#Wrongtime
#part_38
با ریختن قطره های آب از دوش حموم، بخار بیشتر میشد. حموم اب داغ بهترین حس دنیا! اگه دیرم نبود میتونستم وان رو پر کنم و ساعت ها توش بشینم ولی حیف که وقت نداشتم پس سریع کارمو انجام دادم و بیرون رفتم، حموم نزدیک اتاقم بود و نیاز نبود با حوله ی کوتاه از جلوی تئو رد شم، سریع از توی کمد دامن کرمی رنگی برداشتم و با شومیز ابی که گره زده بودم پوشیدم، گردنبند همیشگیم رو روی گردنم محکم کردم و با سرعت نور ارایش کردم، توی اون فاصله موهام داشت خشک میشد و تصمیم گرفتم با سشوار کشیدن حالتش رو خراب نکنم پس موهام رو شونه کردم و دست بهشون نزدم، عطر مورد علاقم رو برداشتم و روی لباسم خالی کردم، سریع توی سالن رفتم ساعت رو نگاه کردم، 16:13 دقیقه! باز هم خوب بودااا. توی همین فکرا بودم که تئو پشت سرم ظاهر شد و در حالی که لباس های دیشبش رو دوباره پوشیده بود گفت: الا دوستت اومد فکر کنم یکم از دیدن من اینجا شوک شده توی حیاط منتظرمون نشسته هروقت کارت تموم شد بگو بریم. سر تکون دادم گفتم: اره تموم شد کارم بریم. از در بیرون رفتیم و الا با دیدنم سریع گفت: عه سلام! خوبی تو؟ پیشش رفتم و بغلش کردم، واقعا دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم حیف که تئو گفته بود خطرناکه! بعد چند ثانیه در اغوش کشیدنش ازش جدا شدم و گفتم: همه چیزو بهت میگم! فعلا دیره بریم سمت کافه بعدا حرف بزنیم. امیدوار بودم تا بعد اومدن از کافه یادش بره، از در بیرون رفتم و خواستم به سمت پیاده رو برم که تئو گفت: کجا؟ ماشین گرفتم. با خجالت برگشتم و گفتم: حالا چی میشد از اول بگی من نرم اونور؟ خندید گفت: ببخشید. تا خواستم چیزی بگم تاکسی جلومون بود سریع سوار شدم و تا اونجا به بیرون پنجره خیره شدم، دلشوره ی عجیبی داشتم و احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق بد بیوفته ولی توجه نکردم و سعی کردم حواسم رو به درخت های کنار خیابون پرت کنم، بلخره رسیدیم و با تشکر کردن از راننده از ماشین پیاده شدم، وارد کافه که شدیم از اون روز که من اومدم شلوغ تر بود و پر جنب و جوش تر بود، به سمت پیشخوان رفتیم و با دیدن جیک دست تکون دادم و پیشش رفتم، با لبخند و حس خوب از دیدن یه اشنا گفتم: سلام جیک، حالتو از تئو پرسیدم خیلی نگرانت بودم بهتری؟ کارت حل شد؟ جیک با لبخند پدرانه ای گفت: به لطف تو بله همه چی حل شد و اگر یکم دیر میرسیدم واقعا بد میشد، به دختر کوچولوی کنارش گفت...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_39
الیس، به دیانا سلام بده.
زانو زدم تا راحت تر باهاش حرف بزنم با صدای نازک بچگونش گفت: سلام. موهای طلایی و چشمای عسلی داشت که با پیراهن صورتیش شبیه عروسک به نظر میرسید، دستی به موهاش کشیدم گفتم: سلام قشنگم. مشغول بازی کردن با الیس شدم و تو همین فاصله تئو و جیک شروع به سلام دادن کردن، فکر کنم 5 دقیقه تو اون حالت بودیم و وقتی که بالاخره تونستن از الیس جدام کنن به سمت میز رفتیم، تئو گفت: منو رو نگاه کنید هرچی میخواید بگید براتون بیارم مهمون من، سریع مخالفت کردم و گفتم: وای نههه، من میخواستم کمکت کنم نه اینکه یه بار هم روی دوشت اضافه کنم! تئو دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تو بشین کمک هم میکنی اول یکم استراحت کن تموم شد بیا آشپزخونه دنبالم، الا هم میتونه پیش جیک و الیس بشینه یا اگه دوست داره بیاد پیش ما هرجور که راحته. بالاخره روی میز نشستیم و الا گفت: نه مزاحم شما دوتا نمیشم دلم میخواد به جیک کمک کنم. تئو سر تکون داد و گفت: هرچی انتخاب کردین بهم بگین. لبخندی زدم و رفت، دست به سینه نشستم و گفتم: خب بزار تعریف کنم...
