DΞMIGØD II
حالا نمیدونم اگر بذارمش کسی حوصله میکنه بخونش یا نه،بیاید بگید همینطوری بذارمش یا همینو دو پارت کنم
من من من من من من میخووووونممممم
DΞMIGØD II
حالا نمیدونم اگر بذارمش کسی حوصله میکنه بخونش یا نه،بیاید بگید همینطوری بذارمش یا همینو دو پارت کنم
افراد زیادی نیومدن بگن،پس میذارم(به عکسش توجه نکنید،چاتیجاپاتی دیوانه شده)
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که اگر امروز زنده ماندم،حتما به شکرانهاش باز هم چیزی در تو نخواهم نوشت!
وقتی توانستیم بادبان های کشتی(یعنی ارابهمان را،آه ایزدان!!!)،بالاخره سرهم کنیم و در زاویه مناسب قرار دهیم،رودانته دو دستش را بر زانو گذاشت و نفسنفس زد:《لطفا بگو که بلدی باهاش کار کنی...》
روی عرشه کشتی ایستاده بودم و تلاش میکردم افسار پگاسوس هایمان را،در حلقه های کنار مجسمه بیریخت هرمس،متصل کنم:《البته که بلدم...فقط هنوز یاد نگرفتم...》
رودانته نفس عمیقی کشید و با دست موهایش را آشفته کرد:《از لحاظ فنی این دو جمله همدیگه رو خنثی میکنن》
یکی از پگاسوس ها با بالش در صورتم سیلی میزند.پرهایش را تف میکنم:《بستگی داره از چه زاویهای بهش نگاه کنی》
پگاسوس دیگر پوزهاش را به گونه ام کشید و به نشانه محبت،شروع به جویدن قسمتی از موهایم کرد،آرام سرش را کنار میزنم:《نه آلندلون،الان وقتش نیست》
رودانته اخم کرد:《...وایسا،الان بهش گفتی آلندلون؟》
یال های آلن دلون را نوازش میکنم:《خب آره!》
رودانته به دومی اشاره کرد:《پس...اون یکی...؟》
-آره،اسمش تافیعه
-و...اون یکی؟
-اوهوم،پگی
-پگاسوسی به نام پگی؟
-خلاقانهست،نه؟
همان لحظه صدای تقتقی به گوش رسید.رودانته با نگاهی به منظره پشت سرم گفت《دوست داشتم این بحث رو ادامه بدم اما انگار یک مشکلی داریم...》
روی پا چرخی زدم تا صاحبصدا را شناسایی کنم.
برادر زنجبیلی ام،نئو،لنگزنان به طرف ما میدوید و دست هایش را دیوانهوار تکان میداد(دوست دارم فکر کنم از تکان دادن دست هایش منظور خاصی نداشت،چون جملات دلگرم کنندهای را القا نمیکرد).ویل،با تکیه بر فنون پیچیده تجویز پزشکی،بانداژ را دور فک و دهان او پیچیده بود تا مبادا نئو حرفی بزند،حق هم داشت؛در این باره به نئو اعتمادی نبود.
نئو،یک لوله فلزی غولپیکر را روی شانهاش گذاشته بود کیفی زیر بغل داشت و با هرقدم،قانون جاذبه زمین را زیرسوال میبرد.
-اوه عالیه!
