eitaa logo
کتابخانه ی نخونده📚
60 دنبال‌کننده
45 عکس
4 ویدیو
0 فایل
📚 کتابخانه‌ی نخونده 🍁 به دنیای قصه‌هایی خوش اومدی که هنوز ورق نخوردن... اینجا قفسه‌ها پر از رمان‌هاییه که منتظرن تو پیداشون کنی و با هر کلمه‌شون زندگی کنی. 🥀 جایی برای پناه گرفتن، وقتی که دلتنگی و عش'ق قلم می‌زنن.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام مرسی که بهم انگیزه دادی که بتونم نوشتن رو ادامه بدم و اون رو به اشتراک بزازم https://eitaa.com/joinchat/2263353145C2d34fe2d58 واگرم خاستی اینو بزاری توی کانال . سلام .کاری نکردم .حتما عزیزم چرا که نه خیلی خوبه که به نوشتن ادامه بدی
حمایتتتتتتت کنید
سو‌هیون با رضایت قاشق بعدی رو پر کرد، اما قبل از اینکه به سمت جی‌هون بگیره، متوجه شد نگاهش روی صورتش ثابت مونده. ـ چیه؟ چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟ جی‌هون سریع نگاهش رو ازش گرفت. ـ هیچی. ـ باز شروع کردی به این هیچی گفتنات! قاشق رو جلوی صورتش تکون داد. ـ دهنت رو باز کن، آقای بداخلاق! جی‌هون آهسته خندید و این بار بدون اینکه منتظر تکرار حرفش بمونه، دهنش رو باز کرد. سو‌هیون با دیدن این صحنه لبخند زد. ـ آفرین! بالاخره یه کم آدم شدی! ـ خیلی خوشحالم که تونستم انتظاراتت رو برآورده کنم. ـ خواهش می‌کنم. می‌دونم کار سختی بود. هر دو برای لحظه‌ای خندیدن. و جی‌هون احساس کرد چیزی درون سینه‌اش درد گرفته. نه به خاطر اینکه سو‌هیون نمی‌شناختش. بلکه به خاطر اینکه هنوز هم می‌تونست همون‌قدر راحت باهاش بخنده؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار قلبش هنوز به خاطر چیزهایی که دختر فراموش کرده بود، تکه‌تکه نشده بود. سو‌هیون قاشق رو داخل کاسه گذاشت و با دقت نگاهش کرد. ـ جی‌هون؟ ـ هوم؟ ـ چرا بعضی وقتا این‌قدر غمگین می‌شی؟ لبخند از روی لب‌های جی‌هون محو شد. دختر کمی به جلو خم شد. ـ یعنی... یه‌دفعه ساکت می‌شی، بعد یه جوری نگام می‌کنی که انگار... حرفش رو نیمه‌کاره رها کرد. جی‌هون پرسید: ـ انگار چی؟ سو‌هیون لب پایینش رو بین دندون‌هاش گرفت و چند لحظه فکر کرد. ـ انگار داری باهام خداحافظی می‌کنی. قلب جی‌هون برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. چشم‌هاش رو پایین انداخت و انگشت‌هاش رو دور لبه‌ی پتو جمع کرد. ـ شاید چون می‌ترسم یه روز مجبور بشم این کار رو بکنم. سو‌هیون اخم کوچیکی کرد. ـ چرا باید مجبور بشی؟ جی‌هون جوابی نداد. چطور می‌تونست بهش بگه که هر روز، هر ساعت و حتی توی همین لحظه‌ای که داشت باهاش سوپ می‌خورد، از دست دادنش می‌ترسید؟ چطور می‌تونست توضیح بده که گاهی دیدن لبخندش از هر دردی سخت‌تره، وقتی می‌دونه اون لبخند دیگه به خاطر خاطره‌ای مشترک نیست؟ سو‌هیون که از سکوتش کلافه شده بود، دستش رو جلو برد و با نوک انگشت به پیشونیش زد. ـ هی! با توام! جی‌هون سرش رو بالا آورد. ـ آخ! چرا می‌زنی؟ ـ چون جواب نمی‌دی! ـ شاید نمی‌خوام جواب بدم. ـ خب، پس منم دیگه بهت سوپ نمی‌دم! جی‌هون با تعجب به کاسه نگاه کرد. ـ این دیگه چه ربطی داشت؟! ـ خیلی هم ربط داره. من وقتم رو برای غذا دادن به آدم‌های لجباز تلف نمی‌کنم! جی‌هون لبخند زد. ـ باشه. پس خودم می‌خورم. دستش رو به سمت کاسه برد، اما سو‌هیون سریع اون رو عقب کشید. ـ نه! گفتم دیگه بهت نمی‌دم! ـ خودم می‌خورم، نمی‌خوام تو بهم بدی! ـ ولی من می‌خوام بهت بدم! هر دو ساکت شدن. سو‌هیون انگار تازه متوجه حرف خودش شده بود. چند بار پلک زد و بعد با عجله نگاهش رو به کاسه دوخت. ـ منظورم اینه که... تو هنوز خوب نشدی و نباید به خودت فشار بیاری. جی‌هون به صورتش نگاه کرد. برای چند ثانیه، چیزی شبیه امید در قلبش جوانه زد؛ امیدی کوچک و خطرناک که می‌گفت شاید همه‌چیز هنوز از دست نرفته باشه. شاید خاطرات از بین رفته بودن، اما احساسات هنوز جایی در اعماق وجود سو‌هیون زنده بودن. شاید...