگه...
« من اون مورچه ایم که داره هزار برابر وزنش غم بلند میکنه و با هزار زحمت اونها را تا چاه فراموشی هاش میکشه فقط در ازای یه قطره خنده و آرامش ! »
یک بار برایم نامه نوشته بود که
«نمیتوانم گریه کنم.
میخواهم گریه کنم
اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم
اما نمیتوانم…»
فراموش؟ نه فراموشت نکردم گاهی فکرت تو ذهنم میاد و بیرون برو نیست مثل قبلنا من یه گوشه تو خودم جمع شدم و تو وایستادی نگام میکنی سنگینی نگاتو حس میکنم ولی اینا فقط یه مشت خاطرن خاطره هایی که وجودش رو سیلی میزنه به صورتم میدونم الان حتی نزدیک به اون آدمی که میشناختم نیستی منم دوباره به تنهایی عادت کردم و این تنهایی خیلی قشنگ تر از بار اولی هست که دیدمت.
باد مارا خواهد برد
میشه برگردم به سه سال پیش؟
کاش میشد آخه دلم برا خیلی چیزا تنگ شده.
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود
در دور دست مردی را به دار آویختند:
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
- احمد شاملو