خانومْ حداد، شونه های دخترات با آستین های چین چینی برای داغت کوچیک بود، اما من می دونم خونی که از تو ریخته شد و خون دلی که این دخترا خوردن، همه اش قراره ما رو به منجی نزدیک تر کنه!
خانومْ حداد، یکی از دخترات کنار پای من حالش بد شد، دستاش رو آورده بود جلوی صورتش و به لرزش عجیب دستاش داشت نگاه میکرد، دستاشو گرفتم تو دستام تو گوشش گفتم نفس عمیق بکش اما بازم می لرزید!
خانومْ حداد، پدرتون اومده بود و داشت صحبت میکرد، این بچه برای اینکه صدای گریه شو روی صدای پدر شما بلند نکنه داشت می لرزید!
خانومْ حداد، من فقط تونستم دوربینو بزارم رو پام و بغلش کنم تا آروم تر بشه.
خانومْ حداد، خیلی می لرزید دخترک!
تا پدرتون گفت: زهراخانوم به محمدامینت بگم اومدم وداع باهات و نتونستم تو رو ببرم، تو گوش دخترک لرزانت گفتم داد بزن و گریه کن…
خانومْ حداد، من برا شماها کاری بلد نیستم بکنم، من برا شهدا کاری بلد نیستم بکنم، اما شما که دستت بازه بیا و یه کاری برا ما بکن…
https://t.me/MahsaMokhtaari