رودانته شانه های نئو را تکان داد:《ای احمق نادون!تفش کن،تفش کن!》
نئو با هول و هراس سعی کرد دهانش باز کرده،و همان وسط از دستور رودانته اطاعت کند،اما لب هایش از هم باز نمیشد،رنگ از رخ نئو پرید.
رودانته پشت سر نئو پرید و سعی کرد با دودست،فک پایین و دماغ نئو را از دو جهت بکشد،نئو به لپ هایش چنگ انداخت و جیغ خفهای کشید،و من هم به طرز قهرمانانهای نمیدانستم چه کنم.تا وقتی که رودانته با فرکانس های سه برابر یک صدای عادی جیغ کشید:《آرچی،یک کاری بکن!!!》
دفترچه خاطرات عزیزم،از اینجا به بعد ماجرا،هیچ چیز تحت اختیار من نبود،چرا که وقتی وقتی پرده های گوشتان در معرض لرزشی به توان ۸ ریشتر قرار میگیرد و ذهنتان در اثر استرس و گیجی مغشوش شده باشد،احمقانهترین اتفاقات رخ میدهد.
پس من نیز از روی نیمکتهای جهشی ناموفق کردم و سکندری خوردم،اما در عوض وقتی تلف نکرده و سریعا از جای بلند شدم،به میز های دیگر نگاه کردم،همه دورگهها به ما خیره شده بودند و من نیز به آن ها،رودانته که سر نئو را مثل یک سوموی ژاپنی،زیربغل زده بود و با حرکتی که بیشباهت به یکی از فنون این کُشتی مقدس نبود،سعی میکرد لبهای کبود او را از هم بازکند دوباره عربده کشید:《آرچی!!!》 و فحشی بلندبالا داد که استعداد بیمثالش در موسیقی رپ را به تصویر کشید.
من نیز،مثل یک گربه بر روی یکی از میزها،پرتاب شدم.
بشقاب کره در سرم میخورد و صورتم در ظرف پایگیلاس فرو میرود،فرزندان آفرودیت جیغ میکشند و کنار میروند،عالی شد،عجب تصویر خوبی از خودم در ذهنشان گذاشتم!
کورکورانه به دنبال دستگیرهای میگردم تا از جای برخیزم که دستم به شیئی سرامیکی،گرد و داغ برخورد میکند:《هرمس من!!!》
و قوری را بین زمین و هوا نگه میدارم،یک قوری چینی سفید و تمیز که از ظاهرش معلوم بود با کوچکترین حرکتی ترک میخورد.(بله،البته که تقصیر سازندگان بیکفایتش بود!)
کمی از چای درون قوری چینی،روی مچ دستم میپاشد،با دست دیگرم آخرین باقیمانده های پای (و نه قطرات اشک...!)را از چشمانم میزدایم.لعنت،چرا این چای آنقدر داغ بود؟کم مانده بود پوستم کنده شود!
همانجا بود که آن ایده لعنتی به ذهنم رسید،پس بیتوجه به انید آدلر که با لهجهی بریتانیایی فوقباکلاسش،از کلمات ناشايستی استفاده میکرد،قوری چای را زیر بغل زده و به سمت نئو و رودانته،میدوم...
دفترچه خاطرات عزیز،آزمایش امروز به ما نشان داد که برای اطمینان از یک گام در مسیر پیشرفت بشری،بهتر است بدانید چهچیزی آن را منحل میکند،مثلا چای انگلیسی با دمای ۷۳ درجه سانتیگراد،اثر چسبندگی مرباهای فوقفراطبیعی را از بین میبرد،اما بهتر است گاهی اوقات،حواسمان به پوست ظریف بشری و لبهای باریک برادرمان نیز باشد...
پ.ن:امیدوارم گام بعدی دانشمندانمان در جهت پیشرفت دانش بشری و زندگی بهتر،راهکارهایی برای خفه کردن قهقهههای پسر ایزد دریا به وسیله جلبک های دریایی باشد،وگرنه خودم دست به کار میشوم
قربان شما،آرچی چاپلی که برادرش را به بهای پرده گوشش نجات داد
#Archairy
DΞMIGØD II
تقریبا ۹۲۰ ساعت تا آزادی دختر پوسایدون🧑🏻🦯
۳۸ روز تا آزادی دختر پوسایدون🧑🏻🦯
۳ قسمت تینولف دیدم و هرسری دارم پشیمونتر میشم اما دوباره بهش فرصت میدم چون از استایلز خوشم میاد و بازیگر اسکات من رو یاد لوک کاستلان دیزنی مینداز-