بعضی وقتا یه سری اتفاقات ، یه سری حرفها ، یه سری چیزهایی که میبینی ، کل وجودتو اتیش میزنه ، نابودت میکنه و هیچی ازت نمیمونه جز یه مشت خاکستر . درونت پوچ میشه ، پوچ.
اما نمیتونی ازش حرف بزنی ، نمیتونی با کسی این درد رو به اشتراک بزاری ، دلت میخواد عربده بکشی ایهاالناس ، این اتفاق افتاد ، این خنجر رفت تو قلب من ، این خستگی و این خونی که روی صورتمه حاصل یه زخمیه که بند بند وجودمو نابود کرد ،، اما نمیتونی .
نمیتونی و کسی هم نمیفهمه و همه فقط متوجه فرسودگی تو میشن ، همه فقط متوجه پرخاشگری تو میشن ، همه فقط متوجه پارانویید شدن تو میشن و اینطورین که وا!!! چته تو ؟
چی بگم والا ، درست که نمیشه ، فراموش هم نمیشه ، پس کاش من تموم شم.
هدایت شده از -هُبوط-
آبیِ آسمونی هم که باشی،خوشرنگ و صاف؛گاها ابرا میان که تیره و تارت کنن
چه برسه بهوقتایی که غروب میشه،خورشید میره و تا مدتها باید با نور ماه طِی کنی..
هدایت شده از ᮫۫ 𝐬𝐞𝐫𝐞𝐧𝐝𝐢𝐩𝐡𝐨𝐫𝐢𝐚⁷⭑⊙⊝⊜ ꒱
فقط نشستن گوشهی حرم امام رضا و اشک ریختن میتونه حالم رو بهتر کنه .