باید فرقش را میشکافتید؟
ان اقایی که برایتان چاه میکند و نخلستانهایتان را اباد میکرد...
التماس دعا
@wisely_life
من یادگرفتم
وقتی دعای جوشن کبیر میخونم
وقتی از هزار اسم خداوند یاد میکنم
یه لحظه، یه جایی، روی یکی از اسامی حس دیگه ای رو تجربه میکنم
و این معناش برای من اینکه، روان من باید اون اسم رو در خودش متبلور کنه
اگر به اسمی از اسامی خداوند رسیدی و حالت منقلب شد
حواست رو جمع کن شاید باید به اون اسم یه جور دیگه نگاه کنی...
شاید اون اسم کلید روزهای تاریکت باشه و شاید اون اسم رو باید یه جور دیگه صدا بزنی...
وقتی از رفیقت نارفیقی دیدی به
یا حَبیبَ مَنْ لا حَبیبَ لَهُ
که میرسی
این اسم جور دیگه ای در روانت میشینه...
التماس دعا
یاعلی
@wisely_life
گویند علی میزده صد وصله به کفش اش
ایکاش دل خسته ما کفش علی بود
@wisely_life
زیبایی این جلسات به اینِ که همه میدونند این فرشته ها با لباس های رنگارنگ مهمانهای ویژه هستند.
هرچقدر هم بدو بدو میکنند هرچقدر هم بازی میکنند هیچکس چیزی نمیگه، بلند بلند اتل متل... میخونند
جیغ میزنند و میخندن، دزد و پلیس بازی میکنند....
همیشه عاشق این قسمت های مراسم هستم، قسمتهایی که خلوتر هستند از ادم بزرگها و پر هستند از فرشته های روی زمین...
اصلا با بچه ها مراسم مزه ی دیگه ای داره
@wisely_life
سلام رفقا
امیدوارم حالتون عالی باشه
قم هوا ابری و باد خوبی میوزه🥰
خیلی هم خنکه...
بهاری بهاری
دوستان پیشنهاد داده بودن که داستان شوالیه زودتر بارگذاری بشه تصمیم گرفتم در روز دو قسمت رو براتون در کانال بذارم
باید در مورد این رمان باهم حرف بزنیم😉
به زودی ان شالله
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۶ ژولیتا با عصبانیت بشقاب غذا را روی سر شوالیه خرد کرد و با فریاد گفت من که باور نمیکنم
#رمان
#قسمت_۷
می توانستم قصری زیبا به همراه اسبهای راهوار برای تو و کریستوبال بخرم؟» ژولیتا در پاسخ گفت: تو هیچ یک از اینها را برای ما نکردی برای خودت کردی!»
روح شوالیه ی سلحشور از اینکه میدید همسرش دیگر دوستش ندارد به درد آمده بود از سوی دیگر میترسید اگر هرچه زودتر از شر این زره خلاص نشود واقعاً ژولیتا و کریستوبال را از دست بدهد، پس باید هر طور شده خودش را از این وضع نجات میداد. اما چگونه؟ شوالیه هر روز فکر میکرد و فکر میکرد و هربار راه چاره ای به نظرش می آمد ولی چون هیچ یک عملی نبود آنها را کنار می گذاشت. فکرهای خطرناکی هم به ذهنش میرسید؛ مثلاً می دانست که یک سلحشور در قصر زرهی خودش را ذوب کرده است یا دیگری با رفتن داخل یک گودال یخ زده به دلیل انجماد زره اش منفجر شده و یا یکی دیگر با اسلحه زره اش را منفجر کرده است..... واقعاً محتاج کمک بود درمانده از پیدا کردن راه چاره در دربار شاه، تصمیم گرفت برای کمک گرفتن به سرزمینهای دیگر برود با خود می اندیشید حتماً در جای دیگری باید کسی باشد که در خلاص شدن از شر این زره به من کمک
کند.
بعد از مدتی با غم از دست دادن ،ژولیتا ،کریستوبال و قصر زیبایش همچنین ترس از اینکه در نبودن او ژولیتا عشق را در آغوش سلحشور دیگری پیدا کند؛ کسی که مشتاقانه زره خود را در بیاورد و بتواند پدر خوبی برای کریستو بال ،باشد به این نتیجه رسید که باید برود. پس یک روز سپیده دمان سوار بر اسبش به تاخت از آنجا دور شد. حتی از ترس اینکه مبادا نظرش تغییر کند به پشت سرش هم نگاه نکرد. هنگام خروج از شهر شوالیه برای خداحافظی از پادشاه، که همیشه...
ادامه دارد
@wisely_life
#مکث
بچه که بودم وقتی دنبال بازی میکردم با دمپایی هایی که بزرگتر از پام بود روی زمین خاکی که زمین میخوردم خیلی درد میکشیدم، سنگ ریزها فرورفته بودن و پوست دستم خراشیده شده بود.
