eitaa logo
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
124 دنبال‌کننده
841 عکس
434 ویدیو
7 فایل
زندگی خردمندانه جایی برای رشد،توسعه و یادگیری ارسال سوالات 👇 https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
مشاهده در ایتا
دانلود
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۱۰ او دستش را به نشانه سپاسگزاری از دلقک دراز کرد و چیزی نمانده بود که انگشت او را در دس
پیدا نکرده بود موضوعی که حالش را خیلی بدتر می کرد این بود که حتی نمی‌توانست چه مسافتی را طی کرده است. تا یک روز صبح که با صبح های دیگر فرق داشت شوالیه که بسیار ضعیف شده بود از خواب بیدار شد در همان صبح مرلین را پیدا کرد و بی درنگ او را شناخت. بایک بالاپوش سفید زیر درختی نشسته بود و حیوانات جنگل دوره گرد آمده بودند و پرنده ها بر شانه ها و بازوهایش آرمیده بودند شوالیه غمگین قصه ما با آن زلزله پر سر و صدا به برلین نگاه کرد و شگفت‌زده سری تکان داد چطور این همه حیوان توانستند به راحتی به انرژی را پیدا کند آن وقت باید چنین راه دشواری را طی کردم با بدنی فرسوده از اسب پایین آمد جادوگر که چشمش به من افتاد گفت داشتم دنبال تو میگشتم هر وقت *طالب آماده باشد استاد حاضر است*. شوالیه گفت ما هاست گمشده‌ام و نمی‌دانم کجا هستم ملی که داشت هویج را با خرگوشی که در نزدیکی از بودن حس می‌کرد گفت:( بلکه در تمام عمرت!) شوالیه خسته در حالیکه خشمگین بود گفت: من این همه راه را تا به اینجا برای تحقیر شدن نیامدم. مرلین همانطور که هویج نیمه شده را گاز می زد گفت : شاید در همه عمرت حقیقت را توهین تلقی کرده ای؟ شوالیه که به واقع گرسنه و تشنه بسیار ضعیف تر از آن بود که سوار بر اسب شود و از اظهارنظر مرلین هم هیچ خوشش اومده بود و بدن فولادی اش را روی علفزارها رها کرد مرلین او را با ترحم نگریست آدم : (خوش اقبالی هستید چون خیلی ضعیف تر از آنی که بروی...) ادامه دارد... @wisely_life
اینکه همچنان مصمم باشیم که در لحظات و تصمیمات زندگی نااگاه باشیم و این نااگاهانه زندگی کردن را ترجیح دهیم به درد اگاهی حتما عواقب جبران ناپذیری برای ما خواهد داشت. @wisely_life
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برو یکاری بکن هر کاری که به ذهنت میرسه.... گاهی وقتها انقدر کمال طلبی که نمیتونی حتی یه قدم برای تصمیمت برداری. انقدر غرق در احتمالات و اندازه گیری ها شدی که عملا تبدیل شدی به ادم فریز شده که فقط نگرانه و میخواد 100درصد کامل و بی نقص باشه و از نگرانی کاری نمیکنه. @wisely_life
ما گاهی در دنیایی که دوستنداشتیم شبیه والدینمان باشد گیر میکنیم... 👆خیلی عمیق و خیلی درد اور @wisely_life
اینکه چقدر در برابر ورودی ها و ایده ها و افکار جدید پذیرش داریم کمک میکنه که واقعا رشد کنیم ولی اگر همیشه فکر کنیم نیازی نداریم و همه چیز رو میدونیم نمیتونیم استفاده کنیم. @wisely_life