✩✩✩✩✩
همه چیز رو منهای اون صحنه ی شاهکاری که دیدم تعریف کردم بالاخره الا گفت:دیشب بهت خوش گذشته ها، البته که منم شب خوبی رو داشتم بگو کی پیام داد. یکم صندلیم رو عقب کشیدم و گفتم: نگو که... نزاشت جملمو تموم کنم گفت: ویلی. با دست به سرم کوبیدم و گفتم: چرا بلاک نمیکنی اینو؟ چی میگه باز؟ الا شونه بالا انداخت و گفت: حرفای همیشگی دلم برات تنگ شده چرا دیگه پیام نمیدی و این حرفا. خواستم شروع به فحش دادن کنم که صدای الیس رو از پشت سرم شنیدم: دیانا؟ تئو کارت داره میری پیشش؟ بلند شدم و به الا گفتم: میام الان. الا بلند شد و گفت: برو پیش عشقت منم میرم پیش جیک. خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تئو رو در حال ظرف شستن پیدا کردم، پیشش رفتم و گفتم: به منم دستکش بده! سر تکون داد و گفت: نه نه نه. شما بشین اینجا نمیخواد دست بزنی. با عصبانیت گفتم: پرنسسم مگه نه میزاری ظرف بشورم نه غذا درست کنم بده بابا حوصلم سر رفت! با خنده گفت: پرنسس که هستی ولی نه نمیدم خسته میشی!
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_40
بده من ببینم حوصلم سر رففف!
ظرف رو بالا برد تا دستم بهش نرسه و سعی میکردم بگیرمش، خندید و گفت: میتونیم تا صبح به این کار ادامه بدیم، ظرفو بهت نمیدم ولی تلاش کردنت خیلی بامزس. پریدم و ظرف رو گرفتم با حس پیروزی گفتم: تا صبح؟ 5 دقیقه ای گرفتمش که! کاملا خونسرد گفت: خودم ولش کردم که بگیری. با پوزخند گفتم: اره اره جون خودت قبول کن که گرفتم زندگی برد و باخت داره! جلو تر اومد و فاصلمون شاید حدود 10سانت بود، خم شد تا هم قد شیم و گفت: پس الان تو یه برد محسوب میشی؟ قرمز شدم، همه چی خیلی داشت زود پیش میرفت، عجیب بود، ولی همه جای زندگی من عجیب بود. این یه بار رو میخواستم بزارم هر اتفاقی میوفته بیوفته پس به چشماش نگاه کردم و گفتم: شاید؟ نزدیک تر شد، جوری که دیگه فاصله ای بینمون نبود. چشماش برق میزد با لحنی که گویای برق چشماش بود گفت: معلومه که همینطوره نُقلی. با خنده گفتم: نقلی چیه؟ میخواست جوابمو بده که در یهو باز شد و الا وارد شد، رنگش پریده بود با نفس نفس میگفت: هیچ ایده راجب اینکه چیکار کردین یا الان چیکار دارین میکنین ندارم ولی چند نفر دنبالتونن که ادم های خوبی به نظر نمیان. با ترس به تئو نگاه کردم و به سمت در رفتیم، میتونستم همون مرد با موهای جو گندمی رو ببینم که با جیک حرف میزد و الیس که با ترس به جیک چسبیده بود، تئو نگاهی بهم کرد و گفت: فقط دنبالم بیا و اصلا واینستا باشه؟ سر تکون دادم و دنبالش رفتم...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_41
دستت رو بده من!
دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی...
✩✩✩✩✩
فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار!