از روی عرشه ارابه،روی زمین میپرم و قولنج انگشتانم را میشکنم:《به نظرت برای تلافی وقت مناسبیه؟》
رودانته دست به سینه شد:《البته که آره...》
نئو که هول شده بود،به جلو شیرجه زد و مثل یک ستاره دریایی روی زمین جلوی پایمان،به پهنا افتاد.سایر بازیکنان مسابقه که مثل ما درحال آماده سازی ارابههایشان بودند،خندیدند و پچپچ کردند. با حالتی کلافه دستش را میکشم تا به او کمک کنم روی پایش بایستد:《این سبک جدید رقص گروه تشویقه؟》
رودانته لب به طعنه گشود:《خیلی دلمون میخواست ازت تشکر کنیم،اما حیف که کلی آدم اینجاست و ما زیادی مودبیم...》
لحنش بیشتر شبیه به کسی بود که میگوید"خیلی دلم میخواست کلهات را بین زانوانم خرد کنم و از دندان هایت به عنوان مهره های گردنبند جدیدم استفاده کنم،اما حیف که چنین کاری در جمع، دور از ادب است"(این دختر کارش را خوب بلد است)
نئو سرش را به چپ و راست تکان داد و کتفش را باز و بسته کرد.سپس به دیواره ارابه اشاره کرد و لگد زد.رودانته با چهرهای مبهوت پرسید:《یک...مرغ روی عرشهست؟وایسا،نکنه منظورت منم؟!》
رودانته طوری به سمت من برگشت که صدای شلاق موهای کوتاهش به وضوح شنیده شد:《منظورش من بودم!؟》
نئو دوباره در هوا لگد زد و با دهان بسته نعره کشید.
رنگ از رخ رودانته پرید،گوش نئو را کشیدم:《هوی،همینجا ترمز کن رفیق...》
سپس به رودانته اطمینان دادم:《منظوری نداشت،فقط داره میگه که...خب...چی گفتی نئو؟》
نئو اخم کرد.
سپس به ارابه اشاره کرد،با دودست حرکت انفجار را نشان داد.سپس به من و رودانته اشاره کرد و روی یک پا ایستاد و محکم زمین خورد،کمی فکر کردم...
《عا،منم دوستت دارم؟》
نئو به قوزک پایم لگد زد:《آخ!》
رودانته دست به سینه شد:《فکر کردم میفهمی چی میگه...!》
-هی،تقصیر من نیست که تواناییهام با اختلال پیش از سانحه مواجه شدن!
نئو غرولند کرد و چنان پیشانیش را برخاک کوبید که دلم به حال زمین سوخت.
-آها!داره میگه اسلحه نداریم،وایسا چی؟!!
رودانته با چشم هایی خون گرفته به نئو نگاه کرد:《داری میگی ارابه...هیچ سلاحی نداره!!؟؟》
نئو از جای جهید و پیش از حرکت رودانته او را متوقف کرد،سپس لوله بزرگش را در بغلم پرتاب کرد،سنگین بود و زانوهایم را کمی خم کرد اما طاقت آوردم:《این یک...لانچره؟》نئو با شور و حرارت سرش را تکان داد.
-آه...باشه،پس تیرهاش کو؟
نئو با لبخند،کیف مچاله شده در دستش را به سینه رودانته کوبید،رودانته با صداهایی که حاوی شکوه و شکایت بودند،زیپ کیف را به آرامی باز کرد.
داخل کیف،دقیقا دوازده شیشه کوچک مربا قرار داشت.هردوی ما همزمان به نئو نگاه کردیم.نئو به لانچر و بعد به شیشه مرباها اشاره کرده و ادای شلیک درآورد.رودانته شقیقههایش را مالش داد و گفت:《آرچی،لطفا بگو که...منظورش همونی نیست که من فکر میکنم》
پرهای پشت گوشم دچار اسپاسم شدید میشوند:《همونه رودانته،دقیقا همونه...》
این همان نتیجهای بود که وقتی عقلتان را دست برادر کوچک زنجبیلیتان میسپارید،به دست میآوردی(لطفا از این ماجرا درس گرفته و هرگز اینکار را در خانه انجام ندهید بچهها!فقط برای ادامه نسل بشر)
نئو با افتخار سینهاش را جلو داد،ناگهان صدایی سکوت معذبکننده بینمان را از بین برد و مرا از افکار "مهاجرت به تارتاروس،آن هم به طور داوطلبانه" بیرون کشید.
