من که باور نمیکنم این هما همون همایی که به ما گفتن باشه.
بابا این خوراکش فقط استخونه من یه چیزی تو مایه های طاووسی چیزی در نظرم بود یخوردی ملیح تر خانوم تر 😳
والا به خدا با این نوناشون
هُما، مرغ استخوانخوار
نام علمی: Gypaetus barbatus) گونهای پرندهٔ شکاری بزرگجثه از تیرهٔ بازان و راستهٔ بازسانان است که در کوههای مرتفع آفریقا، جنوب اروپا و آسیا از جمله مناطقی از ایران همچون منطقهٔ حفاظتشدهٔ گنو[۳] زندگی میکند.
@wisely_life
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم ، سوختم این راز نهفتَن تا کی؟
- وحشی بافقی
@wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۲ او بقدری مشتاق بود که گاه اسب را به چند مسیر مختلف میتازاند و پیداست که کار ساده ای هم
#رمان
#قسمت_۳
_تو نمیتوانی همه چیز را با هم داشته باشی!
ژولیتا هر روز خسته تر و دلزده تر از پیش، تنها دلخوش به یک عکس یادگاری روی شومینه دیواری، با بیزاری در کنار انبوهی از اهنِ پر سروصدا به خواب میرفت. تازه، زمانی که شوالیه در قصز بود و با زره اش هم کاری نداست، به یک سخنرانی تک نفره درباره ی دلاوری هایش سرگرم میشد و اجازه ی سخن گفتن به دیگران را نمیداد؛ یعنی نه ژولیتا و نه کریستوبال، هرگز حتی یک کلمه هم نمیتوانستند با او صحبت کنند. چون در این صورت، انان را به سکوت وامیداشت، به راحتی نقابِروی کلاهخودش را پایین میکشید و خود را به خواب میزد. تا اینکه سرانجام روزی شوالیه ژولیتا را دید که در برابرش ایستاده است:
_من فکر میکنم تو انقدر که عاشق زره ات هستی، عاشق من نیستی.
شوالیه با اعتراض در جوابش گفت: نه این سخن درست نیست. اگر من براستی تو را دوست نمیداشتم ایا از دست اژدها تو را نجاتت میدادک و به این قصر سنگی زیبا می اوردم؟
ژولیتا که نقاب روی کلاهخود شوهرش را بالا می زد تا بتواند در چشمهایش نگاه کند، گفت؛ انچه تو عاشق ان بودی ذهنیت تو از نجات دادن بود؛ تو نه از ابتدا عتشق من بودی و ته در حال حاضر، هستی
شوالیه بذای ثابت کردن عشقش به ژولیتا با همان زره آهنینِ سرد، او را محکم در اغوش گرفت، به گونه ای که نزدیک بود دنده های ژولیتا خرد شود. ژولیتا گفت :بسیار خوب، از تو میخواهم زره ات را دربیاوری تا من چهره ی واقعی تو را ببینم.
ادامه دارد
@wisely_life
امیدوارم ارامش درونت قوی تر از هرج و مرج اطرافت باشه.
@wisely_life
تا خدا یار است با سلطان مپیچ
گر خدا برگشت صد سلطان به هیچ
سعدی
@wisely_life
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمان بندی خدا حرف نداره...
@wisely_life
#مکث
سر کلاس نشسته بودم، جلسه اخر قبل از عید شرکت نکرده بودم... یه سری مطالب رو استاد گفته بودند و حالا داشتن مرور میکردن...
با همون لحن مهربان و با نیم لبخندی که همیشه روی لبشون هست میگفتن؛
حواستون باشه رفتارشما روی بیان ژن های موثره...
برام عجیب بود مگه میشه رفتار انقدر قدرتمند باشه که روی بیان ژن موثر باشه؟
دوباره پرسیدم استاد، رفتار روی ژن تاثیر میذاره؟
جوابش با تاکید بود؛ روی ژن نه! روی بیان ژن
اینکه من چه عادت هایی دارم باعث میشه رفته رفته این عادت ها نحوه عملکرد داخلی بدن من رو تغییر بده.
