هدایت شده از حرفهاینیمهشب):
رمان: عشق ممنوع پارت اول
همه چیز از روزی شروع شد که برای فرار از گذشتهام به خونهی عمهام اومدم. فکر میکردم اینجا میتونم از تمام خاطرات تلخ دور بشم، اما نمیدونستم قراره با کسی روبهرو بشم که زندگیام رو زیر و رو کنه.
اولین بار که نگاهش کردم، حتی اسمش رو هم نمیدونستم. فقط میدونستم نباید بهش نزدیک بشم. نگاه سردش، سکوت عجیبش و اون غمی که همیشه توی چشمهاش بود، باعث میشد ناخودآگاه بهش فکر کنم.
همه میگفتن: «ازش فاصله بگیر… این تنها کاریه که باید انجام بدی.»
اما هیچکس دلیلش رو نمیگفت.
تا اینکه یک شب، وقتی همه خواب بودن، صدای بحث و دعوا از طبقه پایین بلند شد. پشت در ایستادم و ناخواسته جملهای رو شنیدم که دنیا رو روی سرم خراب کرد:
«اگه بفهمه حقیقت چیه، از همهمون متنفر میشه… مخصوصاً از اون پسر!»
همون لحظه، اسمش رو شنیدم...
امیر.
و تازه فهمیدم کسی که قلبم رو به دست آورده، همون کسیه که عشقش برای من ممنوعه...
ادامه دارد…
𝐉𝐨𝐢𝐧⇨https://eitaa.com/harfaynimehshaboooooooom