eitaa logo
کتابخانه متروکه
38 دنبال‌کننده
552 عکس
257 ویدیو
0 فایل
به تاریک ترین کتاب خونه خوش امدید. قفسه های گرد و غبار گرفته، سایه های بی صدا و داستان های که هر روز شما را به دنیای ترسناک نزدیک تر میکند. 📓🕯🖤 پرنده نامه رسون:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_rs1f83p&btn= تولد چنل🎂: ۲۳. ۶. ۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
چ خبر دوستمممم؟ ☆☆ هیچی سلامتی ....شما چه خبر؟
☆تاج و خاکستر فصل دوم _قسمت چهارم صدای در زدن دوباره در سالن پیچید. دیمین ناگهان ساکت شد و نگاهش روی در ثابت ماند. انگار صدای آن در زدن را می‌شناخت اتان با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «دیمین؟ چی شده؟» دیمین آرام زیر لب گفت: «رونان...» نوا با شنیدن اسمش، به سمت دیمین برگشت. ناگهان، صدایی از پشت در آمد: «فکر نمی‌کردی دوباره منو ببینی، مگه نه؟» اما لیورا ناگهان دست را روی میز کوبید گفت:«هی اقای یاتاقان زده... رونان ویل.. مگه نگفتم از دیمین دور باشی؟» اتان با اینکه با نگرانی به دیمین نگاه میکرد ولی با حرف لیورا ناگهان به او نگاه کرد و زیر لب گفت:«اقای یاتاقان زده؟.. این دیگه چه لقبیه؟» رونان با صدای آرامی گفت: «لقب جالبیه... ولی فکر کنم بهتره قبل از شوخی کردن، یادت بیاد آخرین باری که منو دیدی چی شد.» لیورا با بی خیالی به رونان نگاه کرد و گفت:«اتفاق خاصی نیوفتاد تا اون جایی که یادمه» اتان با عصبانیت شونه های رونان رو گرفت گفت:«رونان ویل.. با زن من چیکار کردی؟... حرف بزن» اما ناگهان اتان متوجه اشتباه خودش شده بود و گفت:«نه... نه.... زنم نه منظورم لیوراست» لیورا چند ثانیه با ناباوری به اتان خیره شد. «...چی گفتی؟» اتان سریع دستش را از روی شانه رونان برداشت و گفت: «هیچی! اصلاً چیزی نگفتم!» لیورا با ابروی بالا رفته به او نگاه کرد و گفت:«هیچی؟ مطمئنی؟» اتان با دستپاچگی گفت:«آره! یعنی... منظورم این بود که رونان با تو چیکار کرده!» لیورا با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:«بعداً درباره‌ی قسمت اول جمله‌ات باهات حرف می‌زنم.» اتان زیر لب گفت:«کاش می‌تونستم برگردم و اون جمله رو پس بگیرم...» اما صدای قدم‌های رونان باعث شد همه ساکت شوند. رونان آرام به سمت دیمین رفت. دیمین جلوی نوا ایستاد و با اخم گفت:«یک قدم دیگه برداری، خودت می‌دونی چی می‌شه.» رونان لبخند کوتاهی زدو گفت: «دقیقاً برای همین اومدم.» دیمین با عصبانیت گفت:«برای چی؟» رونان نگاهش را مستقیم به چشم‌های دیمین دوختو گفت: «برای بردن تو.» دیمین لحظه‌ای ساکت ماند و گفت:«منو؟» رونان جواب داد: «آره.» رونان ناگهان به سمت دیمین حمله کرد. دیمین جاخالی داد و ضربه‌ای به او زد، اما رونان عقب نرفت. اتان خواست جلو برود، اما دو نفر از افراد رونان راهش را بستند. کین با عصبانیت گفت:«دیمین!» لیورا خودش را به سمت آنها رساند، اما یکی از افراد رونان جلویش ایستاد. نوا با ترس به دیمین نگاه می‌کرد. دیمین همچنان مقاومت می‌کرد، اما تعدادشان بیشتر بود. رونان بالاخره دست دیمین را گرفت و او را به عقب کشید. نوا با صدای لرزان گفت:«دیمین!» دیمین سرش را به سمت نوا برگرداند. همان لحظه، صدایی در ذهن نوا پیچید. اما این بار صدای یک کودک نبود. صدای یک پسر جوان بود. حدود هجده ساله. «مامان...» نوا خشکش زد. صدا دوباره آرام گفت:«مامان... نذار بابا رو ببرن...» نوا چند لحظه هیچ حرکتی نکرد. کلمه‌ی «مامان» مدام در ذهنش تکرار می‌شد. لب‌هایش کمی لرزید و با صدایی آرام گفت: «مامان...؟» دستش را روی سرش گذاشت؛ انگار درد شدیدی ناگهان در سرش پیچیده باشد و گفت: «من... مامان تو نیستم...» اما صدای پسر دوباره در ذهنش پیچید:«مامان... خواهش می‌کنم...» چشم‌های نوا پر از اشک شد. نگاهش را به دیمین دوخت که هنوز درگیر رونان بود اتان با دیدن اینکه رونان دیمین را به سمت در می‌کشید، خودش را به سمتشان رساند. یکی از افراد رونان جلویش ایستاد. اتان با عصبانیت گفت:«برو کنار!» مرد تکان نخورد. اتان سعی کرد از کنارش رد شود، اما مرد راهش را بست. لیورا هم به سمت دیمین دوید و گفت:«رونان! دستتو ول کن!» یکی دیگر از افراد رونان جلوی او ظاهر شد. لیورا با عصبانیت گفت:«واقعاً امروز حوصله‌ی شماها رو ندارم!» کین از پشت سر خودش را به سمت دیمین رساند. «ولش کن!» رونان بدون اینکه حتی به او نگاه کند، گفت: «هیچ‌کدومتون نمی‌تونید جلو منو بگیرید.» کین با عصبانیت جلو رفت، اما یکی از افراد رونان جلوی او را گرفت. دیمین همچنان مقاومت می‌کرد و سعی داشت خودش را آزاد کند. اتان دوباره به سمت رونان حرکت کرد و گفت: «رونان!» رونان لحظه‌ای ایستاد و به او نگاه کرد. «می‌خوای امتحان کنی؟» اتان بدون جواب جلو رفت. اما دو نفر هم‌زمان راهش را بستند. لیورا با نگرانی به دیمین نگاه کرد. «نه... نمی‌ذاریم ببریش.» رونان لبخند کوتاهی زد. «دیر گفتی.» دیمین برای لحظه‌ای نگاهش را به نوا دوخت. نوا هنوز مات و مبهوت ایستاده بود. اتان فریاد زد:«نوا! یه کاری کن!» نوا به خودش آمد. نگاهش بین دیمین و رونان جابه‌جا شد. صدای پسر دوباره در ذهنش پیچید:«مامان... نذار بابا رو ببرن...» نوا نفسش را حبس کرد. این بار، ترس جای خودش را به چیزی شبیه تصمیم گرفت. «نه...» آرام سرش را بالا آورد. «نمی‌ذارم.» ادامه دارد....... https://eitaa.com/wolf_star1392
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا