eitaa logo
DΞMIGØD II
53 دنبال‌کننده
210 عکس
44 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی باحال-
*چگونه آرچی رو شاد کنید
کلا ریک مجموعه آپولو رو یکجوری نوشته که هردودقیقه یکبار میگی:WTF...؟
و مجبور میشی دوباره و سه باره بخونید تا مطمئن بشی چیزی که فهمیدی درسته یا نه
مثلا الان اون بلیمیا ها همون انتروپافجای های مدرن وارثروپی بودن الان؟TT
شترمرغ جنگی چیه دیگه آخ-
گاو قرمز شیر و کره قرمز میده
دیگه مطمئنم گاوهای قهوه ای شیرکاکائو میدن
چون ریک گفته🧍🏻‍♀
DΞMIGØD II
TT
تشنج کردم
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که هنوز هم چیزی در تو نمینویسم! امروز روز عجیبی بود...به عجیبی سوختن دختر ایزد دریاها! نه اینکه شکایتی داشته باشم،اما هرروز که هر مرد جوان خوش‌چهره ای از یک بانو جوان،با کلوچه های آبی کتک نمی‌خورد که! بگذار از اول برایت بگویم،وقتی کاساندرا مطمئن شد که ذاتا هیچ استعدادی در تیراندازی ندارم راضی شد به دنبال جیره ای برویم و شکم های خالیمان را سیر کنیم.فرزندان دمتر و دیونیسوس همچنان از فاجعه "فرار توت‌فرنگی وار" حسابی دلخور بودند و برادرانم،تراویس و کانر اظهار داشتند که آخرین محموله نوشابه های قاچاقیشان را به "دوقلوهای جکسونِ" قاب کرده اند.نه اینکه نوشابه شکممان را سیر کند،اما قبول کن که میتوانست ذهن‌های تیزمان را برای مدتی از خالی بودن معده‌هایمان دور سازد.به علاوه،من درباره این دوقلوها دقیقا چیزی نمی‌دانستم اما گمان می‌کنم یکی از آنها حدود ۳ یا ۴ بار دنیا را از نابودی کامل نجات داده،بگذریم.این خبر فقط شکم‌های ما را به افسردگی وا نداشت،بلکه قرار ویل سولیس و نیکو دی آنجلو را نیز (که مثل ما خواستار چند قوطی نوشابه بودند)تحت شعاع گذاشت.چیزی که کاساندرا را حتی بیشتر کفری کرد؛خوشبختانه قبل از اینکه رگ غیرت خواهرانه‌اش،برادرهایم را به کشتن دهد،موفق شدم او را کشان‌کشان به بیرون از مغازه خانوادگی‌مان هدایت کنم.به او گفتم که شاید اگر با آنها(جکسون ها)حرف بزنیم راضی شوند حداقل دو تا از قوطی‌های نوشابه‌شان را به ما بدون هیچ چشم داشتی ببخشند.در ابتدا کاساندرا سرش را به نفی تکان داد و اظهار کرد که گویا چاره ای نداریم جز اینکه یک ساعت باقی مانده به ناهار را با تمام مشقت هایش تحمل کنیم،آنجا بود که مجبور شدم به او یاد آوری کنم یک ساعت ۶۰ دقیقه و در نتیجه ۳۶۰۰ ثانیه تمام است که بی درنگ او را راضی به خرید این حماقت کرد.(ممنون پدر!)پس از پرس و جو از منابع معتبری همچون خواهرانم جولیا و آلیس که به طرز مشکوکی جلوی کابین هفائستوس می‌پلیکیدند،فهمیدیم جکسون ها را در حاشیه دریاچه می‌توان یافت هرچند که واقعا در آنجا خبری نبود.سعی کرده بودم پسر خوبی باشم،باور کن تمام تلاشم را کرده بودم!اما واقعا در این کمپ دورگه ای نه فرزندان پوسایدون پیدا می‌شوند و نه هیچ ماده غذایی برای شرایط اضطراری؟بردن کاساندرا به دریاچه نه تنها ایده خوبی نبود،بلکه تا حدی گران تمام شد.چرا که او نمی‌توانست از دید زدن زوج خوشبخت نیکو و ویل چشم بردارد،اقرار میکنم خودم هم کمی مجذوب شده بودم،آنقدر که ناگهان صدای اعتراض شکم خالیم بلند شد و بدنم در طی یک خیانت آرنولدی،مخفیگاهمان را از پشت بوته ها لو داد.پس از آن،با چهره هایی سرخ و خنده هایی ریز،به سختی از دست اسکلت های پسر هادس فرار کردیم.بعد از گذشت چند دقیقه از این تعقیب و گریز لایق و وقتی آدرنالینمان فروکش کرد گرسنگی دوباره بر ما غالب شد،اما خیلی هم بد موقع نبود.چرا که جهش های شتابزده هارپی های آشپزخانه به سمت کابین هفائستوس ما را به تأمل واداشت. در فضای اردوگاه حرف هایی از "انفجار در بال غربی" و "کابین 11" به گوش میرسید.اعتراف میکنم که به خواهرانم حسابی افتخار میکنم.آنجا بود که کاساندرا با دست بر پیشانیش کوبید و گفت:《آرچی!تو هم دیدی؟سه تا بودند!》. راستش ربط تعداد هارپی ها به گندکاری خارق العاده خواهر هایم را درک نمیکردم،پس هاج و واج پرسیدم:《چون سه به دو برتری داره؟》. و کاساندرا یکی از آن نگاه های نور اندر سفهیانه اش را نثارم کرد و دست به سینه شد و گفت:《توی آشپزخونه فقط سه تا هارپی کار میکنن،آچار یونانی! این یعنی آشپزخونه الان خالیه!》. آنجا بود که دودراخمایی‌ام افتاد و حسابی شرمگین شدم،دختر آپولو داشت چنین چیزی را به فرزند ایزد دزدان پیشنهاد میکرد؟چقدر حقیرانه!پس بدون کلمه‌ای اضافی جلو افتادم و گوش‌های سرخم را با بال هایم پوشاندم چون می‌دانستم کاساندرا تا هفته آینده بیخیال آنها نخواهد شد.آشپزخانه نسبت به بقیه کابین‌ها،آلونک کوچکی محسوب می‌شد که فقط کمی از غذاخوری اصلی فاصله داشت.حقیقتا چندباری دیده بودم که خواهر و برادرانم تنبیه می‌شوند تا ظرف‌های بیکران ناهار را بشویند،اما خودم هیچگاه در این مخمصه نیفتاده بودم؛بال هایم را خوب باز کردم و قبل از بازکردن در خوب گوش کردم.صدایی از ورای چوب‌های پوسیده کلبه می آمد،بی صدا به کاساندرا اشاره کردم تا مرا در حالیکه از در وارد میشوم،از پنجره پوشش دهم و در صورت قاراشمیش شدن اوضاع مرا رها کرده و جان خود را نجات دهد...یا حداقل به کمکم بیاید. در را به آرامی بازکردم کردم،من در بازکردن درهای بی صدا تخصص دارم،اما چه کسی فکر می‌کرد این در قراضه در زاویه ۶۰ درجه جیرجیری بکند به بلندای جیغ درختان دودونا؟سر جایم خشکم زد،البته فقط برای یک صدم ثانیه،قیل از اینکه جیغ دیگری بلند شود و رگباری از اشیا گرد و کوچک آبی رنگ و نرمی بر سر صورتم فرود بیاید.