eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
59 دنبال‌کننده
43 عکس
5 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
--- هفت ماه بعد... بارد)))) اری هانا به ماه هفتم رسیده بود. شک)) م کوچکش حالا به‌وضوح دیده می‌شد و هر حرکت جنین برایش معجزه‌ای تازه بود. گاهی ساعت‌ها روی تخت می‌نشست و دستش را روی شک)) مش می‌گذاشت تا شاید حرکت دیگری احساس کند. اما در این هفت ماه، چیزهایی هم تغییر کرده بود. جونگ هو بیشتر از قبل دیر به خانه می‌آمد. گاهی تلفنش زنگ می‌خورد و او برای جواب دادن به اتاق دیگری می‌رفت. گاهی نیمه‌شب برمی‌گشت و وقتی هانا درباره‌ی کارش می‌پرسید، جواب‌های کوتاه و مبهم می‌داد. «کجا بودی؟» «سر کار.» «این وقت شب؟» جونگ هو کت خود را درآورد و بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: «یه سری مشکلات پیش اومده. نگران نباش.» هانا دوست داشت بیشتر سؤال کند، اما هر بار با دیدن خستگی چهره‌ی همسرش منصرف می‌شد. با خودش می‌گفت شاید واقعاً کارش سخت شده است. بالاخره قرار بود پدر شود. شاید نگران هزینه‌های زندگی و آینده‌ی فرزندشان بود. هانا نمی‌خواست با نگرانی‌های بی‌مورد آرامش خانه را از بین ببرد. پس سکوت می‌کرد. و این سکوت، بعدها معنایی پیدا می‌کرد که هیچ‌وقت تصورش را هم نمی‌کرد. --- روزی که همه‌چیز تغییر کرد آن روز، هوا گرفته بود. ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و باد سردی از میان درختان می‌گذشت. جونگ هو صبح زود از خانه بیرون رفته بود و به هانا گفته بود که احتمالاً تا شب برنمی‌گردد. هانا تنها بود. روی تخت دراز کشیده بود و مجله‌ای درباره‌ی مراقبت از نوزادان می‌خواند که ناگهان صدای قدم‌هایی را از راهرو شنید. ابتدا تصور کرد همسایه است. اما قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. هانا سرش را از روی مجله بلند کرد. در اتاق نیمه‌باز بود. زنی سالخورده در آستانه‌ی در ایستاده بود. هانا مطمئن بود که او را قبلاً ندیده است..............
موهای زن کاملاً سفید بود و صورتش چین‌وچروک‌های عمیقی داشت. لباس‌های تیره‌ای پوشیده بود و چشمانش حالتی عجیب داشتند؛ انگار سال‌ها چیزی را دیده بود که دیگران حتی تصورش را هم نمی‌کردند. هانا با تعجب پرسید: «ببخشید... شما کی هستین؟» پیرزن جواب نداد. آرام وارد اتاق شد و نگاهش را به شکم هانا دوخت. هانا احساس ناخوشایندی پیدا کرد. «شما چطور وارد خونه شدین؟» پیرزن همچنان به شکم او نگاه می‌کرد. بعد دستش را جلو آورد. هانا فوراً عقب کشید و دستش را روی شکمش گذاشت. «لطفاً به من دست نزنین!» پیرزن ناگهان ایستاد. انگار نیرویی نامرئی او را در همان نقطه نگه داشته بود. چشم‌هایش را بست. لب‌هایش