-خانم ها و آقایان،دخترها و پسر ها،نیمهایزد ها!!بدین وسیله اعلام میکنم که مسابقات ارابهرانی کمپ،بالاخره در حال برگزاریه و من،ابیگیل باس افتخار اینو دارم که به عنوان گزارشگر این رویداد بی نظیر اینجا و در کنار کایرون حضور داشته باشم،هرچند که شکی نیست در نهایت این کابین شونزدهه که برنده مسابقات خواهد شد اما به هرحال-...آخ!باشه،باشه کایرون...داور بیطرف،درسته...داشتم میگفتم...من ابیگیل باس،گزارشگر محبوب و آیندهی رسانههای یونان،امروز در کنار جناب کایرون حضور دارم،طبق هشدار های ایشون بهتره ایندفعه چیزی رو منفجر نکنید بچه ها!
اخم میکنم:《کدوم احمقی اون گوساله رو گزارشگر کرده؟》
از میان تمام فرزندان دوست داشتنی نمسیس،ابیگیل باس همیشه آخرین گزینهام برای یک گردش دوستداشتنی در زمینهای توت فرنگی و گندمزار ها بود.در واقع اصلا در لیست گزینههایم جای نداشت،چون که برخلاف خواهر و برادر هایش،او یک احمق دهنگشاد بود که به سندروم لاعلاج "احساس بامزگی مضاعف"،گرفتار بود. .(از همینجا،بابت تمام توهین هایی که به جامعه گاوها و گوسالهها در چندسطر پیش وارد کردم،پوزش میطلبم)
صدایی با نفرت پاسخ داد:《غیر از اینه که خودش،خودش رو سِمَتدار میکنه؟》
به سمت صدا برمیگردم و با رین جکسون مواجه میشوم که افسار اسب های ارابهشان را مانند من در دست گرفته بود،درواقع اگر میشد به آنها گفت اسب.
به ارابه رین جسکون و کاساندرا بلک،موجودات چهارپا و بلندقامتی بودند که شیههکشان سرهایشان را تکان میدادند و آب یالهایشان را به اطراف میریختند.منظورم این نیست که اسب ها خیس بودند،منظورم از آب یالهایشان،یال های آبیشان است...آه،چطور میتوانم بگویم؟
خب جسم یک اسب را تصور کن،حرکات و رفتارهای او را در نظر بگیر....حالا تصور کن این اسب زیبا،تمام از آب تشکیل شده باشد،انتهای یالها و دمش مانند کف هایی که هنگام برخورد آبشار با آب رودخانه ایجاد میشود،در حرکت باشد و با هر تکان موج دار شود.تصور کن که میتوانی از ورای آب زلال بدن این اسب،چهره کاساندرا بلک را ببینی که نوک بینیش را با انگشت شست میفشارد و چشمانش را به طرز مسخره ای کج میکند.بله،احتمالا ابهت صحنه میریخت اما باور کنید ارزشش را داشت.
کاساندرا از پشت اسب آبی(آه،آب اسبی؟) بیرون پرید و گفت:《دارارام!کاساندرا بلک با افتخار تقدیم میکند،آرچی!نظرت درباره ارابهمون چی-》
کاساندرا مکث کرد و به کشتی چرخدار ما،خیره شد.
از نگاه به چهرهاش سرباز میزنم و به ارابه آنها نگاه میکنم،خب...زیبا بود.زیبا و خطرناک...چه انتظار دیگری میشد از همکاری دختران پوسایدون و آپولو داشت؟بدنه ارابه آبی تیره بود،با سپرهای طلایی رنگ و چرخهای فلزی محکم و میخ دار،ظاهر گول زنندهای داشت که حواس شما را از انواع اسلحههای متصل به قسمت انتهایی آن،پرت میکرد.تیر و کمان،گرز،نیزه سه شاخ حتی یک پتک بزرگ که چهره آپولو روی آن حکاکی شده بود!
به مجسمه هرمس،و سپس به چهره ظریف آپولو خیره میشوم.
