هانا نفس راحتی کشید.
دخترش هنوز خوب بود.
همین برایش کافی بود.
اما وقتی پزشک رفت، دوباره حرفهای پیرزن به یادش آمد.
آیا این ضعف و سرگیجه فقط به خاطر بارداری بود؟
یا اتفاقی در حال رخ دادن بود که او هنوز نمیتوانست درکش کند؟
هانا تصمیم گرفت چیزی به جونگ هو نگوید.
نه دربارهی پیرزن.
نه دربارهی پیشگویی.
و نه دربارهی ترسی که لحظهای رهایش نمیکرد
رازی که هر روز بزرگتر میشد
روزها گذشتند.
حال هانا بهتر نشد.