عدد پنجو دوست دارم. درست مثل تعداد حروف کلمه ی شهادت، مثل شهر بوشهر که تازگیها جایگاه ویژهای توی قلبم باز کرده، مثل گل نرگس که وقتی ثنا از مدرسه میاد برای بابا میخره و قبل از اینکه خود گله رو ببینیم بوی خوبش پخش میشه، مثل پارک شادی یزد که دوره، ولی ارزشش رو داره بابا رو مجبور کنی ببرتت، مثل پاساژ صدف و خلیج فارس که مامان و ثنا میرن برای خریدن لباس و من میرم که خوراکیهای جدید بخرم، مثل سی و سه پل اصفهان که هر موقع من رفتم آب نداشت، مثل باشگاه، که وقتی میرم به اشتباه برای بار هزارم سارینا رو کیمیا صدا میکنم چون خیلی وایب اسم کیانا و یا کیمیا رو میده، و در آخر من همهچیز و همهکس رو دوست دارم به جز گرمای طاقتفرسای یزد💘
امروز با ثنا داشتیم چتای قبلی همدیگه رو میخوندیم و ثنا با هر پیام به من میگفت" چقدر بعضی از دوستیا یهو بدون دلیل سرد میشن"
اسپانیا و آرژانتین مثل تازه عروس دومادایین که رو به هم، جهت اینکه تعارف بزنن اینجورین که" عزیزم اول تو برو داخل خونه" و بعد نیم ساعت نتیجه ای نمیگیرن. خب بزن اون گلو دیگه😭
درسته دیشب گریه ی مسی رو ندیدم ولی همین که پلک راست یا چپش از شدت عصبانیت پرید و کم مونده بود منفجر بشه چند تا پله ی پشت سرهم برای خوشحالیه.