صدای خندههای خفه ای از جانب رین شنیدم که دست هایش را بر دهان میفشرد و شانه هایش آنقدر میلرزید که افسار اسبهایش به شدت بالا و پایین میشد.کاساندرا هم لب پایینش را به شدت میگزید و چهرهاش شدیدا سرخ شده بود،بیچاره داشت با تمام وجود برای حفظ وقارش میجنگید.
آنها نگاهی با هم رد و بدل کردند و بعد اولین خنده از گوشه لب دختر ایزد خورشید،فرار کرد:《پففف...!هاهاهاهاهاهاها!!!》
سرخ میشوم و به رنگ موهایم در میآیم،دهنم را باز کردم تا توهینی را نثار آن دو کرده و آتش درونم را آرام کنم،اما کلمات در ذهنم از هم پاشیده شده و در گردبادی از شرمساری گم شده بودند.پس به درگاه ملکه رپ متوسل شده و نگاهی مخدوش به او انداختم.رودانته که گونههایش به رنگ صورتی درآمده بود،پیام را گرفت و گلویش را صاف کرد:《اره،هاها...ما هم اولش کلی خندیدیم》
و با چشمان طلایی رنگش به نئو فهماند "که به همین دلیل است میخواهم تو را به صلابه بکشم".
کاساندرا اشک گوشه چشمش را زدود و و بینفس گفت:《ب...باور کن...منظوری نداریم...فقط...فقط اون...اون..》و به مجسمه بابا،اشاره کرد.
آه دفتر عزیز،به رود استیکس قسم میخورم که تا همین دیروز این دونفر صمیمیترین دوستان من محسوب میشدند،همراهانم در شرایط سخت و خانوادهام...و حالا داشتند به من میخندیدند.
به کشتی من.
به کار برادر من.
از همه مهمتر به آلن دلون،که گویی او هم از چنین شرایطی راضی نبود و با دلخوری شیهه میکشید و تلاش میکرد دم خیس اسبهای رین را گاز بگیرد.
جنگ واقعا آدم ها را عوض میکند.
بازوی رودانته را میکشم:《بیا بریم رودی،باید برای برای برنده شدن آماده بشیم》
رودانته با چشمانی گشاد گفت:《تو مطمئنی که ما...؟》
آب دهانم را قورت میدهم:《دیگه برای تظاهر به تماشاچی بودن دیره،پس اره؛ما میبریم》
ابیگیل از پشت میکروفون نعره کشید:《همگی سرجای خود!مسابقه تا دقایقی دیگه شروع میشه!برو کابین شونزده،برو!》
کایرون میکروفون را از دست او قاپید و آه کشید:《فقط...آماده باشید》
روی عرشه میپرم و لانچر را بالای سر مجسمه هرمس نصب میکنم.سرش را نوازش میکنم:《اشکالی نداره بابا،خودم بهشون نشون میدم》
رودانته به نشانه محبت ضربه ای به پیشانی نئو زد و سوار شد:《مصمم به نظر میای》
نمیدانستم معنی کلمه "مصمم" چیست،اما سرم را به نشان بلی تکان دادم.بعدا در دیکشنری به دنبالش خواهم گشت:《بیا برنده بشیم رودی...》
رودانته پشت لانچر قرار گرفت و دستهاش را امتحان کرد:《قبوله،آرچی...》
به رین نگاه میکنم که به کاساندرا کمک میکند سوار ارابه شود:《شنیدی رین؟!ما نمیبازیم!ما قرار نیست ببازیم پس همین الان سر راهمون برو کنار!》
کاساندرا خندید و شکلک درآورد:《الان کلهات دود میکنه،تهش میبازی دیگه》
رین کمرش را صاف کرد و لبخند زد:《هنوز یادم نرفته،تو دیروز شرطمونو باختی،به توتفرنگی هشتاد و هشتم نرسیده بودی که-》
افسار تافی و آلندلون رو محکم میشوم و فریاد میزنم:《بله،و چون قبلا باختم الان انگیزهام برای بردن بیشتره!》
کاساندرا نیزههای طلاییش را به خط کرد و در نور آفتاب گرفت:《محض نور آپولو،پسر هرمسی!آروم باش،خودتم میدونی کی میبره مگه نه؟》
به عرشه لگد زدم:《البته!ما! و طوری رفتار نکن که انگار ازمون نمیترسی!بوی ترستون از اینجا میاد!》
کاساندرا و رین از خنده منفجر شدند.
