خدایا فرهنگ به معنای واقعی کلمه منو مجذوب میکنه. رقصیدن. زبانها و گویشها. آوازها و رسمها. کرشمههای لعنتی پیچنده.
شجاعتهای کوتاهمدت عموما حماقت پدید میارن. اگه میخوای شجاع باشی باید یه شجاعت بلندمدت در تغییر ساختاری داشته باشی. شجاعت حسابشده.
چرایی
از نظر مردم اون طرف رودخونه، شجاعت و حماقت یه معنی میدن. فقط یکیش وقتی استفاده میشه که ببازی، یکی وق
حماقت ولی شکستن بتها جلوی چشم مردم متعصبه و شجاعت شکستنشون وقتی همه از شهر رفتن و گذاشتن تبر رو دوش بت بزرگ.
حماقت باعث میشه در راهی که به نظرت درسته مفت خرج بشی ولی شجاعت باعث میشه در راهی که به نظرت درسته خرج بشی و احتمال تغییر رو بدی. حماقت اصولاً فاقد هرگونه تأثیره. مثل یه نیروی فوقالعاده که به اثرش بیتوجهه. شجاعت مثل یه نیروی فوقالعادهی هدایتشدهست که چه بسا بتونه نیروهای دیگری رو هم با خودش همراه کنه.
چرایی
طرحی از خورشید بر بوم شب بزن تا تعبیر رویای ما. از وقتی آیسان آنگونه نوشته نوشتن برایم اینجا همراه ب
سهم تو یک شیر سنگیست روی سینهات داش آک! عبدالمجید ارفعی هم مُرد. بله مردن. کسی از دری نمیگذرد مردم تنها خاموش میشوند. میمیرند. هرکدام گویشور زبانهایی هستیم که بیما میمیرند. استاد ارفعی هم گویشور این زبانها بود به معنای واقعی نه استعاری. حالا اکدی و بابلی، حالا تمام کتیبههای خوانده شده و خوانده نشده یتیماند. مرگ همینقدر چرند است و زندگی یک تصادف رقتآور که ما را میفریبد. شبها آدم خیلی بیپناه میشود. در خوابهای خیلی آشفتهام بیپناه هستم به معنای یک انسان فانی در برابر همهچیز که میخواهد او را به فنا دهد. فهمیدم اینکه دستکم مفهومی که از وطن دارم یک مفهوم قراردادی نیست این روزها میتواند نجاتم دهد. جهان وطن شدن یعنی متعلق شدن به هیچجا و من دستکم ریشههایم را دارم. ذوقم را در دیدن رقصهای گرجی و رویابافیهای بینتیجهام را درمورد دیدن هِرات و روان حرف زدن به ترکی آذری و ارمنی. بلندیهای بادگیر و آدمهایی که عشق به معنای واقعی کلمه مختلشان میکند. آنها را از خودشان عبور میدهد و به یک یاغیگری مفرط میرساند تمام هستی من هستند. نیچه را مثل کودکان لوسی که خوراکیهای موردعلاقهشان را مزمزه میکنند میخوانم. نیچه میگوید ستاره در مدار سرنوشتش میسوزد. میگوید ستاره نباید از گذر زمان بترسد زیرا نورش تا ابد به دورترین نقاط جهان میرسد. کاش ستاره بودم.
استاد به خاطر انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شدن و ماهیفروشی میکردن! خداحافظ هخا و امیدوارم خاک سروهای حافظیه با تو مهربان باشه.
هدایت شده از جنگل نمی خواهد بمیرد.
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشمِ نمور
هنر نیست نفرینِ نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پیِ گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پیِ خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را درِ بستهای
ز خورشید گفتی و از موشِ کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مردهدزد و چنان مردهشور
که این گوربانان ز مرگ آمدند
به مرگاند زنده، به مرگاند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مشور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بیهنر لشگرِ سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که بازش آیدش چهچه از چاهِ دور
شبی مرگبار است پر تندرخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است چشمِ شبِ روسیاه
پدر دشنه زد بر جگرگاهِ پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تب از تن بسوزانَدَم چون تنور
که گورِ جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چه ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میازار مور
گذشت آنکه مردم بخوانی رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خوابِ خوش
که شب گربه آمد به چشم آن سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمد آریو بشکست زور
ز خونِ سیاوش برآمد نهال
که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور
ندیدند یاران و کی میرسد
که پرده براندازد از خویش هور
چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
چه شوری در افتد در آوای شور
به هر گوشه آوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخمِ چگور
که سیمین به زر نامِ خود برنوشت
بهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور
-بهرام بیضایی
سیمین که نامش بلند بود:
دوباره میسازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگرچه با استخوان خویش
اگرچه پیرم ولی هنوز
مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم
به یاد نوباوگان خویش
پیشنهاد: منابع مرحله دوی ادبی اومد.
اگر دهم یا یازدهم هستید و اندکی به قبولی امیدوارید بخونید که اگه نخونید پشیمون میشید.