سلام رفقا
امیدوارم حالتون عالی باشه
قم هوا ابری و باد خوبی میوزه🥰
خیلی هم خنکه...
بهاری بهاری
دوستان پیشنهاد داده بودن که داستان شوالیه زودتر بارگذاری بشه تصمیم گرفتم در روز دو قسمت رو براتون در کانال بذارم
باید در مورد این رمان باهم حرف بزنیم😉
به زودی ان شالله
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۶ ژولیتا با عصبانیت بشقاب غذا را روی سر شوالیه خرد کرد و با فریاد گفت من که باور نمیکنم
#رمان
#قسمت_۷
می توانستم قصری زیبا به همراه اسبهای راهوار برای تو و کریستوبال بخرم؟» ژولیتا در پاسخ گفت: تو هیچ یک از اینها را برای ما نکردی برای خودت کردی!»
روح شوالیه ی سلحشور از اینکه میدید همسرش دیگر دوستش ندارد به درد آمده بود از سوی دیگر میترسید اگر هرچه زودتر از شر این زره خلاص نشود واقعاً ژولیتا و کریستوبال را از دست بدهد، پس باید هر طور شده خودش را از این وضع نجات میداد. اما چگونه؟ شوالیه هر روز فکر میکرد و فکر میکرد و هربار راه چاره ای به نظرش می آمد ولی چون هیچ یک عملی نبود آنها را کنار می گذاشت. فکرهای خطرناکی هم به ذهنش میرسید؛ مثلاً می دانست که یک سلحشور در قصر زرهی خودش را ذوب کرده است یا دیگری با رفتن داخل یک گودال یخ زده به دلیل انجماد زره اش منفجر شده و یا یکی دیگر با اسلحه زره اش را منفجر کرده است..... واقعاً محتاج کمک بود درمانده از پیدا کردن راه چاره در دربار شاه، تصمیم گرفت برای کمک گرفتن به سرزمینهای دیگر برود با خود می اندیشید حتماً در جای دیگری باید کسی باشد که در خلاص شدن از شر این زره به من کمک
کند.
بعد از مدتی با غم از دست دادن ،ژولیتا ،کریستوبال و قصر زیبایش همچنین ترس از اینکه در نبودن او ژولیتا عشق را در آغوش سلحشور دیگری پیدا کند؛ کسی که مشتاقانه زره خود را در بیاورد و بتواند پدر خوبی برای کریستو بال ،باشد به این نتیجه رسید که باید برود. پس یک روز سپیده دمان سوار بر اسبش به تاخت از آنجا دور شد. حتی از ترس اینکه مبادا نظرش تغییر کند به پشت سرش هم نگاه نکرد. هنگام خروج از شهر شوالیه برای خداحافظی از پادشاه، که همیشه...
ادامه دارد
@wisely_life
#مکث
بچه که بودم وقتی دنبال بازی میکردم با دمپایی هایی که بزرگتر از پام بود روی زمین خاکی که زمین میخوردم خیلی درد میکشیدم، سنگ ریزها فرورفته بودن و پوست دستم خراشیده شده بود.
درد و سوزش تمام کف دست و زانو رو فراگرفته بود. اشکهام با خاک قاطی شده بود و گل شده بود روی صورتم و از زوایه صورتم که مماس بود با زمین به خنده بچه ها نگاه میکردم.
وقتی تلاش میکردم پاشم، حس خشم زیادی داشتم چندتا کار باید میکردم یا میرفتم دعوا یا گریه میکردم یا دیگه بازی نمیکردم....
هم ضایع شده بودم، هم درد داشتم، هم از خودم بدم میومد که چرا زمین خوردی تا بهت بخندن
خیلی سخته
حالا که بزرگترشدم
دیگه زمین خوردن هام انقدر واضح نیستن، زخم ندارن که بشه بستشون که بشه دیدشون ولی خیلی درد داره پیش کسی ضایع نمیشی ولی جلو خودت کم میاری، جلوخودت ضایع
ولی میدونی رفیق!
نباید عقده ای شد
نباید از بازی عقب کشید
نباید کم اورد.
طاقت بیار
@wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۷ می توانستم قصری زیبا به همراه اسبهای راهوار برای تو و کریستوبال بخرم؟» ژولیتا در پاسخ
#رمان
#قسمت_۸
با او بسیار مهربان بود توقف کرد پادشاه در قصری بزرگ بالای یک تپه بسیار زیبا زندگی می کرد زمانی که شوالیه از پل متحرک مقابل قصر عبور می کرد هنگام ورودش به محوطه جلوی قصر چشمش به دلقک دربار افتاد که چهار زانو نشسته بود و فلوت میزد.
به این دلقک کوله به دوش می گفتند چون همیشه در پشتش کوله ای بود با رنگ های الوان قوس قزح پر از اسباب و لوازم ای که خنده را روی لبها بیاورد، به همراه کارت های عجیب و غریبی که به وسیله آن ها آینده را پیشگویی می کرد رنگ های درخشانی که در لحظه ظاهر و بعد غیب میشدند و عروسک های خیمه شب بازی که برای سرگرمی تماشاگران بکار میبرد.
شوالیه گفت سلام کوله به دوش آمدهام تا با پادشاه خداحافظی کنم.
دلقک نگاهی به بالای سر خود انداخت و گفت: شاه پیش پای تو از قصرخارج شد. او نمیتواند چیزی به تو بگوید.
شوالیه پرسید شاه کجا رفت؟
دلقک گفت برای یک جنگ صلیبی دیگر اگر بخواهی منتظرش به باشی وقتت را تلف کرده ای.
