eitaa logo
DΞMIGØD II
47 دنبال‌کننده
164 عکس
38 ویدیو
0 فایل
بیاید با شورولت ایمپالای مدل1967مان از بزرگراه ویل راجرز به کانزاس برویم تا سینک‌هول سم اختصاصی خودمان را به بند بکشیم و با ابرپست هرمسی به طبقه ششصدم امپایر استیت پیشکش کنیم... باشد که ایزدان ما را به سمت کمپ دورگه راهنمایی کنند! (If you know,you know)
مشاهده در ایتا
دانلود
And yes,I AM obsessed with "Empire Of The Sun" and "Linkin Park"🦕
+Marino and Melanie Martinez and bbno$
(در تلاش برای پیداکردن هرگونه شباهت با هرمس تا ثابت شود که از تخم‌و‌ترکه‌ی او هستیم-)
همه‌چیز وحشتناک است!
و قطر باقی‌مانده از کتاب نازک🧃
این دیکشنری رو تایید نمیکنم،ولی به خاطر صداقتش:Holy Moly🐢
-میدونی،واقعا از قرون وسطی خوشم میاد +دقیقا،همیشه دوست داشتم یک پادشاه خودخواه و زورگو باشم
ببینید،من به جز دوستای مجازی،یک عالمه رفیق دیگه هم دارم،منتهی همشون بالای 25 سال-
دفترچه خاطرات نداشته عزیزم که گویا هرگز قرار نیست چیزی در تو بنویسم! بعد از اینکه از جلسه تراپی خصوصیم بیرون آمدم (جویای احوال کلایو لاک‌پشته شدم و صورتم را چندین بار در خزهای زنجبیلی وینستون روباهه فرو بردم و نعره زدم) با واقعیت تلخ دنیا روبه‌رو شدم،به کدامین گناه سزاوار چنین نفرینی شدم؟ در اردوگاه،ولوله‌ای برپا بود.همه در حال حمل قطعات بزرگ و آهنینی بودند که شدیدا اضطراب‌آور بود.مثلا چرا جودی واکر از کابین 6 باید سوله‌ای به پهنای 4 متر را بر شانه‌اش حمل کند؟ برایان هیلز،پسر هفائستوس چه نیازی به محفظه‌ای مناسب برای جیوه مذاب داشت؟ اصلا به چه علت هدی مک‌وایر از کابین 7 آنقدر به آن چکمه میخ‌دارش که می‌خواست به انتهای ارابه‌اش ببندد تا برایش شانس و پیروزی بیاورد،امید داشت؟مگر دیوانه است؟ آه،دفتر عزیز! گاهی احساس میکنم قوچی مشکی و چاق‌چله هستم در میان گله‌ای از گوسفندانی گوشتخوار! ... شاید هم لاله‌ای سرخ در در میان میخک های زرد؟ (اصلا میخک زرد هم داریم؟نمی‌دانم،باید از فرزندان دمتر بپرسم) ... اصلا مهم نیست! نکته این است که من همیشه متفاوت از دیگران بودم؛ مهم نیست چقدر فروتن باشم،حقیقت هرگز پوشانده نمی‌شود.من خاص‌ترین،متفاوت‌ترین و بی‌نظیرترین دورگه‌ای بودم که در این حوالی یافت می‌شد.پس با شانه‌هایی فروافتاده،این حقیقت تلخ‌وشیرین را پذیرفتم که هیچ‌کس در سطح من برای هم‌گروهی نیست و به طرف کابین 11 به راه افتادم. دفترچه خاطرات عزیز نداشته! یکی از دلایلی که تو را اصلا ندارم به خاطر همین کلبه است. من در این 5887 روزی که زیسته‌ام،یاد گرفتم که همه مثل من ظرفیت و تحمل حقیقت را ندارند.پس از آنجایی که در قبال احساسات خواهران و برادران دزد و مکارم،شدیدا احساس مسئولیت میکردم،تصمیم گرفتم تو را هرگز نداشته باشم.آه،من چه برادر خوب و خوشتیپ مسئولیت پذیری هستم!چقدر حیف که کسی قدر من را نمی‌داند... طبق عادت،از تله‌ی در جا خالی میدهم. (این تله توسط فردی افسانه‌ای که هرگز از او در تاریخ اردوگاه نام برده نشده،چهارروز پیش نصب شد.یک منجنیق کوچک دست ساز که با تکنولوژی پیچیده‌ای از طناب های ارزان مغازه برادران استول،و چند گیره‌کاغذ از کابین آتنا،طوری مهندسی شده بود که هرگاه در باز شود،توپ تنیسی(که همیشه به طرز مشکوکی خیس و مرطوب است) بر صورت فرد وارده،برخورد کند. این سیستم مقاومتی،چونان در کابین ما مورد تقدیر و تشویق قرار گرفت که حتی جایزه اختراع هفته را از کابین هفائستوس مودبانه قرض گرفته و تا ابد از آن خود کرد،د.آ) در قلمرو خود،قدم می‌گذارم(کابین ۱۱).از میان شوالیه‌های دلاورم(خواهرها و برادران بیش‌فعالم)میگذرم و بر تپه چهارخانه‌ام،فرود می‌آیم.(شما به آن می‌گویید تخت) آهی از جان میکشم،گویا تنها کاری که می‌توانستم برای مسابقات انجام دهم،فریاد کشیدن در میان تماشاگران و تشویق کردن یاران بی‌وفایم،رین جکسون و کاساندرا بلک بود.اصلا شاید یک پلاکارد کارتنی درست می‌کردم که رویش نوشته بود"له نشید،دخترها!" و تصویرهایی از ماهی‌های بی‌جان،تا عمق عشق و حمایت خود را در میان تماشاچیان،به دوستانم ابراز کنم. در همین فکر ها بودم که یک جفت پای ‌کوچک با جوراب‌های راه‌راهی که گویا از زمان جنگ تروآ،شسته نشده بودند،از طبقه بالای تخت بر زانوهایم فرود آمدند. فریادم بلند شد:《آخ،نئو!》 نئو،برادر کوچک ناتنی‌ام بود که گویا چندین سال است در کمپ‌دورگه‌ها سکونت داشته و فقط چند هفته بود که توسط هرمس گردن گرفته شده بود. با این‌حال،از همان روز اول ما چنان ارتباط نزدیکی را به علت رنگ موهایمان احساس ‌کردیم که هرروز صبح يکديگر با سطل آب یخ بیدار می‌کنیم.نمی دانید وقتی برادر کوچک زنجبیلی‌تان از حقه‌های نوین برای بیدار کردنتان استفاده میکند،چه غروری در سینه‌تان پرپر می‌زند. نئو از زانوهایم پایین پرید و پوزخند زد:《اوخ،شرمنده داداش》 هرچند که اصلا شرمنده به نظر نمیرسید:《چرا اینقد پکری،پسر؟》 آه خدایا،چقدر شیرین است.لهجه دوست داشتنی‌ای داشت که به قول خودش از زندگی دریاییش در عرشه کشتی دزدان‌دریایی،آموخته بود(در این‌باره هم زیاد نپرسید،راستش خودم هم نمی‌دانم جدی گفته یا نه) و وقتی با آن چشمان قهوه‌ای روشن کنجکاوش شما را نگاه میکرد،امکان نداشت این روباه کوچولو را رد کنید(خب باشد خیلی هم کوچک نیست،او یک پسر ۱۳ ساله نسبتا بالغ است.اما ملامتم نکنید،من واقعا فرد خانواده دوستی هستم!) برای بار nام در آن روز آه میکشم(مطمئنم حالا حتی هرمس هم توان شمارش آن ها را نداشت!):《چیزی نیست،رفیق...》 دست هایم را زیر چانه‌ام می‌گذارم و بالاخره متوجه جعبه چوبی بزرگی می‌شوم که زیر بغل زده بود:《اونا چیه؟》