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_42
صدای تئو از پشت سرم اومد که میگفت: شارلوت قرار نیست هرکی رو میبینی چیزخور کنی که! خانومی که ظاهرا اسمش شارلوت بود به محض دیدن تئو پیشش رفت و با مهربونی گفت: تئودور! خیلی وقت بود بهمون سر نزده بودی تو کجا و اینجا کجا؟ تئو با بیخیالی گفت: هنوزم نمیخواستم سر بزنم ولی خب مجبورم، دنبال عمو لافین میگردم کجاس؟ از جرمی پرسیدم گفت نمیدونه. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: خودت اون الدنگ رو میشناسی احتمالا سرش یه جا گرمه، ولی فکر کنم بتونی توی کلاب پیداش کنی! یکم دیگه میرم اونجا. تئو بهم اشاره کرد و گفت: بیا بریم نُقلی، مرسی شارلوت در ضمن بهتره واسه ی فروش اونا راه بهتر از چیزخور کردن دخترای بیچاره پیدا کنی! سریع پیشش رفتم و به راهمون ادامه دادیم. کمی که از شارلوت دور شدیم گفتم: هرجا خواستی بری منم باهات میام تنها نمیمونم! تئو خندید و گفت: شانس اوردی گیر شارلوت افتادی زن عموی من فقط یه مقدار ترسناک به نظر میاد قلب مهربونی داره و بهت قول میدم اگه باهام میومدی خیلی بدتر بود! از حرفش تعجب کردم و گفتم: وایسا ببینم زن عموت؟ تئو گفت: خیلی چیز ها هست که باید بهت بگم ولی اول باید لافین رو پیدا کنم.
✩✩✩✩✩
فک کنم جهنم واقعی اینجا بود! به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار به مشامم رسید و دود همه جا بود، مردم برهنه و م/ست روی زمین افتاده بودن و بعضی ها هم در حال شر/ط بندی و مسابقه دادن. دست تئو رو گرفتم و فشاری به دستم داد که معنیش همون مواظبتم خودمون بود، سمت بار tندر رفتیم و تئو گفت: لافین کجاس؟ بار tندر که در حال درست کردن کو/کتل بود گفت: چمیدونم احتمالا باز تو اتاقش داره میخوره دیگه! تئو لیوان های که بار tندر در حال پر کردن اونها با کو/کتل بود رو زمین انداخت و صدای شکستش برای چند ثانیه توجه بار tندر رو جذب کرد، دستش رو روی میز گذاشت و گفت: بهت گفتم لافین کجاست؟ مرد نگاهش کرد و بلخره با تمام حواسش به سوال تئو فکر کرد و پس از چند ثانیه، با جدیت گفت: توی سالن بیلیارده. تئو لبخند زد و گفت: ممنونم گری! بیا بریم نُقلی!
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_43
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن!
@wrongtime1 ✨
#Wrongtime
#part_44
توی فکر بودم که گریم گرفت، روی مبل نشستم و اجازه دادم اشک هام جاری شه، شارلوت که این صحنه رو دید پیشم اومد و گفت: نمیدونم چی شده ولی چیزی که تئودور رو بعد 1 سال اینجا کشونده مطمئنم چیز خوبی نبوده، نگران نباش هرچی هم که باشه گره کار دست لافینه حلش میکنه، اگه لافین نبود من الان زنده نبودم که! از دست یه مشت رو/انی نجاتم داد! شاید بهش نخوره ولی مرد شریفیه فقط دنیا باعث شده شرافتش تو راه بدی خرج بشه. با حرفاش اروم گرفتم، انگار روی اتیشی که هر لحظه بیشتر در حال گر گرفتن بود اب میریخت. شارلوت اون ادمی که چند ساعت پیش دیدم نبود، زیر این نقابی که برای خودش درست کرده بود، موهای کوتاه بنفش، ارایش سنگین و لباس های عجیب توی چشمای اهوییش هنوز مهربونی و رحم وجود داشت، لبخند زدم و گفتم: حرفات واقعا ارامش بخش بود شارلوت. شارلوت طوری که انگار تا حالا این رو نشنیده بود گفت: من؟ نه بابا فقط حرف میزنم. در ضمن فقط تئودور منو شارلوت صدا میکنه اونم جدیدا میتونی شارل صدام کنی. کمی فکر کردم و گفتم: به خاطر همین تئودور صداش میکنی؟ به نشانه ی تایید سر تکون داد، و پرسید: راستی تو از کجا باهاش اشنا شدی؟ بحث خیلی یهو عوض شد و خودم رو باهاش وقف دادم پس گفتم: یه کافه ی فرانسوی تو میدون اصلی وجود داره، اونجا که بودم دیدمش و یکم حرف زدیم قرار شد فرداش هم رو ببینیم، فرداش که رفتیم مردی با قد متوسط و موهای جو گندمی داشت دو تا زن رو میکشت، همه چیز خوب بود که فرداش تو کافه بودیم پیدامون کرد. شارلوت با تعجب پرسید: وایسا ببینم احیانا اسمش جو نبوده؟ سر تکون دادم و گفتم: تو حرفاش گفت اسمش جو کولینزه. شارلوت از روی مبل بلند شد و گفت: داری بهم میگی شما جو کولینز رو دیدید؟؟؟ فکر کردم تئودور خل/افی چیزی کرده با جو مواجه شدی؟؟ دستم رو کشید به سمت دری که وارد سالن بیلیارد میشد و با فشار در رو باز کرد. تئو روی مبل مشکی بزرگی نشسته بود و لافین رو میز بیلیارد، شارلوت جیغی زد و گفت: جو؟ الان باید به من بگید؟ دارید باهام شوخی میکنید دیگه اره؟ تئو نگاهش کرد و گفت: شارل اروم باش! اتفاقی نیوفتاده که! شارلوت دوباره جیغ زد و گفت: اتفاقی نیوفتاده؟ اون روانی نزدیک بود دوبار من رو بکشه! لافین بلند شد و گفت: و هر دوبارش رو هم نذاشتیم درسته؟ تا الان سکوت کردم و به حرفاشون گوش دادم، جلو تر رفتم و گفتم: اینجا چه خبره؟
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_45
جانم؟؟؟؟
وقتی شنیدم که جو عمو کوچیکه ی تئوعه باورم نمیشد. مگه فیلم ترکیه؟ این فامیل اون در میاد یعنی چی اخه، توی همین فکر ها بودم که شارلوت گفت: راستش رو بخوای تئو یه مدت هم براش کار میکرد، البته که به میل خودش نبود جفری وقتی که با ام ازدواج کرد، قرار نبود بچه دار شن فقط اصرار امیلی بود که تونست راضیش کنه ولی وقتی که تئو به دنیا اومد، جو و لافین عاشقش بودن و این باعث شده بود جفری از تئو بدش بیاد و یه جورایی بهش حسودی کنه. جفری به عنوان برادر کوچیک جو و لافین همیشه نیاز به توجه و تایید اون دوتا داشت، تئو بچه ی بامزه ای بود هم حرفاش هم رفتارش و کلا تو دل برو بود.صادقانه بگم جای جفری رو براشون پر کرده بود، وقتی که تئو یکم بزرگتر شد تو مدرسه واقعا درس نمیخوند. با این حرفش خندم گرفت، از همون اول هم بهش نمیخورد که بخواد درس بخونه. شارلوت با لبخند گفت: نخند جدی میگم، ولی جدای درس تو تمام رشته ها ورزشی مهارت داشت و بهترین بازیکن والیبال مدرسشون بود، جو همیشه توی مسابقه های تئو شرکت میکرد. لافین و جو همیشه مسابقه میدادن که ببینن کی بهترین کادو رو براش میگیره، همیشه لافین برنده میشد. گذشت و گذشت تا تئو 15 ساله شد، کادو ی جو به تئو دیگه بهترین بازی سال یا موتور نبود، کادوش راز خانوادگی بود، رازی که همه چیز رو عوض کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: و اون راز چی بود؟ هر سه تاشون به هم نگاه کردن و ایندفعه تئو برای تعریف کردن ادامه ی داستان جلو اومد...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_46