نفس عمیقی کشیدم و افسار پگاسوس ها را در دست فشردم،ابیگیل با استفاده از تمام آدرنالینی که در وجود داشت،فریاد زد:《آماده...!》
رودانته سرجایش وول خورد.
-سه...
یال های تافی را نوازش میکنم:《سربلندم کن،پگی پگاسوس!》
-دو...
نئو پشت حصارها پرید و انگشتانش را به نشانه پیروزی،از میان تماشاچیان تکان تکان داد.
-یک...!
شانه هایم منقبض میشوند،صدای شیپور یکی از ساتیر ها با تمام توان در محوطه میپیچد.
-بــــــــــوووووووووووق!
برای لحظهای،سکوت میشود.صدای دورگه های تماشاچی خاموش شده و تنها صدای موجود،شیهه اسبان،کوبانده شدن سم ها بر زمین و صدای غژغژ ابتدایی چرخ ها بود...
و بعد...
جهان منفجر شد.
ارابه آرس مثل گلوله منجنیق به جلو پرتاب شد.خاک در هوا چندمتر بالا رفت و ارابه آتنا نیز به جلو پرتاب شد و همزمان،سه تیر بینقص به چرخ جلوی ارابه آرس فرستاد.در همین حین،اولین انفجار از سمت ارابه هفائستوس بلند شد و بوی دود با خاک،مخلوط شد.بارنی برایان،با صورتی دودهای از ارابه پایین پرید و سرفه کرد:《گفتم اون اهرم قرمز رو نکش!》
-فکر کردم ترمزه
-چرا ترمز باید قرمز باشه،اصلا چرا باید الان ترمز رو بکشی احمق؟!
انفجار دوم،رخ داد.ابیگیل باس با هیجان جیغ کشید:《خانم ها و آقایان هنوز دودقیقه از آغاز مسابقه نگذشته و ما دو انفجار و سه تخلف احتمالی داشتیم،برو کابین شونزده!!!》
کایرون میکروفون را از دست او کشید و فریاد زد:《ابیگیل،گفتم داور بی طرف!!!》
ابیگیل که از فرط هیجان روی نوک پنجه بالا و پایین میشد سرش را تکان داد عذرخواهی کرد.
رین شلاق افسارش را محکم بالا برد؛با خنده فریاد زد:《اونور خط پایان میبینیمت،آرچی!》
و همانند موجی عظیم،به سرعت از آنجا دور شدند.
فریاد کشیدم:《بله،منتظر رسیدنتون میمونیم!》
دفتر خاطرات عزیز،حتما میپرسی چرا از خودمان چیزی نمیگویم؟خب راستش...
-آرچی؟
-بله،رودی؟
-قرار نیست حرکت کنیم
-آه،چرا؟
-پس...؟
لرزهی خفیفی کردم،هنوز کمی خشمگین بودم.
-دارم از لحاظ روحی خودم رو آماده میکنم
رودانته با ناوری به من خیره شد،سپس به مسیر مسابقه نگاه کرد.لانچر را رها کرده و یقهام را گرفت و فریاد کشید:《همین الان حرکت کن،لعنتی!》
با هراس فریاد کشیدم:《باشه،باشه!》
و افسار پگاسوس ها را محکم کشیدم،آلن دلون با لجاجت شیهه کشید و تافی با علاقهای مفرط،با پوزهاش به پروانه ای اشاره میکرد.تنها پگی بود که دو قدم برداشت.