اگر در مورد مطالب کانال سوالی برات پیش اومده یا اگر در حوزه توسعه فردی و روابط عاطفی نیاز به مشاور داری،یا اینکه میخوای بدونی که ایا کوچینگ میتونه بهت کمک کنه برام اینجا بنویس👇
https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۳ _تو نمیتوانی همه چیز را با هم داشته باشی! ژولیتا هر روز خسته تر و دلزده تر از پیش، تنه
#رمان
#قسمت_۴
شوالیه شروع به توضیح دادن کرد:(من نمیتوانم زره را از خود جدا کنم، چون همیشه باید اماده باشم تا در صورت لزوم، اسبم را بردارم و بروم.)
ژولیتا در جوابش قاطعانه گفت: اگر این زره را درنیاوری، کریستوبال را برمیدارم و سوار بر اسبم از زندگی ات بیرون میرم.
این سخن ضربه محکمی بر شوالیه بود. نمیخواست ژولیتا او را ترک کند.،چون عاشق همسر، پسر و قصر زیبایش بود؛ اما از سوی دیگر عاشق زره اش هم بود. او با همین زره به همه نشان می داد که کیست!یک شوالیه خوب و سخاوتمند و عاشق! چرا ژولیتا هیچ ارجی برای این داشته ها قائل نبود؟
بالاخره با نگرانی تصمیم تازه ای گرفت. داشتن زره به از دست دادن همسر و پسرش نمی ارزید. با امراه سعی کرد کلاهخود را بردارد، ولی کلاهخود از جایش تکان نخورد. با نیروی بیشتری ان را کشید، اما کلاه خود به سختی گیر کرده بود.با درماندگی کوشید نقابش را بالا بزند، ولی متاسفانه ان هم گیر کرده بود! چندبار ان را تکان داد، که البته نتیجه ای نداشت.
چطور چنین چیزی ممکن است؟
سراسیمه بالا و پایین میرفت. شاید هم جای تعجب نبود که کلاهخود پس از گذشت سالها که برسرش مانده بود، گیرکرده باشد. ولی نقابش؟ نقاب چیز دیگری بود، هزاران بار برای خوردن و نوشیدن باز کرده بود! از جمله همین امروز صبح برای خوردن صبحانه، نیمرو، گوشت، سس....!
ناگهان فکری از سر شوالیه گذشت. بی انکه کلامی بر زبان اورد، دوان دوان برای رفتن نزد اهنگر از ساختمان بیرون شد. وقتی به انجا رسید،....
ادامه دارد
@wisely_life
سلام دوستان عزیزم
امیدوارم حالتون خوب خوب باشه
تاپایان ماه فروردین میتونم به عنوان کوچ در کنار دو نفر، باشم.
اگر دوستداشتین درخواست خودتون رو به این لینک ارسال بفرمایید.
https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
@wisely_life
با این عکس حال کردم
امید است بر دل شما نیز بنشیند
@wisely_life
#مکث
طبق معمول دختر بزرگم مردد بود بین دو انتخاب و عصبانی از اینکه نمیدونه به حرف دلش گوش کنه و یا به حرف مغزش، دختر کوچیکترم گفت مامان، بنظرم باید به حرف دلش گوش کنه اخه اینجوری بهش خوش میگذره.
من همیشه به مغزم میگم برو کنار و حرف دلم گوش میدم 😊
همینطور که داشتم به حرفهاشون گوش میدادم، نگاه کردم دیدم چقدر دختر کوچیکم واقعا همینه، خیلی وقتها دوستداره در لحظه خوشی کنه شاید به هیچ چیزی فکر نمیکنه ونگران نیست ولی دختر بزرگم در حال دو دوتا چارتاست
اون محتاط تره و دلیل تردیدهاش هم همینه ولی دختر کوچیکترم نه، در انتخاب ها هم زیاد مردد نیست و سریع انتخاب میکنه.
ولی خدایی نسل جدید چقدر زود دارن بزرگ میشن
من تو سن 5 سال و 8 سال کی به این چیزا فکر میکردم😳
@wisely_life
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر فکر میکنی هزینه موفقیت خیلی زیاده
صبر کن تا هزینه پشیمونی رو ببینی.....
@wisely_life
کانال ما در تلگرام هم فعاله 👇
https://t.me/Wisely_life
اینم لینک کانال ایتا 👇
https://eitaa.com/wisely_life
به دوستانتان معرفی کنین
@wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۴ شوالیه شروع به توضیح دادن کرد:(من نمیتوانم زره را از خود جدا کنم، چون همیشه باید اماده
#رمان
#قسمت_۵
وقتی به انجا رسید، اهنگر داشت یک نعل اسب را با دستانش شکل میداد. شوالیه به او گفت:(اهنگر من مشکل دارم) آهنگ قصر که طبق معمول با شوالیه شوخی داشت گفت: ارباب شما یک پارچه مشکل هستی. شوالیه ابروهایش را درهم کشید و گفت الان حوصله شوخی های تو را ندارم. من در این زره حبس شده ام و همینطور که با زره فولادی اش راه می رفت ناخواسته قدم روی انگشت شست پای آهنگر گذاشت ناله ی آهنگر بلند شد و از یاد برد که او اربابش است. پس ضربه ی هولناکی به کلاهخود او وارد کرد.
شوالیه فقط ضربه ملایمی حس کرد و کلاهخود از جایش تکان نخورد. او که اصلاً متوجه عصبانیت آهنگر نشده بود، گفت:دوباره امتحان کن آهنگر جواب داد با کمال میل و به قصد انتقامجویی چکش را طوری میزان کرد تا با تمام نیرو ضربهای به کلاهخود ان سلحشور بزند. حتی یک فرورفتگی کوچک هم ایجاد نشد حالا دیگر شوالیه به راستی نگران شده بود چون آهنگر قویترین مرد دربار سلطنتی بود و اگر او نتواند شوالیه را از شر آن زره رها کند پس چه کسی می توانست؟
آهنگر که غیر از این لحظه که انگشت پایش له شده بود در اصل مرد خوش مشربی بود وقتی وحشت شوالیه را دید برایش متأسف شد و انگار تازه متوجه گرفتاری او شده باشد، گفت:
شما در شرایط بسیار سختی قرار دارید ولی تسلیم نشوید فردا که من خسته نیستم برگردید چون امروز مرا در پایان یک روز کاری سخت گیر انداختید.
آن شب خوردن شام برای شوالیه مشکل شده بود و این لولیتا را از عصبانیت ربی کرد چون غذای شوهرش را آسیاب کرده بود تا بتواند ان را از لای سوراخ های نقاب بخورد هنگام صرف شام شوالیه برای ژولیتا توضیح داد که چگونه آهنگر تلاش خود را کرده و از پس کار بر نیامده است.
ادامه دارد
@wisely_life