Lord, how can I move on?
چطور میتونم حرکتش بدم؟ (جا به جاش کنم یا تغییرش بدم)
Let go.
حرکت کن...
گاهی وقتها چسبیدیم به یه چیز نادرست و کلید تغییر جدا شدنه امکان داره این چیز نادرست یه خاطره باشه، یه باور باشه یه ادم باشه یه رابطه و هرچیزی که تاریخش تموم شده...
نمیتونی بچسبی بهش و تغییر کنی بهتره بپذیری و بگذری...
یبار دیگه نگاه کن...
@wisely_life
تو تنها سببی هستی
که به خاطرِ آن
روزهای بیشتر،
شب های بیشتر،
و سهمِ بیشتری
از زندگی می خواهم...
- جبران خليل جبران
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۵ وقتی به انجا رسید، اهنگر داشت یک نعل اسب را با دستانش شکل میداد. شوالیه به او گفت:(اهن
#رمان
#قسمت_۶
ژولیتا با عصبانیت بشقاب غذا را روی سر شوالیه خرد کرد و با فریاد گفت من که باور نمیکنم جانور پر سر و صدا...!
ظرف غذا روی سر شوالیه شکست ولی کوچکترین چیزی حس نکرد تا اینکه آب خورشت از سوراخهای نقاب شروع به چکیدن کرد و تازه فهمید که غذا روی سرش ریخته است. یادش افتاد که بعد از ظهر هم ضربه چکش آهنگر را حس نکرده بود در حقیقت در این فکر بود که این زره باعث شده هیچ چیزی حس نکند تازه یادش افتاد آنقدر زره را بر تن داشته که دیگر فراموش کرده بدون آن چگونه زندگی می کرده است. شوالیه از اینکه ژولیتا حرفش را باور نمی کرد خیلی ناراحت بود او و آهنگر نه فقط آن روز بلکه روزهای متوالی کوشش کردند و نتیجه ای حاصل نشد روزبهروز شوالیه افسرده تر و ژولیتا سرد تر میشد. تا اینکه سرانجام وقتی شوالیه پذیرفت که کاری از دست آهنگر ساخته نیست بلند فریاد کشید قویترین مرد دربار شاه هم قادر نیست ای کوه حلبی را باز کند.
وقتی شوالیه به خانه بازگشت, ژولیتا شروع به داد و فریاد کرد؛ (پسرت از پدرش فقط یک عکس دارد من هم از حرف زدن با یک نگاه خسته شدهام و دیگر حاضر نیستم در کنار سوراخ های نقاب وحشتناک تو غذا بخورم این آخرین غذایی است که برایت درست می کنم.) شوالیه گفت: تقصیر من نیست که در این ذره گرفتار هستم، من همیشه آن را به تن می داشتم تا برای جنگیدن آماده باشم وگرنه و مگر...
ادامه دارد
@wisely_life
697.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معنای توکل...
ان معی ربی سیهدین...
@wisely_life
اینکه ما در یک رویداد درک متفاوتی داشته باشیم خیلی طبیعیه، این درک میتونه حاصل تجربه ها، خاطرات، رنج و لذت های ما باشه.
ولی چی باعث میشه به درک مشترک برسیم؛
صحبت کردن در مورد دیدگاهمون
شفاف کردن مسئله
احترام گذاشتن به دیدگاه طرف مقابل
زیر سوال نبردن و سرزنش نکردن طرف مقابل
پذیرش اینکه ادم ها متفاوت هستند و میتونه در یک مورد درک متفاوتی وجود داشته باشه
نه اون کسی که به نیش زنبور فکر میکنه اشتباه میکنه نه کسی که با دیدن زنبور به عسل فکر میکنه
گاهی وقتها همین نکته کوچیک باعث بوجود اومدن اختلافات بزرگ میشه
@wisely_life
باید فرقش را میشکافتید؟
ان اقایی که برایتان چاه میکند و نخلستانهایتان را اباد میکرد...
التماس دعا
@wisely_life
من یادگرفتم
وقتی دعای جوشن کبیر میخونم
وقتی از هزار اسم خداوند یاد میکنم
یه لحظه، یه جایی، روی یکی از اسامی حس دیگه ای رو تجربه میکنم
و این معناش برای من اینکه، روان من باید اون اسم رو در خودش متبلور کنه
اگر به اسمی از اسامی خداوند رسیدی و حالت منقلب شد
حواست رو جمع کن شاید باید به اون اسم یه جور دیگه نگاه کنی...
شاید اون اسم کلید روزهای تاریکت باشه و شاید اون اسم رو باید یه جور دیگه صدا بزنی...
وقتی از رفیقت نارفیقی دیدی به
یا حَبیبَ مَنْ لا حَبیبَ لَهُ
که میرسی
این اسم جور دیگه ای در روانت میشینه...
