Wallflower
خبر این بود: گزارشی از ساختمانی مخصوص تئاتر کودکان در مرکز تهران.
ویدیو را باز کردم. صدایی گفت: «اینجا تالار هنـر است؛ یک درصد احتمال بدهید اگر بچهها اینجا بودند…»
جستوجو کردم؛ آدرس تالار هنر فقط چند خیابان پایینتر از خانهمان بود. فقط چند خیابان!
نتوانستم آرام بگیرم. لباس پوشیدم و بهانهای آوردم که میخواهم چیزی بخرم.
اول وارد خیابانی شدم که سالهای راهنماییام مدرسهام آنجا بود. در مسیر مدرسه، شهیدی گمنام دفن بود؛ یادم هست همیشه وقتی امتحان داشتم نیم ساعت زودتر میرسیدم تا بتوانم کنارش بنشینم و با او حرف بزنم.
امروز هم رفتم. با او صحبت کردم و خواستههایم را گفتم.
راه افتادم سمت کوچهای که در انتهایش تالار هنر بود. از دور شیشههای خردشده روی زمین برق میزدند. به ساختمان نگاه کردم؛ تمام شیشهها فرو ریخته بودند. حتی تصور اینکه ممکن بود امروز بچهها آنجا باشند… خدا را شکر کردم.
اما اصل ماجرا در جایی دیگر بود، درست روبهروی تالار هنر؛ وسط کوچه.
قدمبهقدم جلو میرفتم. آسفالت و پیادهروها پر از خاک و سنگهای درشت بود. مردم زیادی گوشه و کنار کوچه ایستاده بودند.
هرچه نزدیکتر میشدم، تصویر ویرانی واضحتر میشد. تا چهار پنج خانه مانده به محل حادثه، شیشه پنجرهها شکسته بودند.
پسر جوانی نظرم را جلب کرد؛ قرآنی نیمهسوخته در دست داشت و با دقت به آن خیره بود، شاید هم میخواند. آیه این بود:
«فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ
اگر تو را تکذیب کردند، بگو: پروردگار شما صاحب رحمتی گسترده است، ولی عذاب او از گروه مجرمان بازگردانده نخواهد شد.»
نزدیکتر شدم. روی سکویی کنار پیادهرو، مفاتیحی نیمهسوخته افتاده بود. روی آن، چند عکس بود که خاکستر رویشان نشسته بود. عکسها دو زن و یک مرد را نشان میدادند، با پسزمینهای که به نظر میرسید حرم امام رضا باشد.
دو نفر آرام با هم حرف میزدند؛ یکیشان، پریشان و رنگپریده، گفت:
«نمیدانم کجا بردنش… خبری ندارم.»
دیگری پاسخ داد: «احتمالاً بیمارستان… زنگ بزن بپرس.»
اما آن جواب تسکینش نداد. چشمانش پر از اشک و اضطراب بود. از کنارم گذشت.
دلم میخواست بغلش کنم، آرامش کنم، اما نتوانستم. خیره مانده بودم به منظرهی روبهرو.
جز آوار و تکهای تیر آهن، از ساختمان چیزی باقی نمانده بود.
مدتی همانجا ماندم. خاک هنوز در هوا بود و صدای آژیر از دور میآمد. به ساختمان نگاه کردم. به جایی که چند ساعت پیش، زندگی در آن جریان داشت.
دوباره چشمم به پسری افتاد که قرآن نیمهسوخته در دستش بود و آرام آیه را میخواند:
«… رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ …»
پروردگار شما صاحب رحمتی گسترده است.
«هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَطَمَعًا وَیُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ»
خدای ما از تمام موشکها و بمبهای شما قویتره.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
امشب، شبِ ماست؛ شبِ مردمی که ثابت میکنند حقیقتِ این سرزمین، خیلی بزرگتر از خیالِ خامِ دشمنان است.
عنوان خبر: نورسیده
متن پیام، از شهیده سمانه گودرزی میگوید.
میگوید که قرار بود دو ماه دیگر نو رسیدهای،
عضو جدید خانهشان بشود.
نو رسیده عمرش از مجتبی چهار روزه هم کمتر است.
«جنین از چند ماهگی صدای محیط را میشود؟»
جواب را میدانم.
از زمانی که فهمیدم خواهرم نورسیدهای دارد، هر روز در سایتها و کتابهای مختلف مراحل رشد نوزاد را میخواندم.
«از ماه هفتم به بعد، صدای مادر ـ مخصوصاً صحبت کردن ـ برای جنین واضحتر از بقیه صداهاست چون از درون بدن منتقل میشود.»
حالا ذهن من هم، مثل ذهن فاطمه، در یک ثانیه قبل از حادثه زندگی میکند.
نزدیک شدنِ صدای انفجارها،
ذکر گفتنها،
نجواهای آرام و آشنای سمانه برای نورسیدهاش
«آروم باش عزیزِ مامان.. آروم باش… چیزی نیست؛ خدا مراقبمونه.»
#مستند نحنا ما مننهار
در حوادث بمباران مناطق مسکونی لبنان توسط صهیونیستها، زهرا قبیسی به صورت داوطلبانه جهت کمک به مردم به لبنان میرود. بعد از پیروزی لبنان بر صهیونیستها و اعلام آتش بس، برخی از صهیونیستها از لبنان خارج نشدند، خانم قبیسی شجاعانه به سمت صهیونیستها رفته و در مقابل تانک آنها ایستاد و مجروح میشود.