شوالیه ناامید از ملاقات پادشاه و آشفته از نبودن در رکاب او، آهی کشید و گفت تا قبل از رسیدن پادشاه در داخل این زره از گرسنگی مرده ام. شاید هم هرگز دوباره او را نبینم. دلش می خواست خودش را از اسب پایین بیندازد اما زره اش مانع این کار بود.
دلقک گفت: غمگین به نظر میرسی، این همه قدرت و شکوه و جلالت نمی تواند مشکلات را حل کند؟
شوالیه در حالی که تقریباً زوزه می کشید گفت: حوصله زبان بازی های توهین آمیز تو را ندارم. نمیتوانی حتی یک بار هم مشکلات دیگران را جدی بگیریم؟
دلقک ترانه ای را زمزمه کرد؛ (مشکلات فرصت هایی هستند برای به نقد کشیدن ما.)
ادامه دارد
@wisely_life
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش ،
دیدم که در آن آینه هم جز تو
کسی نیست...!
من در پی خویشم ،
به تو بر میخورم اما ، آن سان شده ام
گم که به من دسترسی نیست...
- هوشنگ ابتهاج
@wisely_life
Even if the world doesn't believe in you
Please Continue...
نوح وقتی سالیان سال داشت کشتی رو در خشکی می ساخت هیچ کس باور نمیکرد یه روزی همین کشتی قراره منجی باشه...
اگر هیچ کس نیست که باورت داشته باشه
اگر هیچ کس نیست که کار درست تو رو تایید کنه
اهمیتی نده
اگر مطمئنی درسته مطمئن قدم بردار...
زمان همه چیز رو حل میکنه.
فقط ادامه بده
@wisely_life
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواسمون هست جامعه چه چیزی رو داره به ما میفروشه!؟
عمرمون پای چی میره؟
ما انسان ها محدود به زمانیم
وقتی نداریم.
حواست هست؟!
@wisely_life
#مکث
در زندگی زخم های زیادی رو تجربه کردیم،خاطرات رنج اوری که در ذهن ما موندن
ادم هایی که ما رو درک نکردن
پدر و مادری که دانسته و ندانسته نیازهای ما رو فراهم نکردن.
ولی
باید این رو از خودمون بپرسیم
حالا چی؟
حالا میخوای با این زخم ها چکار کنی؟
جواب این سوال مشخص میکنه از این به بعد زندگیت رو میخوای چکار کنی؟
یکبار برای همیشه اینکار رو بکن.
@wisely_life
خیلی وقت بود از بازخوردها نمیذاشتم.
محبت شما ست که باعث دلگرمی میشه🙏🌹
@wisely_life
یه اصطلاحی هست به اسم
"سقف شیشه ای"
یعنی چی؟
یعنی اینکه من حاضر نمیشم پام رو فراتر از مسیر یا عادتهایی که تا الان داشتم بذارم.
سقفِ بخاطر اینکه مانع بالا رفتن و رشد میشه
شیشه ایِ چون احتمال داره نبینمش انقدر واضح نیست ولی وجود داره.
🍀کدوم عادته که دست و پات رو گرفته و باید کنار بذاریش
🍀کدوم مسیره که باید بری و امتحانش کنی ولی به خودت میگی نمیشه تا حالا انجامش ندادم.
🍀کدوم کار جدید که دوستداری تجربه کنی ولی نمیری دلیلی هم نداری هاااا ولی نمیری
wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۸ با او بسیار مهربان بود توقف کرد پادشاه در قصری بزرگ بالای یک تپه بسیار زیبا زندگی می ک
#رمان
#قسمت_۹
و ادامه داد: ((زره همیشه جذاب است و انسان را میفریبد اما تو تازه با ان روبه رو شده ای))
شوالیه در پاسخ گفت:من وقت ندارم بمانم و به مزخرفات تو گوش کنم.باید راهی برای بیرون امدن از این زره پیدا کنم.
این را گفت و عزم راه کرد که ناگاه دلقک صدایش زد:
-یک نفر هست که میتواند ((با بیرون کشیدن نور درون خودت))به تو کمک کند!حقیقت را می گویم.
ناگهان شوالیه دهانه ی اسبش را کشید و هیجان زده به طرف کوله به دوش برگشت:کسی را میشناسی که بتواند زره من را خارج کند چه کسی؟
دلقک گفت :تو باید جادوگر مرلین را ببینی!
این گونه سرانجام ازادی خود را بدست میاوری.
-مرلین؟!مرلین یگانه و بی همتا؟همان خردمند بزرگی که استاد وراهنمای شاه ارتور بود؟
بله خودش است فقط یک مرلین وجود دارد وبس!
شوالیه با تعجب فریاد زد ((این امکان ندارد شاه آرتور و ملین در سالهای خیلی دور زندگی میکردند))
دلقک با لحن دندانشکنی پاسخ داد: این درست است ولی هنوز زنده است و در جنگل ها زندگی می کند شوالیه گفت ولی جنگل های خیلی وسیع هستند؛ من چطور می توانم او را در آنجا پیدا کنم.
دلقک با خنده پاسخ داد: بله در حال حاضر این کار خیلی سخت به نظر میرسد ولی
* هرگاه که طالب آماده باشد استاد حاضر می شود*
_امیدوارم مرلین خیلی زود پیدایش شود، اکنون میروم او را پیدا کنم.
ادامه دارد...
@wisely_life
دوستان عزیز
👇لینک ارسال سوالات و در خواست جلسه کوچینگ و مشاوره
https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
👇لینک کانال تلگرام
https://t.me/Wisely_life
👇لینک کانال ایتا
https://eitaa.com/wisely_life
تا پایان ماه مبارک جلسات به صورت رایگان هستند.
کانال رو به دوستانتون معرفی کنید تا بتونن به جمعمون اضافه بشن.
تغییر دسته جمعی میچسبه😉