eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
434 دنبال‌کننده
19 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اروم خندیدم و گفتم: اره واقعا خوشمزه و تازس، شیرینی مرباش هم کاملا به اندازس!خودت نمیخوری؟ تئو سریع واکنش نشون داد با خنده گفت: میدونم چقدر خوبه ولی مطمعن باش من صبحونه،ناهار و شام کروسان میخورم اینیکی برای خودته! با وجودی که کنار هم نشسته بودیم دقتی بهش نکرده بودم، هودی مشکی ای پوشیده بود و کلاهش رو روی سرش گذاشته بود، کاپشن زیتونی رنگی هم روش پوشیده بود و ظاهرش مثل دفعه ی قبل بود. به سمتم برگشت و گفت: راستی یکم از خودت بگو. مدرسه چطور بود؟ کش و قوسی به بدنم دادم و چهار زانو روی نیمکت نشستم و گفتم: خب سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! چشماش برق زد و گفت منم عاشق داستان های طولانیم! لبخند زدم و شروع کردم... ✩✩✩✩✩ وایسا الان داری بهم میگی ازش شکایت نداری؟ شونه بالا انداختم و گفتم: میدونی من درس نمیخونم و اگه یک لکه ننگ دیگه تو پرونده باشه، خب هیچ کالجی نمیتونم برم یا حتا بدتر، نمیتونم کار پیدا کنم! با حرص نگاهم کرد و گفت: خب درک میکنم ولی من اشنا زیاد دارم میتونم بدون اینکه بفهمه یه چند وقت یه جا قایمش کنم و یا مثلا کاری که با گردنت کرد رو روش انجام بدم. نظرت چیه؟ ایده ی خوبیه نه؟... @wrongtime1
با تعجب و خنده نگاهش کردم و گفتم: معلومه که نه این چه کاریه دیوونه شدیاااا. نزدیک اومد و ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: اره کاملا. از خجالت لپ هام گل انداخت و گفتم: تو چی؟ از خودت بگو. جمله ی من رو تکرار کرد و گفت: سوالی که پرسیدی جوابش خیلی طولانیه! با تقلید از خودش گفتم: من عاشق داستان های طولانیم! ✩✩✩✩✩ فین فین... تئوبا تعجب نگاهم کرد و گفت: دیانا داری گریه میکنی؟ وای خدایا مهم نیس الان که دیگه تموم شده رفته. اشکامو پاک کردم و گفتم: اخه چطوری میتونسته بچه ی 5 سالرو کتک بزنه یا چمیدونم از خونه بندازتش بیرون؟ تئو سعی میکرد احساساتش رو نشون نده ولی معلوم بود که تعریف کردن این اتفاق براش سخته، اروم گفت: بابای من همیشه همین بود ازم متنفر بود و من رو رقیب خودش میدونست، فکر میکرد من باعث شدم مامانم باهاش سرد شه و حتا بعضی وقتا مجبورم میکرد با دوست دختراش بریم بیرون کاراش رو من لاپوشونی کنم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: منظورش چیه رقیب چیهههه؟ و گریم اوج گرفت! خندید و نگاهم کرد با گریه گفتم: چیهههه؟ چرا میخندی؟ این کارم باعث شد بیشتر بخنده! با خنده گفت: وای گریه نکن مهم نیس الان سالمم پیشتم هستم خب؟ @wrongtime1
به نشانه ی تایید سر تکون دادم و اشک هامو پاک کردم، بلند شدم و گفتم: پاشو یه جای باحال نزدیک اینجا میشناسم. تئو بلند شد و گفت: بریم، اینجا زیاد میای؟ گفتم: اره شباش خیلی قشنگه! عجیب نگاهم کرد، نگاهی که ترس و خشم و نگرانی رو نشون میداد. بعد چند ثانیه گفت: اینجا شباش خطرناکه و خلوت تنها نیا هر وقت خواستی بیای بگو باهم بیایم. زیاد پیگیر نشدم، چون واقعا شبا اینجا واقعا خلوته و هیچ کس نیست حتما سر همین ترسیده بود. با لبخند گفتم: باشه حتما! با لبخند نگاهم کرد و بقیه ی راه با سکوت گذروندیم... ✩✩✩✩✩ اینجاس! فضای بالای پارکینگ اینجا سکو های بلندی داشت که سمت دیگش شبیه پرتگاه بود و ارتفاع حدودا 15 یا 20 متری داشت. تئو نگاهم کرد و گفت: به عنوان کسی که اینجا زیاد میاد باید بهت بگم تا حالا اینجارو ندیده بودم چقد قشنگه! ابرو بالا انداختم و گفتم: جدی؟ اینجا مکان مورد علاقمه و به سمت سکو ها رفتم، پامو بین درز هاش گذاشتم و ازش بالا رفتم. بادی که میومد باعث میشد موهام تکون بخوره و این بهترین حس ممکن بود. تئو کنارم وایساد و بالا نیومد. مشغول حرف زدن شدیم، درمورد علاقه هامون که خیلی باهم فرق داشتن! دومین قوطی انرژی زا رو هم کنارم گذاشتم و گفتم: وای تموم شد! میای بریم یکی دیگه هم بگیرم؟ و از سکو پایین اومدم. با خنده گفت: باشه بیا بریم. توی راه، باد به صورتم میخورد و موهام رو تکون میداد سکوت عجیبی بینمون بود، که ناگهان صدای جیغ بلندی سکوت رو شکست... @wrongtime1
بچه ها 2 پارت بعد میتونم اسمشو بزارم شروع داستان واقعی رمان... حدس هاتون رو تو ناشناس بگید💁🏻‍♀💗 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jffxhd&btn 𝒰𝓈✨ @Wrongtime1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا