eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
436 دنبال‌کننده
25 عکس
32 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن! @wrongtime1
توی فکر بودم که گریم گرفت، روی مبل نشستم و اجازه دادم اشک هام جاری شه، شارلوت که این صحنه رو دید پیشم اومد و گفت: نمیدونم چی شده ولی چیزی که تئودور رو بعد 1 سال اینجا کشونده مطمئنم چیز خوبی نبوده، نگران نباش هرچی هم که باشه گره کار دست لافینه حلش میکنه، اگه لافین نبود من الان زنده نبودم که! از دست یه مشت رو/انی نجاتم داد! شاید بهش نخوره ولی مرد شریفیه فقط دنیا باعث شده شرافتش تو راه بدی خرج بشه. با حرفاش اروم گرفتم، انگار روی اتیشی که هر لحظه بیشتر در حال گر گرفتن بود اب میریخت. شارلوت اون ادمی که چند ساعت پیش دیدم نبود، زیر این نقابی که برای خودش درست کرده بود، موهای کوتاه بنفش، ارایش سنگین و لباس های عجیب توی چشمای اهوییش هنوز مهربونی و رحم وجود داشت، لبخند زدم و گفتم: حرفات واقعا ارامش بخش بود شارلوت. شارلوت طوری که انگار تا حالا این رو نشنیده بود گفت: من؟ نه بابا فقط حرف میزنم. در ضمن فقط تئودور منو شارلوت صدا میکنه اونم جدیدا میتونی شارل صدام کنی. کمی فکر کردم و گفتم: به خاطر همین تئودور صداش میکنی؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد، و پرسید: راستی تو از کجا باهاش اشنا شدی؟ بحث خیلی یهو عوض شد و خودم رو باهاش وقف دادم پس گفتم: یه کافه ی فرانسوی تو میدون اصلی وجود داره، اونجا که بودم دیدمش و یکم حرف زدیم قرار شد فرداش هم رو ببینیم، فرداش که رفتیم مردی با قد متوسط و موهای جو گندمی داشت دو تا زن رو میکشت، همه چیز خوب بود که فرداش تو کافه بودیم پیدامون کرد. شارلوت با تعجب پرسید: وایسا ببینم احیانا اسمش جو نبوده؟ سر تکون دادم و گفتم: تو حرفاش گفت اسمش جو کولینزه. شارلوت از روی مبل بلند شد و گفت: داری بهم میگی شما جو کولینز رو دیدید؟؟؟ فکر کردم تئودور خل/افی چیزی کرده با جو مواجه شدی؟؟ دستم رو کشید به سمت دری که وارد سالن بیلیارد میشد و با فشار در رو باز کرد. تئو روی مبل مشکی بزرگی نشسته بود و لافین رو میز بیلیارد، شارلوت جیغی زد و گفت: جو؟ الان باید به من بگید؟ دارید باهام شوخی میکنید دیگه اره؟ تئو نگاهش کرد و گفت: شارل اروم باش! اتفاقی نیوفتاده که! شارلوت دوباره جیغ زد و گفت: اتفاقی نیوفتاده؟ اون روانی نزدیک بود دوبار من رو بکشه! لافین بلند شد و گفت: و هر دوبارش رو هم نذاشتیم درسته؟ تا الان سکوت کردم و به حرفاشون گوش دادم، جلو تر رفتم و گفتم: اینجا چه خبره؟ @wrongtime1
تایم فداش و فداتون💘
بمونید برامون😭🤏
تولدت مبارک یسنا قشنگم😭🤏✨
تایم فداش و فداتون💘