جدی امیدوارم هرچه سریعتر این" رهِ پنهانی که کسی اون راهشو نمیدونه" به روم باز بشه.
[فراموشی]
آدمیزاد به طور رندوم یه خاطراتی رو یادش میاد که یه روزی به خودش میگفت" امکان نداره فراموشش کنم"
نه مومنِ خدا، نه. ما به طور خواه یا ناخواه فراموش میکنیم، دست و پا زدن و غرق شدن توی خاطرات هیچ فایدهای نداره. اصلا آدمیزاد به وجود اومده که زود فراموش کنه.
این داستانِ تلاش کردن برای فراموش نکردن چی میگه این وسط؟
ببخشید ولی مگه به خاطر همین داستان رُست کشیده نشد؟ برای چی تلاش میکنی به یاد بیاری بیچاره؟
از این به اصطلاح"دوست" هایی که طیِ چندروز رابطهتون باهم سرد میشه، یه قدم که نه، فرسنگ ها فاصله بگیرید. اینا دوست نیستن، فقط وقتتون رو با کنارشون موندن هدر میدید.
یه جایی به خودت میای و میبینی این بزرگ شدنی که خیلی مشتاقش بودی همچین آش دهن سوزی هم نیست، اینجاست که دوباره دلت میخواد برگردی به همون دوران بچگی و سادگیت.
یه وقتایی آدم نمیدونه چی بگه. چی بگه که خالی بشه، چی بگه که آزاد بشه، اینجور جاها ترجیح میده سکوت کنه. خب، اصلا بره هرچی به ذهنش میاد رو فقط من بابِ خالی شدن دلش و فروکش کردن بغضش بگه، به کی بگه؟ آخه کیه که گوش بده تصدقت بشم من؟ اصلا اگرم بهش گوش بدن تهش با جمله ی "انقدر غر نزن" بحث رو فیصله میدن. میبینی؟ کسی نمیتونه اون یکی رو درک کنه.
نمیدونم چی بگم. فقط اینو میدونم که اگه الان بلند شی و نذاری تصمیماتت بدون عمل بمونه، احتمالا موفق میشی. میبینی تصدقت بشم؟ "احتمالا"
یعنی انقدر دست دست کردی که حتی نمیتونی خودت رو تضمین کنی، که البته شاید اگه همین الان بلند نشی دیگه اون احتمالا هم درموردت صدق نکنه💘 تو که نمیخوای تا مدت زیادی شرمنده خودت بشی؟