وقتی که برای تولد 15 سالگیم یه کلید گرفتم شوکه شدم، یه کلید؟ برای چی بود؟ چیکار باید باهاش میکردم؟ از جو پرسیدم و جوابش فقط (پارک ریجنت) بود. 10 روز تمام اونجارو گشتم، انقد گشتم و گشتم که بالاخره جرعت کردم توی ساختمون خرابه ای که از بچگی ازش میترسیدم برم. توی خرابه رو گشتم، تهش به یه کوچه ختم شد. وارد کوچه که شدم مثل تو بود وقتی اولین بار اینجا رو دیدی، اونجا گری رو دیدم و ازش پرسیدم یه همچین کلیدی رو کجا میتونم استفاده کنم، بهم گفت که باهاش به بار برم، وقتی رسیدم طبقه بالا رفتیم و یه دفتر خیلی بزرگ دیدم. صندلی های بزرگ مشکی و کمد های بزرگ که پر از اسناد مختلف بود. صندلی بزرگی هم اونجا بود، وقتی که برگشت از دیدن کسی که اونجا بود شوکه شدم. جو بود! سمتش رفتم و تنها سوالی که ازش پرسیدم همین بود، یعنی چی؟ جوابش همونی بود که نیاز داشتم، فهمیدم خانواده ی من پولشون رو از کارخونه ی صنایع غذایی در نمیارن! فهمیدم جو و لافین یکی از بزگترین خلاف کار های لندن بودن! نگاهش کردم و سعی کردم اتفاقات رو هضم کنم، پرسیدم: پس جفری چی؟ اون بخشی از این کسب و کار خانوادگی نبود؟ لافین لیوان وی/سکی که دستش بود رو سر کشید و گفت: خب اینجاش رو من باید تعریف کنم، جفری همیشه یه بی عرضه بود، تنها چیزی که براش مهم بود پا/رتی هایی بود که میرفت. بابا خیلی سعی کرد اون رو سر عقل بیاره ولی نه نمیشد، جفری تنها سهمی که از این به قول خودت کسب و کار داشت توزیع مو/اد بود. کار مهمی نبود به جز جفری ده ها نفر دیگه هم بودن که این کار رو میکردن، فکر میکردیم پسرش هم مثل اون باشه ولی تئو همیشه باهوش بود، شاید نه توی حل کردن یه مسئله ی مسخره ریاضی یا شیمی ولی تو حل کردن معما ها یه پا نخبه بود، توی ورزش؟ دومی نداشت، توی پوشوندن گند کاری هاش؟ رو دست نداشت! اون موقع مشکلاتش بچگونه بود شاید شکوندن گلدون مورد علاقه ی امیلی یا خراب کردن امتحاناش، ولی تو لاپوشونی کردن همونا هم عالی بود!
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_48
لافین گفت: بزار بقیشو بگم، توی همون حالت چندش و بد بودن که جو اون هارو میبینه، ولی نه چیزی به تئو میگه و نه ازش میخواد که بس کنه فقط چند دقیقه از دور بهشون نگاه میکنه. هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد همون جو کولینز معروف که از هرچی زن بود حتی مادرمون تنفر داشت عاشق دوsت دخtر برادر زادش بشه، اونم برادر زاده ای که میپرستید. نانسی بر خلاف ظاهر بانمکش موذی ترین ادمی بود که دیدم. وقتی جو بهش پیشنهاد داد در جا قبول کرد و تئو رو به راحتی فروخت. لافین به سمت یخچال بزرگی که پشت میز بود رفت، لیوان ابی اورد و گفت: بیا بخور منم جای تو بودم شوکه میشدم! شوکه در مقبال حسی که الان داشتم هیچ بود، کدوم ادم عاقلی با عموی دوsت پsرش بهش خیانت میکنه؟ اب رو از دست لافین گرفتم و نوشیدم، به لافین گفتم: من هنوز باورم نمیشه چجوری ممکنه همچین کاری بکنه؟ لافین شونه بالا انداخت و گفت: نانسی بود دیگه، پول براش حرف اول رو میزد، اینارو ولش کن بزار از واکنش تئو بهت بگم، تئو وقتی فهمید از جو متنفر شد. پیشم اومد و همه چیز رو بهم گفت و تنها کاری که میتونستم براش بکنم کاری بود که دوست نداشت. تئو کارش رو دوست داشت و ازش لذت میبرد، ولی نه من نه امیلی راضی نبودیم و تصمیم گرفتم هرکاری که جو بهش میگه رو به نانسی بسپرم و نانسی رو نوچه ی جو کنم. کار سختی بود ولی باعث شد تئو از هممون متنفر شه. نگاهش کردم و گفتم: نگو که این رو میخواستی! لافین طوری نگاهم کرد که انگار با این جمله نابودش کرده بودم، با بغض گفت: معلومه که این رو نمیخواستم! تئو عین پسر خودم بود ولی تنها شکلی که میتونستم نشون بدم نانسی بوده که همه چیزش رو ازش گرفته همین بود...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_49
به زمین نگاه کردم و گفتم:تو بهترین کار رو کردی… این به نفع همه بود، مخصوصاً خود تئو.
