eitaa logo
کتابخانه متروکه
40 دنبال‌کننده
531 عکس
252 ویدیو
0 فایل
به تاریک ترین کتاب خونه خوش امدید. قفسه های گرد و غبار گرفته، سایه های بی صدا و داستان های که هر روز شما را به دنیای ترسناک نزدیک تر میکند. 📓🕯🖤 پرنده نامه رسون:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rs1f83p&btn= تولد چنل🎂: ۲۳. ۶. ۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
همچنین دوست دارم بدونم کلارا واقعاً طرف کیه و هیولا دقیقاً چیه. در کل تا اینجا داستانت هم معما و هیجان داشته، هم قسمت‌های احساسی و هم طنز، و همین باعث شده خوندنش خسته‌کننده نشه. منتظر ادامه‌شم 👀🖤 همیننننن بای ☆☆ کلارا مادر نوا و کین حالا چرا فصل اول کین نمیدونسته خواهر داره چون کلارا وقتی میفهمه شوهرش نوا رو نمیخواد یعنی باهاش بد رفتاری میکنه با نوا میرن توی جنگل و کلارا میگه که نوا مرده و راستی ممنونم از اینکه نظرت و گفتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
꧁تاج و خاکستر ꧂ ☆قسمت سوم☆ صدای خنده ها توی سالن پیچیده بود که ناگهان چراغ ها خاموش شد، تاریکی و سکوت همه جارا فرا گرفته بود. فقط یک صدا؛ به گوش میرسید. دست های نوا شروع به لرزیدن کرد اما احساس کرد یک نفر آرام گوشه لباسش را کشید. نوا گوش هایش را تیز کرد و شنید صدای یک پسر بچه بود. با ان صدای ترسیده و لرزان گفت:«مامانی... من ترسیدم... مامانی کجایی؟... دلم برات تنگ شده» نوا به اطراف نگاه کرد. هیچ کسی آنجا نیست. نه دیمین، نه اتان، نه کین و نه لیورا حتی دیگر صدای آن پسر بچه به گوش نمی رسید. چشم های نوا پر اشک شد اما هیچ اشکی پایین نمیامد. آرام با صدای ترسیده ای گفت:«دیمین؟.. لیورا؟... اتان؟.. کین؟.. کجایید؟» ولی هیچ کسی جواب نداد. دوباره گفت:«بچه ها... لطفا بیاید بیرون... اگر این یه شوخیه.. اصلا خنده دار نیست... لطفا تمومش کنید.» اما... دوباره صدای آن پسر بچه به گوشش رسید. با صدای که کمی امید در آن بود گفت:«مامانی.... نترس... منم ترسیدم.. اگه تو بترسی...من بیشتر میترسم.» نوا به سمت آن صدا برگشت ولی هیچ کسی آنجا نبود. دیمین با ترس و نگرانی شانه نوا رو تکان می داد؛ کین با ترس به چهره بی روح نوا نگاه کرد. لیورا دید که حال هیچ کس خوب نیست پس وارد آشپزخانه شد و یک لیوان آب برداشت و به سمت نوا رفت. دیمین با تعجب بهش نگاه کرد. لیورا آب را روی صورت نوا ریخت. دیمین با عصبانیت دست لیورا رو گرفت و گفت:«لیورا!... دیوونه شدی؟!.. این چه کاریه که انجام میدی.» اتان با اخم به دیمین نگاه کرد و با عصبانیت پیش او رفت و گفت:«هی.. پسر... نمی تونی عصبانیت رو سر خواهرت خالی کنی.» دیمین چند لحظه با عصبانیت به اتان خیره شد؛ آرام دست لیورا رو رها کرد و با عصبانیت نفس کشید و گفت:«تو نمی‌فهمی چی شده، اتان! نوا همین الان حالش خوب نیست، بعد لیورا میاد آب روی صورتش می‌ریزه! انتظار داری ساکت بمونم؟!» آب از صورت نوا پایین چکید. پلک‌هایش آرام تکان خورند... بعد ناگهان چشم‌هایش را باز کرد. اما هیچ کس متوجه نشد که نوا بیدار شده با سکوت به دعوای اتان و دیمین گوش میده. اتان با عصبانیت یقه‌ی دیمین را گرفت و او را به سمت خودش کشید. «فکر کردی فقط تو نگران نوا هستی؟! لیورا هم می‌خواست کمکش کنه!» کین با عجله بین اتان و دیمین ایستاد. دست‌هایش می‌لرزید و نگاهش مدام بین آن‌ها و نوا می‌چرخید. «بس کنید... خواهش می‌کنم... اگه دوباره اتفاقی برای نوا بیفته چی؟ من نمی‌خوام دوباره از دستش بدم... نمی‌خوام دوباره تنهاش بذارم.» ناگهان صدای نوا در سالن پیچید: «بس کنید!!!» همه برای لحظه‌ای ساکت شدند. کین با چشمانی متعجب به سمتش برگشت. نوا نشسته بود و با عصبانیت به هر دو نفر نگاه می‌کرد. اما نوا با چهره ای نگران به آنها نگاه می کرد و گفت:«دیمین... اون هیولا کجاست؟.... ما کجاییم؟...اون هیولا هنوز دنبالمونه؟» و به سمت اتان رفت و اتان رو بغل کرد و گفت:« اتان... خوبی؟... سالمی؟» ناگهان صدای در زدن کسی به گوش میرسید ادامه دارد... https://eitaa.com/wolf_star1392
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا