eitaa logo
کتابخانه متروکه
39 دنبال‌کننده
295 عکس
191 ویدیو
0 فایل
به تاریک ترین کتاب خونه خوش امدید. قفسه های گرد و غبار گرفته، سایه های بی صدا و داستان های که هر روز شما را به دنیای ترسناک نزدیک تر میکند. 📓🕯🖤 تولد چنل🎂: ۲۳. ۶. ۱۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔔 دینگگگگگگ.... دینگگگگگگ 🔔 اولین تقدیمی کتابخانه متروکه🧸 🕯️🏰 درهای آکادمی جادویی کتابخانه متروکه باز شد... 🏰🕯️ امروز برای اولین بار، آکادمی جادویی کتابخانه متروکه پذیرای ۱۰ جادوگر است. 🪄🖤 فرقی نمی‌کنه کانال داشته باشی یا نه؛ همه می‌تونن شرکت کنن. ✨ 🗝️ برای شرکت: ۱.اول اینجا عضو باش و این پست رو برای دوستات فوروارد کن یا توی کانال قشنگتون، همراه با یکی از پست‌های موردعلاقه‌ات منتشرش کن. 📖 ۲. اگر کانال داری، لینک کانالت رو در ناشناس بفرست. اگر کانال نداری، این مرحله رو رد کن. 🕯️ ۳.اگر کانال نداری برام یه نقطه بفرست ایدی من: @story_keeper ۴. این اطلاعات رو برام بفرست: 🪪 نیک‌نیم یا اسمتون: 📖 ژانر موردعلاقه: 🖤 سه کلمه برای توصیف خودت: بعد از ورود، برای هر جادوگر یک پرونده اختصاصی ساخته می‌شه: 🏰 خانه جادویی 🔮 قدرت جادویی 🪄 چوب جادو 🧪 معجون اختصاصی 🐈‍⬛ همراه جادویی ✨ ظرفیت: ۱۰ نفر ⏳ ثبت‌نام تا تکمیل ظرفیت ادامه دارد. تقدیمی‌ها بعد از تکمیل ظرفیت آماده و به‌ترتیب ارسال می‌شن. 🕯️🧪 🕯️ شاید تو یکی از جادوگران اولین دوره باشی... درهای آکادمی باز است؛ وارد می‌شوی؟ 🗝️🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆تاج و خاکستر☆ فصل دوم_قسمت یک و نیم صدای قدم‌هایشان کم‌کم دور شد. نوا که هنوز کنار پنجره ایستاده بود، لبخند می‌زد. اما ناگهان لبخندش محو شد. دستش را گرفت. چهره‌اش درهم رفت. «آخ...» دیمین فوراً برگشت. «نوا؟» «دستم...» «چی شده؟» دیمین به سمتش رفت. نوا انگشتانش را باز کرد. روی کف دستش، ذرات بسیار ریز خاکستر دیده می‌شد. دیمین خشک شد. «این...» نوا با ترس پرسید: «چیه؟» دیمین جواب نداد. نوا به خاکسترها خیره شد. ناگهان صدایی در ذهنش پیچید. یک نجوا. آرام و دور. «نوا...» چشم‌هایش گرد شد. «تو هم شنیدی؟» دیمین با نگرانی پرسید: «چی رو؟» نوا به سمت پنجره برگشت. «یکی اسمم رو صدا زد.» باد از پنجره وارد شد. پرده‌ها تکان خوردند. اما هیچ‌کس آنجا نبود. نوا آرام به سمت میز برگشت. و همان‌جا ایستاد. چیزی روی میز بود. یک تکه فلز خاکستری و سوخته. نوا با تعجب نزدیک شد. دیمین پشت سرش آمد. وقتی آن را دید، صورتش تغییر کرد. «نه...» نوا پرسید: «چی شده؟» دیمین جواب نداد. نوا تکه‌ی فلز را برداشت. همان لحظه نور قرمز بسیار ضعیفی از میان آن عبور کرد. و صدایی دوباره در ذهن نوا پیچید: «پیمان هنوز تمام نشده...» نوا دستش را رها کرد. تکه‌ی فلز روی زمین افتاد. دیمین به آن خیره شد. روی فلز، نقش کوچکی دیده می‌شد. نقش یک تاج. اما تاج شکسته بود. دیمین آرام زمزمه کرد: «تاج و خاکستر...» نوا به او نگاه کرد. «این چیه؟» دیمین سرش را بالا آورد. این بار دیگر نمی‌توانست چیزی را پنهان کند. «نوا... فکر کنم چیزی که شکستیم، هنوز زنده‌ست.» باد ناگهان شدت گرفت. و در دوردست، جایی میان جنگل سوخته... یک نور سرخ دوباره روشن شد. ادامه دارد... https://eitaa.com/wolf_star1392