التماس دعا
یاعلی
@wisely_life
گویند علی میزده صد وصله به کفش اش
ایکاش دل خسته ما کفش علی بود
@wisely_life
زیبایی این جلسات به اینِ که همه میدونند این فرشته ها با لباس های رنگارنگ مهمانهای ویژه هستند.
هرچقدر هم بدو بدو میکنند هرچقدر هم بازی میکنند هیچکس چیزی نمیگه، بلند بلند اتل متل... میخونند
جیغ میزنند و میخندن، دزد و پلیس بازی میکنند....
همیشه عاشق این قسمت های مراسم هستم، قسمتهایی که خلوتر هستند از ادم بزرگها و پر هستند از فرشته های روی زمین...
اصلا با بچه ها مراسم مزه ی دیگه ای داره
@wisely_life
سلام رفقا
امیدوارم حالتون عالی باشه
قم هوا ابری و باد خوبی میوزه🥰
خیلی هم خنکه...
بهاری بهاری
دوستان پیشنهاد داده بودن که داستان شوالیه زودتر بارگذاری بشه تصمیم گرفتم در روز دو قسمت رو براتون در کانال بذارم
باید در مورد این رمان باهم حرف بزنیم😉
به زودی ان شالله
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۶ ژولیتا با عصبانیت بشقاب غذا را روی سر شوالیه خرد کرد و با فریاد گفت من که باور نمیکنم
#رمان
#قسمت_۷
می توانستم قصری زیبا به همراه اسبهای راهوار برای تو و کریستوبال بخرم؟» ژولیتا در پاسخ گفت: تو هیچ یک از اینها را برای ما نکردی برای خودت کردی!»
روح شوالیه ی سلحشور از اینکه میدید همسرش دیگر دوستش ندارد به درد آمده بود از سوی دیگر میترسید اگر هرچه زودتر از شر این زره خلاص نشود واقعاً ژولیتا و کریستوبال را از دست بدهد، پس باید هر طور شده خودش را از این وضع نجات میداد. اما چگونه؟ شوالیه هر روز فکر میکرد و فکر میکرد و هربار راه چاره ای به نظرش می آمد ولی چون هیچ یک عملی نبود آنها را کنار می گذاشت. فکرهای خطرناکی هم به ذهنش میرسید؛ مثلاً می دانست که یک سلحشور در قصر زرهی خودش را ذوب کرده است یا دیگری با رفتن داخل یک گودال یخ زده به دلیل انجماد زره اش منفجر شده و یا یکی دیگر با اسلحه زره اش را منفجر کرده است..... واقعاً محتاج کمک بود درمانده از پیدا کردن راه چاره در دربار شاه، تصمیم گرفت برای کمک گرفتن به سرزمینهای دیگر برود با خود می اندیشید حتماً در جای دیگری باید کسی باشد که در خلاص شدن از شر این زره به من کمک
کند.
بعد از مدتی با غم از دست دادن ،ژولیتا ،کریستوبال و قصر زیبایش همچنین ترس از اینکه در نبودن او ژولیتا عشق را در آغوش سلحشور دیگری پیدا کند؛ کسی که مشتاقانه زره خود را در بیاورد و بتواند پدر خوبی برای کریستو بال ،باشد به این نتیجه رسید که باید برود. پس یک روز سپیده دمان سوار بر اسبش به تاخت از آنجا دور شد. حتی از ترس اینکه مبادا نظرش تغییر کند به پشت سرش هم نگاه نکرد. هنگام خروج از شهر شوالیه برای خداحافظی از پادشاه، که همیشه...
ادامه دارد
@wisely_life
#مکث
بچه که بودم وقتی دنبال بازی میکردم با دمپایی هایی که بزرگتر از پام بود روی زمین خاکی که زمین میخوردم خیلی درد میکشیدم، سنگ ریزها فرورفته بودن و پوست دستم خراشیده شده بود.
درد و سوزش تمام کف دست و زانو رو فراگرفته بود. اشکهام با خاک قاطی شده بود و گل شده بود روی صورتم و از زوایه صورتم که مماس بود با زمین به خنده بچه ها نگاه میکردم.
وقتی تلاش میکردم پاشم، حس خشم زیادی داشتم چندتا کار باید میکردم یا میرفتم دعوا یا گریه میکردم یا دیگه بازی نمیکردم....
هم ضایع شده بودم، هم درد داشتم، هم از خودم بدم میومد که چرا زمین خوردی تا بهت بخندن
خیلی سخته
حالا که بزرگترشدم
دیگه زمین خوردن هام انقدر واضح نیستن، زخم ندارن که بشه بستشون که بشه دیدشون ولی خیلی درد داره پیش کسی ضایع نمیشی ولی جلو خودت کم میاری، جلوخودت ضایع
ولی میدونی رفیق!
نباید عقده ای شد
نباید از بازی عقب کشید
نباید کم اورد.
طاقت بیار
@wisely_life