نکاتی از کتابای اخرشبی😉
@wisely_life
راستی در جریانید که جمعه روز خانواده بوده و از این جهت کم کاربودم.
بچه ها خوابیدن و بهترین زمان بود برای کتاب خوندن.
شبتون خوش
@wisely_life
در زندگی دو چیز خیلی اهمیت دارد
اول موفقیت ها، ایا هر چیزی را که دوستداشتید تجربه کردید؟ به اهدافتان رسیدید؟
دوم که به مهمی مورد اول است، برای رسیدن به هدفهایتان، از سفر زندگی هم لذت بردید؟
اینکه ما در مسیر رسیدن به اهداف از مسیر هم لذت میبریم، اینکه دل خوشی رو فقط در مقصد و رسیدن نبینیم،
باعث میشه اگر هم نرسیدیم حالمون خوب باشه وگرنه که زیادن ادم هایی که رسیدن و دیدن هزینه ای که براش پرداخت کردن انقدرها نمیارزید.
@wisely_life
برنده بودن یا بازنده بود تو به میزان زندگی است که کرده ای
👆👆👆👆👆👆👆👆👆
طرز بیان این جمله احمقانه است. در حقیقت می خواهد که بین این دو موقعیت یکی را برگزینید.
ایا برد و باخت مهم است یا کیفیت بازی تان(همان زندگی).
زندگی هر دو مهم هستند. شما تمایل زیادی دارید که برای کارهایی که مسئولیت ان ها را میپذیرید سربلند شوید و از زندگی لذت ببرید. در حالی که به نحوه ان هم توجه دارید. کارهای ارزشمندی رو انجام میدهید که به انها معتقد هستید. با تمام انرژی میخواهید روابط مسالمت امیز داشته باشیدو مرتبا رشد کنید
🌹شما یکبار فرصت زندگی کردن دارید پس از ان لذت ببرید.
در برابر چیزهایی که عصبانی تان میکند مقاومت کنید.
افکار ناکارامد رو تغییر دهید
🌱تا برنده واقعی باشید.
@wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۹ و ادامه داد: ((زره همیشه جذاب است و انسان را میفریبد اما تو تازه با ان روبه رو شده ای)
#رمان
#قسمت_۱۰
او دستش را به نشانه سپاسگزاری از دلقک دراز کرد و چیزی نمانده بود که انگشت او را در دست های آهنین خود له کند دلقک فریادی کشید و شوالیه بی درنگ دستش را رها کرد و گفت بسیار متاسفم دلقک انگشتان آسیب دیده اش را مالش داد و گفت وقتی ذره نداشته باشید و حالت خوب باشد می توانید درد دیگران را حس کنید. شوالیه اسبش را چرخاند و با جوانه زدن امیدهای تازه در قلبش چهارنعل تاخت و دور شد.
جنگل های مرلین
پیدا کردن جادوگر زیرک کار سادهای نبود جنگلهای وسیع را باید به دنبال ملی جستجو می کرد سوارکاری در طول شب ها و روزهای متوالی شوالیه بیچاره را ناتوان تر میکرد وقتی که به تنهایی در جنگل سوار کاری می کرد متوجه چیزهایی شد که پیشتر از آنها بی خبر بود همیشه فکر میکرد برای کارهای سخت آمادگی دارد اما اکنون در این جنگل توانایی تلاش برای زنده ماندن را هم نداشت.
از بخت بد حتی تفاوت دانه ها و گیاهان سمی و خوراک را از یکدیگر تشخیص نمیداد. آشامیدن هم کار آسانی نبود یک بار که سرش را داخل جویبار کرده بود کلاهخودش پر از آب شد و چیزی نمانده بود که خفه شود از هنگامی که وارد جنگل شده بود شمال جنوب شرق و غرب را از یکدیگر تشخیص نمی داد و در جنگل راه را گم کرده بود البته از بخت خوش اسبش راه را می شناخت بعد از ماهها جستجوی بیهوده شوالیه به شدت غمگین بود و با وجود پیمودن مسافت های طولانی و کیلومترها هنوز مرلین را...
ادامه دارد
@wisely_life
Time waits for no one
Use it wisely
زمان منتظر هیچکسی نمیمونه
عاقلانه ازش استفاده کن
@wisely_life
" باید ماند و به تو ثابت کرد
که با مویِ سفید هم زیبایی "
- شاملو
@wisely_life
826.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر روز یه شروع جدیده
یه نفس عمیق بکش
لبخند بزن
و دوباره شروع کن....
زندگی خیلی کوتاه تر از اونچیزی هست که بخوای تمامش رو به نشخوار گذشته و شکستهات سپری کنی...
بسه دیگه اینکار رو با خودت نکن!
@wisely_life
یکی میگفت
فیلمی رو تصور کن که بازیگرش در تمام فیلم هیچ کاری نکنه...
خسته کننده است، نه؟!
حالا خودت رو ببین برای ارزوهات چقدر تلاش میکنی؟
Wisely_life
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۱۰ او دستش را به نشانه سپاسگزاری از دلقک دراز کرد و چیزی نمانده بود که انگشت او را در دس
#رمان
#قسمت_۱۱
پیدا نکرده بود موضوعی که حالش را خیلی بدتر می کرد این بود که حتی نمیتوانست چه مسافتی را طی کرده است. تا یک روز صبح که با صبح های دیگر فرق داشت شوالیه که بسیار ضعیف شده بود از خواب بیدار شد در همان صبح مرلین را پیدا کرد و بی درنگ او را شناخت. بایک بالاپوش سفید زیر درختی نشسته بود و حیوانات جنگل دوره گرد آمده بودند و پرنده ها بر شانه ها و بازوهایش آرمیده بودند شوالیه غمگین قصه ما با آن زلزله پر سر و صدا به برلین نگاه کرد و شگفتزده سری تکان داد چطور این همه حیوان توانستند به راحتی به انرژی را پیدا کند آن وقت باید چنین راه دشواری را طی کردم با بدنی فرسوده از اسب پایین آمد جادوگر که چشمش به من افتاد گفت داشتم دنبال تو میگشتم هر وقت
*طالب آماده باشد استاد حاضر است*.
شوالیه گفت ما هاست گمشدهام و نمیدانم کجا هستم ملی که داشت هویج را با خرگوشی که در نزدیکی از بودن حس میکرد گفت:( بلکه در تمام عمرت!)
شوالیه خسته در حالیکه خشمگین بود گفت: من این همه راه را تا به اینجا برای تحقیر شدن نیامدم.
مرلین همانطور که هویج نیمه شده را گاز می زد گفت :
شاید در همه عمرت حقیقت را توهین تلقی کرده ای؟
شوالیه که به واقع گرسنه و تشنه بسیار ضعیف تر از آن بود که سوار بر اسب شود و از اظهارنظر مرلین هم هیچ خوشش اومده بود و بدن فولادی اش را روی علفزارها رها کرد مرلین او را با ترحم نگریست آدم :
(خوش اقبالی هستید چون خیلی ضعیف تر از آنی که بروی...)
ادامه دارد...
@wisely_life
اینکه همچنان مصمم باشیم که در لحظات و تصمیمات زندگی نااگاه باشیم و این نااگاهانه زندگی کردن را ترجیح دهیم به درد اگاهی
حتما عواقب جبران ناپذیری برای ما خواهد داشت.
@wisely_life
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برو یکاری بکن
هر کاری که به ذهنت میرسه....
گاهی وقتها انقدر کمال طلبی که نمیتونی حتی یه قدم برای تصمیمت برداری.
انقدر غرق در احتمالات و اندازه گیری ها شدی که عملا تبدیل شدی به ادم فریز شده که فقط نگرانه و میخواد 100درصد کامل و بی نقص باشه و از نگرانی کاری نمیکنه.
@wisely_life