اینکه من چه حسی همیشه تجربه میکنم
اینکه ایا نگاه من به دنیا مثبته یا منفی
اینکه من حتی غذایی که میخورم
افرادی که میبینم
همنشینها و هم صحبتهای من
همه و همه بر روی بیان ژن من موثر هستند یعنی سیستم بدن من رو در اختیار میگیرن.
خیلی مبحث عمیقی بود و عمیقتر شد وقتی قرار شد این مدل بیان ژن به نسل بعد هم منتقل میشه....
پس اینکه من انتخاب میکنم چی باشم، چی بخورم، چی بگم و در کل ورودی های من چه چیزهایی باشه در همه چی موثره.
و علت 90% از بیماری ها شاید به حس و رفتار منفی بستگی داره
اینکه من یه کینه رو سال ها در دلم نگه میدارم
اینکه کارم شده نشخوار گذشته و ول نمیکنم خاطرات لعنتی رو، اروم اروم میشه یه بیماری یه گوشه از بدنم، میشه مقاومت بدنم به داروها، اینکه من چطور به شکستهام نگاه میکنم مشخص میکنه سیستم درونی بدنم درست عمل کنه یا نه؟!؟!
فتبارک الله احسن الخالقین....
@wisely_life
#مکث
همین استاد، همیشه میگن در هر شرایطی مثبت باقی بمون(مثبت فکر کن، مثبت عمل کن)
که اگر تو اینطور باشی ادمهای مثبت اندیش بهت نزدیک میشن و ادمهای منفی یا در کنار تو مثبت میشن و یا تو رو تحمل نمیکنند و از تو دور میشن که در هر صورت تو برنده ای....
@wisely_life
اگر در مورد مطالب کانال سوالی برات پیش اومده یا اگر در حوزه توسعه فردی و روابط عاطفی نیاز به مشاور داری،یا اینکه میخوای بدونی که ایا کوچینگ میتونه بهت کمک کنه برام اینجا بنویس👇
https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۳ _تو نمیتوانی همه چیز را با هم داشته باشی! ژولیتا هر روز خسته تر و دلزده تر از پیش، تنه
#رمان
#قسمت_۴
شوالیه شروع به توضیح دادن کرد:(من نمیتوانم زره را از خود جدا کنم، چون همیشه باید اماده باشم تا در صورت لزوم، اسبم را بردارم و بروم.)
ژولیتا در جوابش قاطعانه گفت: اگر این زره را درنیاوری، کریستوبال را برمیدارم و سوار بر اسبم از زندگی ات بیرون میرم.
این سخن ضربه محکمی بر شوالیه بود. نمیخواست ژولیتا او را ترک کند.،چون عاشق همسر، پسر و قصر زیبایش بود؛ اما از سوی دیگر عاشق زره اش هم بود. او با همین زره به همه نشان می داد که کیست!یک شوالیه خوب و سخاوتمند و عاشق! چرا ژولیتا هیچ ارجی برای این داشته ها قائل نبود؟
بالاخره با نگرانی تصمیم تازه ای گرفت. داشتن زره به از دست دادن همسر و پسرش نمی ارزید. با امراه سعی کرد کلاهخود را بردارد، ولی کلاهخود از جایش تکان نخورد. با نیروی بیشتری ان را کشید، اما کلاه خود به سختی گیر کرده بود.با درماندگی کوشید نقابش را بالا بزند، ولی متاسفانه ان هم گیر کرده بود! چندبار ان را تکان داد، که البته نتیجه ای نداشت.
چطور چنین چیزی ممکن است؟
سراسیمه بالا و پایین میرفت. شاید هم جای تعجب نبود که کلاهخود پس از گذشت سالها که برسرش مانده بود، گیرکرده باشد. ولی نقابش؟ نقاب چیز دیگری بود، هزاران بار برای خوردن و نوشیدن باز کرده بود! از جمله همین امروز صبح برای خوردن صبحانه، نیمرو، گوشت، سس....!
ناگهان فکری از سر شوالیه گذشت. بی انکه کلامی بر زبان اورد، دوان دوان برای رفتن نزد اهنگر از ساختمان بیرون شد. وقتی به انجا رسید،....
ادامه دارد
@wisely_life