یه لحظه دلم تنگ شد ، رفتم تو گذشته
به اول مهر ۱۴۰۱ که رسیدم یه لحظه مکث کردم...
دقیقا اون لحظه که تو صف ایستاده بودیم و یکی یکی صدامون میکردن:)
همه تو دلمون یه ذوقِ خاصی داشتیم ، بالاخره نتیجه تلاش هامون رو دیده بودیم ....
نوبت اسم من که شد ، قبل از اینکه پامو بزارم رو پله ها و برم داخل مدرسه از اعماق وجودم با همهی احساسات قاطی پاتی شدم بسمالله گفتم و رفتم بالا ...
۳سال گذشت ، ۳سال از عمر من با لحظه های خوب و بد مثل خیلی های دیگه...
مرور کردم ، مرور کردم تا رسیدم به اول مهر۱۴۰۴ :)
دقیقا اون لحظه که رفتیم تو نمازخونه مدرسه و شهید گمنام آوردن....
به فال نیک گرفتم ، دلم قرص شد؛))
با خودم گفتم خدایا چی از این بهتر روز اول مدرسه ، اونم مدرسه جدید شهید گمنام آوردن:)))
سرنوشتم رو سپردم به دست همون شهید گمنامی که شاید الان مادرش ، پدرش و خانوادش چشم انتظارش باشن ....
سپردم به شهیدی که با حضورش دلم رو قرص کرد:))))
#شوکا_نوشت