به لرزه افتادند و نفس‌هایش سنگین شدند. هانا که حالا ترسیده بود، پرسید: «حالتون خوبه؟» پیرزن چشم‌هایش را باز کرد. این بار در نگاهش چیزی وجود داشت که هانا را وادار کرد بی‌حرکت بماند. ترس. ترسی عمیق و واقعی. پیرزن با صدایی آهسته گفت: «خدای من...» هانا اخم کرد. «چی شده؟» پیرزن یک قدم عقب رفت و دوباره به شکم او نگاه کرد. «این بچه...» صدایش شکست. هانا با نگرانی پرسید: «بچه‌ی من چی؟» پیرزن سرش را بالا آورد و مستقیم به چشم‌های هانا خیره شد. «این دختر قرار نیست یه زندگی عادی داشته باشه.» قلب هانا به تندی می‌تپید. «منظورتون چیه؟» پیرزن با صدایی لرزان ادامه داد: «روزی می‌رسه که اسمش با ترس و مرگ گره می‌خوره. آدم‌های زیادی به خاطرش جونشون رو از دست می‌دن. خانواده‌ها نابود می‌شن، آدم‌ها به هم خیانت می‌کنن و کسانی که فکر می‌کنن می‌تونن سرنوشتش رو تغییر بدن، خودشون قربانی می‌شن.» هانا با ناباوری به او خیره شد. «بس کنین! نمی‌دونم کی هستین، ولی حق ندارین درباره‌ی بچه‌ی من این‌طوری حرف بزنین!» پیرزن انگار صدای او را نمی‌شنید. نگاهش از شکم هانا جدا نمی‌شد. «هجده سال...» هانا ساکت شد. پیرزن این بار محکم‌تر گفت: «هجده سال بعد، همه‌چیز شروع می‌شه.» «چی شروع می‌شه؟» «نابودی.» این کلمه مثل ضربه‌ای سنگین در ذهن هانا پیچید. پیرزن ادامه داد: «تا قبل از هجده‌سالگی، هیچ‌کس حقیقت رو نمی‌فهمه. اما وقتی زمانش برسه، اتفاقاتی می‌افتن که دیگه راه برگشتی براشون وجود نداره. آدم‌های بی‌گناه تاوان چیزی رو می‌دن که حتی دلیلش رو نمی‌دونن.» اشک در چشم‌های هانا جمع شد. «دروغه...» پیرزن سرش را به‌آرامی تکان داد. «کاش دروغ بود.» هانا از تخت پایین آمد. با وجود لرزش پاهایش، به سمت در اشاره کرد. «از خونه‌ی من برین بیرون! همین الان!» پیرزن تکان نخورد. برای چند ثانیه، سکوت سنگینی میان آن دو برقرار شد. بعد پیرزن آخرین بار به هانا نگاه کرد و گفت: «تو هشت سال برای داشتن این بچه دعا کردی. می‌دونم چقدر دوستش داری. اما یه روز می‌رسه که مجبور می‌شی بین نجات دخترت و نجات آدم‌های دیگه یکی رو انتخاب کنی.» هانا با صدایی شکسته فریاد زد: «بیرون!» پیرزن به‌آرامی برگشت و از اتاق خارج شد. هانا با عجله دنبالش رفت، اما وقتی به راهرو رسید، زن دیگر آنجا نبود. در ورودی هنوز بسته بود. پنجره‌ها قفل بودند. و هیچ صدایی از خانه‌ی ساکت به گوش نمی‌رسید. انگار پیرزن هرگز آنجا نبوده است. هانا به دیوار تکیه داد. دستش را روی شکمش گذاشت و با گریه زمزمه کرد: «نه... نه، دخترم. تو هیچ‌کس رو نابود نمی‌کنی. نمی‌ذارم کسی آینده‌ات رو از قبل تعیین کنه.» اما ته دلش، ترسی سرد ریشه دوانده بود. ترسی که نمی‌توانست برایش توضیحی پیدا کند.
