هدایت شده از اتاق پنجاه و یک
آیا کسی مرا دوست خواهد داشت؟ آیا کسی دلتنگم خواهد شد؟
این پنجاه و یکمین باری است که این سوالات را بر روی کاغذ کهنهی دفترچهام مینویسم. درحقیقت، پنجاه و یکمین باریست که شهامت به خرج دادم و باز هم نتوانستم پاسخشان را بیابم. یا بهتر است بگویم، نخواستم جوابشان را بنویسم. پنجاه و یکمین باریست که قلم را پایین میگذارم و دفتر را با صدای محکم به هم میکوبم، گوشهایم را محکم فشار میدهم و پیشانیم را روی زانوهایم میگذارم.
واقعاً باید چنین کاری کنم؟ یقیناً.
عالیست. حداقل جواب این سوال را میدانم.
هدایت شده از اتاق پنجاه و یک
و این مرگ است. پایان همه چیز.
خودکار از دستم لیز میخورد و به پایین میافتد.
چه حسی دارد وقتی دستان خودت مرگت را مینویسند؟
باید بگویم؛ احساسی خوب. احساسی بسیار خوب. سبک شدهام. آزاد و رها و خالی از هرگونه عذابی. از من بشنوید، بازمانده بودن، چندین مرتبه دردناکتر از مردن است.
هرچند نوشتنم مزخرفه و همه چیز نیاز به اصلاح میزان ازدیات چرند گوییم داره، ولی نوشتن راجع به چیزهایی که دوستشون دارم یا بالعکس ازشون متنفرم آرومم میکنه، مخصوصا اگه بر پایهی داستانی خیالی باشه که احساساتم توش گنجیده بشه.