در زندگی استعاره ای هست به اسم "باغبانی" که برای من خیلی کمک کننده بود اینکه به زندگی مثل یه باغ نگاه کنی و به خودت به چشم، باغبون خیلی راهگشاست. تو رابطه عاطفی این استعاره مثل رسیدگی به این گلِ که دوستندارم از دستش بدم هر کاری براش کردم تا حالش خوب بشه. شته ها به برگ ها و ساقه اش نشستن و بی جونش کردن به فکرم رسید برگ هاش رو با دقت بشورم و شته ها رو بشورم تا بتونم برگ هاش رو حفظ کنم.... برای رابطه ای که احساس میکنی یه چیزی سر جاش نیست باید کاری کنی. یه باغبون صبوره یه باغبون میدونه شایداز بذرهایی که کاشته بعضی هاشون به ثمر نرسه بعضی ها از بین برن ولی هنوز امیدداره شاید مجبور بشه بعضی شاخه های خشکیده رو جدا کنه... @wisely_life
صدای همهمه می‌آید و من مخاطبِ تنهای بادهای جهانم - سهراب سپهری @wisely_life
مردم چقدر بیاد میارن؟ ❤️چیزی که تو میگی 💛چیزی که تو انجام میدی 💚احساسی که تو در اونها به جا میذاری. خیلی در روابط عاطفی مهمه اینکه همسر من با دیدن من چه حسی در وجودش زنده میشه مهربونی؟ حس ارامش؟ حس امنیت؟ یا حس بی ارزشی؟ حس مفید نبودن؟ حس بی اعتمادی؟ حس گیر افتادن؟ پس شاید انقدر ها موثر نباشه که صرفا روی زبون چی میگیم اونچه که به اون ادم منتقل میکنیم خیلی خیلی موثرتر و ماندگارترِ. و فراموش نکنیم که اون حس شامل رفتار و گفتار و مدل تفکر ماهم هست. @wisely_life
شوالیه با تعجب پرسید: چه می خواهی بگویی؟ مرلین خندان پاسخ داد : (آدم نمی تواند همزمان هم برود و هم یاد بگیرد باید مدتی در جایی آرام و قرار یابد) شوالیه گفت :من تا هر وقت که لازم باشد اینجا می مانم تا بفهمم و یاد بگیرم که چگونه این زره را از تن درآورم مرلین با تاکید به او گفت : (تا وقتی یاد بگیری که هرگز مجبور نیستی سوار اسبت شوی و به هر طرف به تازی) شوالیه خسته تر از آن بود که سوال دیگری بپرسد پس دردم با خاطری آسوده به خواب رفت وقتی از خواب بیدار شد مرلین با آن جانوران گرداگردش، آنجا بودند. سعی کرد بشیند ولی ناتوانی جسمی و روحی اجازه این کار را نمی داد. مرلین مایع عجیبی را در یک ظرف نقره ای به طرفش دراز کرد و دستور داد آن را بنوشد شوالیه مشکوک پرسید: این چیست؟ ملین که به او نگاه می کرد گفت :(چقدر شک داری؟ چند سوءظن؟ و البته به همین دلیل این زره را برتن کرده ای شوالیه که خیلی تشنه بود زحمت رد کردن پیشنهاد مرلین را به خود نداد و گفت: باشد آن را می‌نوشم باید آن را بریزی روی نقابم مرلین گفت :این کار را نمی‌کند این نوشیدنی بسیار با ارزش تر از آن است که هدرش دهد. او یک ساقه نی را شکست آن را داخل جام و سر دیگر را وارد سوراخ نقاب شوالیه کرد شوالیه خوش امد و گفت :عجب فکر خوبی مرلین گفت:این یک نی نوشیدنی است شوالیه پرسید: چرا!؟ مرلین پاسخ داد: چرا نه؟ شوالیه شانه هایش را بالا انداخت و جرعه جرعه محتویات جام را با نی نوشید. جرعه‌ای اول به دهان تلخ می آمدند و به تدریج جرعه های بعدی دلپذیر شدند و واپسین جرعه ها به راستی خوشمزه بودند شوالیه سپاسگزارانه جام را به مرلین بازگرداند. ادامه دارد @wisely_life