مکث کردم.عامم.راستی، اشکال نداره لافین صدات کنم؟
لافین سریع سرش رو تکان داد.نه بابا، اتفاقاً خوشحال هم میشم دختر خانم.
لبخند زدم… یا حداقل سعی کردم بزنم. تو واقعاً عموی خوبی هستی. تئو باید خیلی خوشبخت باشه که همچین عمویی داره.
لافین لیوانش را دوباره پر کرد و چشم از میز بیلیارد برنداشت. بعضی وقتا خیلی تلاش میکنم ازش محافظت کنم… ولی همیشه یکی هست که خرابش کنه.
نگاهی کوتاه باهم گفتیم: مثلا جو.
راستی… چرا یهو حالت عوض شد؟ سر نانسیه؟
با این حرفش انگار یخ زده بودم نمیتونستم حرف بزنم ولی لافین تونست از توی چشمام بخونه و گفت: مطمئن باش تئو الان به نانسی فکر نمیکنه همونقدر که عاشقش بود، ازش متنفره. لازم نیست نگرانش باشی.
نگاهش کردم و با صدایی که اروم تر از چیزی بود که میخواستم گفتم:نه… مسئله نانسی نیست. مشکل اینه که… خب چجوری بگم...اگه قبل من با آدمای زیادی بوده… مهم نیست. فقط… چرا هیچی بهم نگفت؟ جو، نانسی، اون عمو… چرا من هیچی نمیدونم؟ انگار وسط یه داستان اضافه شدم!
لافین نزدیکتر اومد. دستش رو روی شانهام گذاشت. دیانا… تو از الان بخشی از این خانوادهای. تئو فقط میخواست ازت محافظت کنه. بعضی چیزا رو نگفته چون نمیخواست تو هم توی این همه کثیفی گیر کنی، از طرفی هم تئو همه چیز رو فراموش کرده مطمئنم نمیخواسته تو رو هم درگیر خانواده کنه.
لبخند کوچیکی زدم و گفتم: مرسی لافین:)
خندیدم نمیدونستم باید به چی بخندم.
این همون مردی بود که اسمش لرزه به تن آدمها میانداخت… و حالا داشت بهم میگفت ( توهم بخشی از این خانواده ای)
با باز شدن در رشته ی افکارم قطع شد و صدای تئو به گوش میرسید که میگفت: لافین، میشه چند دقیقه ما رو تنها بذاری؟ میخوام با دیا حرف بزنم.
لافین لیوانش را سر کشید و گفت: باشه بابا… دوستدخترتو بردار. برعکس تو، خیلی شیرینتره.
و با تیکهی آخرش بیرون رفت.
دست به سینه نشستم و گفتم: بله؟
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_50
تئو نفسش رو حبس کرد: از لحنت میفهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده.
با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمیگفت، تو اصلاً قرار نبود هیچکدوم رو بهم بگی، نه؟
تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم.
بلند شدم.نمیتوانستم آروم باشم.
با بغض گفتم: هیچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همهچی! فقط دروغ و مخفیکاری. من حتی نمیدونم تو کی هستی!
تئو یک قدم نزدیکتر اومد.
فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که میشناسی. فقط با یه گذشتهی لعنتی که دارم تلاش میکنم ازش فرار کنم.
فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس میکردم.
و با اینکه میدونستم اشتباهه…
اجازه دادم اولین بوsهام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد.
جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم
شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه.
تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:
شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود.
لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمیخوام پایانشو ببینم.
با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای…
@wrongtime1✨