صدای سو‌هیون از آشپزخونه بلند شد: ـ آرین! این چاقو چرا این‌قدر کُنده؟! آرین خنده‌ای کرد. ـ چون خونه‌ی منه، نه رستوران! ـ خب حداقل یه چاقوی درست‌وحسابی بخر! جی‌هون با شنیدن صدای غرغرهای سو‌هیون، لبخند محوی زد. آرین متوجه لبخندش شد، اما چیزی نگفت. وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. ـ جی‌هون، باید باهات حرف بزنم. جی‌هون نگاهش کرد. ـ چی شده؟ آرین چند لحظه مکث کرد و بعد پرسید: ـ سو‌هیون همون دوست دوران کودکیته، نه؟ لبخند از روی لب‌های جی‌هون محو شد. چند ثانیه به برادرش خیره موند و بعد آروم گفت: ـ آره. آرین با ناباوری بهش نگاه کرد. ـ یعنی از همون اول می‌دونستی؟! ـ آره. ـ پس چرا هیچی بهم نگفتی؟! جی‌هون نگاهش رو پایین انداخت. ـ چون اون منو یادش نمیاد، آرین. صدای جی‌هون آروم بود، اما غم عمیقی توش موج می‌زد. ـ بعد از اون تصادف، حافظه‌ش رو از دست داده. حتی گذشته‌ی خودش رو هم درست یادش نیست. نمی‌خوام با گفتن حقیقت، بیشتر از این گیجش کنم. آرین کنارش نشست. ـ جی‌هون، یه چیزی رو باید بدونی. سو‌هیون سختی‌های زیادی کشیده. نمی‌دونم دقیقاً چه اتفاقاتی براش افتاده، اما معلومه زندگی بهش آسون نگذشته. جی‌هون فکش رو محکم کرد. ـ می‌دونم... ـ پس خواهش می‌کنم، فعلاً چیزی بهش نگو. نذار مجبور بشه با گذشته‌ای روبه‌رو بشه که حتی یادش نمیاد. بذار خودش تصمیم بگیره که می‌خواد چیزی رو به یاد بیاره یا نه. جی‌هون چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی گرفته گفت: ـ فکر می‌کنی نمی‌خوام همه‌چی رو بهش بگم؟ نمی‌دونی چند سال منتظرش موندم... آرین دستش رو روی شونه‌ی برادرش گذاشت. ـ می‌دونم. ولی الان بیشتر از هر چیزی به آرامش احتیاج داره. جی‌هون چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. ـ باشه. چیزی بهش نمی‌گم. آرین از جاش بلند شد. ـ خوبه. فعلاً بذار همه‌چی همین‌طور بمونه. همون لحظه صدای سو‌هیون از آشپزخونه بلند شد: ـ آرین! اگه تا پنج دقیقه‌ی دیگه نیای، غذات رو خودم می‌خورم! آرین زیر لب گفت: ـ این دختر یه روز منو سکته می‌ده! جی‌هون لبخند کمرنگی زد. ـ برو قبل از اینکه واقعاً غذات رو بخوره. آرین به سمت در رفت، اما قبل از بیرون رفتن برگشت. ـ جی‌هون؟ ـ چیه؟ ـ این بار مراقبش باش. حتی اگه خودش ندونه تو کی هستی. جی‌هون نگاهش رو به در دوخت. ـ این بار نمی‌ذارم دوباره از دستش بدم. آرین چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. جی‌هون تنها موند؛ با رازی که سال‌ها توی قلبش نگه داشته بود. در آشپزخونه، سو‌هیون همچنان مشغول آشپزی بود و از سوختن غذا شکایت می‌کرد. بی‌خبر از اینکه پسری که پشت در اتاق کناری نشسته بود، نه‌تنها گذشته‌ش رو به یاد داشت، بلکه هنوز همون قول قدیمی رو فراموش نکرده بود.
هدایت شده از 𝇌ິانجمن فرشتگان 𝇌ິ ᮫
چطورههههه ؟؟؟ تا فردا صبححححح فقط هست مگر اینکه شما سری به ناشناس بنده بزنید
هدایت شده از 𝗦꩜𝗨𝗞꩜𝗞𝗨
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
:: طرفدار 𝓑ungo Stray Dogs هستی❗️ اگـ‌ـه بانگو فنی این چنل مخصوص خودته @꯭ࣸ݁ꨲ 𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.c‌❁𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁 /𝟰𝟵𝟯𝟯𝟱𝟲𝟰𝟬𝟰𝗰𝟬𝟴𝟵𝗱𝟵𝟵𝟱𝟲𝗯𝟴 توهم دنـبال فعالیـت خـاص و متفـاوت هستـی؟خب باید بگم‌ چــنل مـا بـهترین گزینـه بــرای شمــاســـت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا