هدایت شده از "برکه"
آدم بعضی وقتها فکر میکنه قلبش بیشتر از این فضا نداره که چیز دیگری رو درون خودش جا بده، اما باز یه موجود جدید به دنیات اضافه میشه و روحت خودش رو کش میده تا در آغوشش بگیره و از اون به بعد قلبت میون تپشها برای او هم میتپه.
هدایت شده از ارغوان ؛
با من بگو. میدانی وطنِ من کجاست؟
من، از سرزمینی برخاستهام که عشق در آن مبعوث شد و سرافرازی، روزیِ جاودانهی خاکاش است. و اندوه، سال هاست که در جوهرهی چشم هایِ اهالیاش غرق شده.
با من بگو. من از ایرانم.
من، از سرزمینی میآیم که مردمانش، قصیدهی ایثار را از بر اند و سرودِ آزادی را با هر بازدمِ خود زمزمه میکنند. با من بگو. بگذار حلاوت اسم میهنم، کامت را شیرین سازد و اصالتِ عجین با تک تکِ حروفِ نامِ وطن، در تو جاری گردد.
آری، حماسه، پایتخت نشین وطنِ من است. و نسیم، اجاره نشینِ موج های پرچم.
با من تکرار کن. میدانی وطن کجاست؟
وطن، پهنهایست سراسر غرور و لبریز از افتخار.
وطن، آرامِ صدُ شصتُ هشت جفت چشم معصوم است.
وطن _وطنِ من_ همانجاییست که مهر، هر روز، از پس کوه هایش سر برمی آورد و دلیری، از افقِ بی کران آب هایش طالع میشود.
وطن، مادریست که وجب به وجبِ آوار ها را جستجو کرده تا برای بی قراری هایش، دلیلی محکم تر از یک لنگه کفش پیدا کند.
نوایِ محزون مادر، به هنگامِ از وطن گفتن را به یاد داری؟ طنین گرمِ قصه های پیش از خواب که شاید برای فهمشان کمی کوچک بودی، اما مادر آنها را در گوشات زمزمه میکرد تا این اندیشه، با کودکِ نوپایِ باورت، رشد کند: وطن، همه چیز است. هیچ چیزی نخواهی یافت که وطن را بدان بفروشی و سودی نصیب تو شود.
میدانی وطن کجاست؟
وطن، ایران است و از لحظهای که رسالت ما، زنده نگاه داشتنِ فارس، در کنار نامِ خلیجمان شد این را، بهتر میفهمیدم...
هدایت شده از انجمن پیشیهای کتابخور
در واقع همهچیز از همون اول معنا نداره ما هستیم که به اونها معنا میبخشیم؛
هدایت شده از زندگی به عنوان قارچ خپل ๋࣭𓏲 ๋࣭ ࣪
خواستم بگم امتحانا حضوری بشه باید خودمو زنده به گور کنم 🎀