2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چکار کنم وقتی زیادی بی حوصله ام
یا
زیادی دارم فکر میکنم....
@wisely_life
خوشبختی میتونه داشتن ادمهایی باشه که حتی از راه دور هم قلق تو رو بلدن...
@wisely_life
میدونستین
به هفته کوچینگ نزدیک میشیم
18تا24 اردیبهشت
به مناسبت این هفته
جلسات کوچینگ به کسانی که دوستدارن هدیه داده میشه❤️🌺
👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/marzieh_khodabandeloo
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبول دارین؟!
بچه که بودیم وقتی دور هم میخندیدیم
یدفعه یکی در اتاق باز میکرد خیلی جدی میگفت.:
انقدر نخندین، اخر خنده گریه اس
اون ادم ترسهای خودش رو به ما القا میکرد.
حتما پشت اون تو دهنی زدنها، سایه هایی هستند که دیده نمیشند.
سایه ها خیلی وقتها زندگی ما رو کنترل میکنند.
@wisely_life
بعد از چند روزی که روال کار از دستم خارج شده بود بازم داستان
(شوالیه ای با زره زنگ زده)
ادامه میدیم
تا ببینیم خدا چی میخواد.
بانوی مدیر| مرضیه خدابنده لو
#رمان #قسمت_۱۵ شوالیه گفت: نمیفهمم، درک نمیکنم! مرلین در پاسخ گفت:(( این همان چیزی است که باید به
#رمان
#قسمت_۱۶
شوالیه عصبانی زیر لب به مرلین دشنام داد و همین طور که غرغر می کرد گفت؛
(به امید روزی که من به راستی این زره را از تنم در آورد)
و در حال غر زدن خودش را با سر و صدای زیاد روی زمین زیر یک درخت پرت کرد.
تا بتواند به پرسش های جادوگر فکر کند و بدون اینکه منظورش فرد خاصی باشد با صدای بلند گفت: آیا چنین چیزی ممکن بوده که من خوب سخاوتمند و مهربان باشم؟
در این هنگام صدای ضعیفی گفت:
بله ممکن بوده و گرنه چرا الان روی دم من نشسته ای؟
شوالیه به زمین نگاه کرد و دید که یک سنجاب کوچک کنارش نشسته ولی دمش پیدا نیست شوالیه شتابزده پایش را جمع میکرد تا دم حیوان رها شود گفت:
وای پوزش میخواهم امیدوارم به تو آسیب نزده باشم در واقع با این نفاب دور و برم را خیلی خوب نمی بینم.
سنجاب کوچولو که هیچ نشانی از رنجش و آزردگی در صدایش نبود گفت: شک نکن به همین دلیل هم همیشه از آدم هایی که به آنها آسیب رسانده ای پوزش می خواهی.
شوالیه غرید و گفت بیش از همنشینی با یک خردمند دانا دیدن یک سنجاب دانا مرا عصبانی میکند. نمیدانم چرا این جا مانده ام و با تو بحث می کنم.
در پی تلاش سخت برای بلند شدن با آن زره سنگین ناگاه شگفتزده به لکنت افتاد وای من و تو مشغول حرف زدن با همدیگر هستیم.
حواست باشد که روی دم من نشسته بودی
شوالیه ما گیج و مبهوت گفت :
ولی حیوانات که صحبت نمی کنند
سنجاب گفت: البته که می توانند حرف بزنند! هرچند صد افسوس که مردم به آنها گوش نمی دهند
شوالیه هنوز در شگفت بود سری تکان داد و پرسید من پیش از این با تو حرف زده ام؟!
ادامه دارد...
@wisely_life
#مکث
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
@wisely_life
از استاد تقدیر کردیم😎
دانشجو ها البته زیاد دقت ندارن
جسته گریخته تک و توک بلند میشدن و میگفتن "استاد روزتون مبارک"
ولی خب وقتی وارد کلاس شدند گفتن؛
نه اینجوری درست نیست
شما دانشجو هستید باید یکی بیاد متنی بخونه و در اخر از طرف همه تبریک بگه و همه تشویق کنیم."
از اونجایی که این استاد کارشون یاد دادن زندگی هست و نه صرفاً تدریس یک کتاب
هممون این انرژی پاک و زلال رو گرفتم و خداروشکر یکی از دوستان شاعرمون این کار رو به عهده گرفت و مراسم تقدیر انجام شد.
یک نکته مثبت دیگه ثبت شد در خاطرمون.
چقدر خوبه ادم ها
چیزهای خوب رو به یک شکل خوب یاد بدن.
@wisely_life