درد و سوزش تمام کف دست و زانو رو فراگرفته بود. اشکهام با خاک قاطی شده بود و گل شده بود روی صورتم و از زوایه صورتم که مماس بود با زمین به خنده بچه ها نگاه میکردم.
وقتی تلاش میکردم پاشم، حس خشم زیادی داشتم چندتا کار باید میکردم یا میرفتم دعوا یا گریه میکردم یا دیگه بازی نمیکردم....
هم ضایع شده بودم، هم درد داشتم، هم از خودم بدم میومد که چرا زمین خوردی تا بهت بخندن
خیلی سخته
حالا که بزرگترشدم
دیگه زمین خوردن هام انقدر واضح نیستن، زخم ندارن که بشه بستشون که بشه دیدشون ولی خیلی درد داره پیش کسی ضایع نمیشی ولی جلو خودت کم میاری، جلوخودت ضایع
ولی میدونی رفیق!
نباید عقده ای شد
نباید از بازی عقب کشید
نباید کم اورد.
طاقت بیار
@wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۷ می توانستم قصری زیبا به همراه اسبهای راهوار برای تو و کریستوبال بخرم؟» ژولیتا در پاسخ
#رمان
#قسمت_۸
با او بسیار مهربان بود توقف کرد پادشاه در قصری بزرگ بالای یک تپه بسیار زیبا زندگی می کرد زمانی که شوالیه از پل متحرک مقابل قصر عبور می کرد هنگام ورودش به محوطه جلوی قصر چشمش به دلقک دربار افتاد که چهار زانو نشسته بود و فلوت میزد.
به این دلقک کوله به دوش می گفتند چون همیشه در پشتش کوله ای بود با رنگ های الوان قوس قزح پر از اسباب و لوازم ای که خنده را روی لبها بیاورد، به همراه کارت های عجیب و غریبی که به وسیله آن ها آینده را پیشگویی می کرد رنگ های درخشانی که در لحظه ظاهر و بعد غیب میشدند و عروسک های خیمه شب بازی که برای سرگرمی تماشاگران بکار میبرد.
شوالیه گفت سلام کوله به دوش آمدهام تا با پادشاه خداحافظی کنم.
دلقک نگاهی به بالای سر خود انداخت و گفت: شاه پیش پای تو از قصرخارج شد. او نمیتواند چیزی به تو بگوید.
شوالیه پرسید شاه کجا رفت؟
دلقک گفت برای یک جنگ صلیبی دیگر اگر بخواهی منتظرش به باشی وقتت را تلف کرده ای.
شوالیه ناامید از ملاقات پادشاه و آشفته از نبودن در رکاب او، آهی کشید و گفت تا قبل از رسیدن پادشاه در داخل این زره از گرسنگی مرده ام. شاید هم هرگز دوباره او را نبینم. دلش می خواست خودش را از اسب پایین بیندازد اما زره اش مانع این کار بود.
دلقک گفت: غمگین به نظر میرسی، این همه قدرت و شکوه و جلالت نمی تواند مشکلات را حل کند؟
شوالیه در حالی که تقریباً زوزه می کشید گفت: حوصله زبان بازی های توهین آمیز تو را ندارم. نمیتوانی حتی یک بار هم مشکلات دیگران را جدی بگیریم؟
دلقک ترانه ای را زمزمه کرد؛ (مشکلات فرصت هایی هستند برای به نقد کشیدن ما.)
ادامه دارد
@wisely_life
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش ،
دیدم که در آن آینه هم جز تو
کسی نیست...!
من در پی خویشم ،
به تو بر میخورم اما ، آن سان شده ام
گم که به من دسترسی نیست...
- هوشنگ ابتهاج
@wisely_life
Even if the world doesn't believe in you
Please Continue...
نوح وقتی سالیان سال داشت کشتی رو در خشکی می ساخت هیچ کس باور نمیکرد یه روزی همین کشتی قراره منجی باشه...
اگر هیچ کس نیست که باورت داشته باشه
اگر هیچ کس نیست که کار درست تو رو تایید کنه
اهمیتی نده
اگر مطمئنی درسته مطمئن قدم بردار...
زمان همه چیز رو حل میکنه.
فقط ادامه بده
@wisely_life
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواسمون هست جامعه چه چیزی رو داره به ما میفروشه!؟
عمرمون پای چی میره؟
ما انسان ها محدود به زمانیم
وقتی نداریم.
حواست هست؟!
@wisely_life
#مکث
در زندگی زخم های زیادی رو تجربه کردیم،خاطرات رنج اوری که در ذهن ما موندن
ادم هایی که ما رو درک نکردن
پدر و مادری که دانسته و ندانسته نیازهای ما رو فراهم نکردن.
ولی
باید این رو از خودمون بپرسیم
حالا چی؟
حالا میخوای با این زخم ها چکار کنی؟
جواب این سوال مشخص میکنه از این به بعد زندگیت رو میخوای چکار کنی؟
یکبار برای همیشه اینکار رو بکن.
@wisely_life