eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
433 دنبال‌کننده
26 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
توهم عاشق رمان های اروپایی ولی هیچ جا مثلشون پیدا نمیکنی؟ 😔❤️‍🔥 زندگی دو نوجوون به نام های دیانا و تئو که توی زمان اشتباهی همو ملاقات میکنن... رمانی از قلب لندن با چاشنی عشق و هیجان قصه ای که دوستی واقعی رو به تصویر میکشه💁🏻‍♀💗 @wrongtime1 بزن رو لینک تا ببینیم بعدش چی میشه✨ پارت بعدی 333 تاییمون😚💘
دینگ دینگ دینگ... با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، چشمام از شدت خواب نمیدید و دنبال گوشیم میگشتم. پیداش که کردم با دیدن اسم alex یکی از صمیمی ترین دوستام شوکه شدم، اون کی این وقت صب زنگ میزد؟ تلفن رو جواب دادم و صدای دادش از اونور خط میومد میگفت: معلوم هست کجایین؟ ساعت 8:30 دقیقس یه ربع دیگه باید مدرسه باشیم نمیخواین بیاین؟ از شوک حرفش خواب از سرم پرید و گفتم: تو برو ما میایم یکم دیگه.باشه ای گفت و خدافظی کرد، سریع الا رو بیدار کردم و گفتم: پاشو پاشو که خواب موندیم! بلند شد و گفت: وای خدایا دوباره؟ ✩✩✩✩✩ نمیدونم این 20 دقیقه چجوری گذشت و چی پوشیدم ولی وقتی اینه ی اسانسور باز شد، صورت های پف کردمون کامل مشخص بود، کت و دامن سورمه ای من چروک نامرتب بود ولی الا با وجودی که دیر کرده بودیم کاملا مرتب و اراسته بود، کیفم به دلیل گم کردن کتابام سبک و افتاده بود و سوییشرت کرمی رنگم کج. ولی کاپشن الا طوری اتو کشیده بود که هرکی ندونه فکر میکرد الان از خشک شویی تحویل گرفته شده، همیشه عاشق تفاوت هامون بودم! بالاخره اسانسور رسید، پیاده شدیم و به سمت مدرسه دویدیم ولی خب فایده ای نداشت، 9:03 بود و زنگ خورده بود، وارد مدرسه شدیم و اسم امون به عنوان تاخیر ثبت شد، به سمت کلاس رفتیم در زدیم و وارد شدیم. خانم واکر معلم تاریخ در حال درس دادن بود ولی به محض ورود من و الا همه ی کلاس نگاهشون به من و الا افتاد و بی توجه به معلم شروع به صحبت کردن، بین همه ی اونا فقط میا توجهم رو جلب کرد که به جای کت صورتی رنگ پشمی هودی تدی داری پوشیده بود و در ردیف جلوی کلاس چپ چپ نگاهم میکرد، انقدر دغدغه داشتم که به درد زخم هام توجه نمیکردم ولی با دیدن میا انگار نمک روی زخمم پاشیده بودن و سوزش بخیه هام رو حس میکردم. بدون اهمیت به بچه ها به ته کلاس رفتم، کیفم رو روی میز پرت کردم و نشستم... @wrongtime1
خسته بودم پس سعی کردم سر کلاس یه چرت کوتاه بزنم، اما قبلش الکس صدام کرد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم، الکس همیشه همون الکس بود، موهای مشکی که تقریبا تا اول های کمرش بود، عینکی که مثل ویترین در برابر چشماش بود، ابروهای پر و چشمای کشیده، همیشه هم لباس های تنش مشکی بود. خوشحالم که وقتی همه چیز در حال عوض شدن بود الکس هنوز همون دختر ناز همیشگی بود! دوباره صدا کردنم باعث شد توجهم بهش جلب شه که میگفت: خواهش میکنم زودتر بیاین همیشه انقدر دیر میکنین که خانوم ماریلو ازتون به شدت شاکیه. اروم خندیدم و گفتم: به خدا حواسم نبود خوابم میومد ولی چشم. دوباره سرمو روی میز گذاشتم که یادم اومد چتای دیشبم با تئو رو نشون الا ندادم! سریع گوشیم رو باز کردم و بهش گفتم: الا بدو این هارو بخون! وقتی گوشیم رو گرفت تغییر حالت صورتش کاملا مشخص بود و بعدش به سمتم برگشت و گفت: وایسا الان اولین دیتت رو با پسری داری که چند ساعته میشناسی؟ نمیدونم کجای این حرف طوری خنده دار بود که من و الا بخوایم با خنده هامون توجه کل کلاس رو جلب کنیم! خانم واکر گفت: اروم بچه ها دارم درس میدم. باشه ای کوتاه گفتیم و به بحثمون برگشتیم، با خجالت گفتم: حالا اگه یه بار دیگه بگه میرم ولی اینجوری نه که فکر نکنن علافم. به نشانه ی تایید سر تکون داد و منم سرم رو روی میز گذاشتم که بخوابم... @wrongtime1
دستم رو روی دهنم گذاشتم و از ترس عقب عقب رفتم که ناگهان دوتا دستی که دورم حلقه شده بود رو روی بدنم حس کردم... به نظرت چه اتفاقی برای دیانا افتاده؟ دوتا دست؟ به نظرت کی میتونه باشه؟🤷🏻‍♀💗 @wrongtime1 بزن رو لینک تا ببینیم چیشده! بدو بیا که پارت جدید داریم😌❤️‍🔥
222💆🏻‍♀🌚🛐
مبارک باشه دختر نازم:)💙🌀
با صدای الا بیدار شدم که می گفت: زنگ خورد پاشو بریم خونه. سرمو بلند کردم، و با خواب آلودگی وسایلم رو جمع کردم. بلند شدم و با الا از کلاس خارج شدیم، میتونم بگم نصف راه رو داشتیم درمورد اینکه چی بپوشم حرف میزدیم، لباسی که نه خیلی مجلسی باشه که فکر کنه این دیت مهم ترین اتفاق زندگیمه نه طوری که فکر کنه با پیژامه و لباس تو خونه دارم میرم. بحثمون داغ شده بود که صدای نوتیف گوشیم حواسم رو پرت کرد، فکر کردم بابام یا لیام باشه ولی تئو بود! Teo: هنوز سر حرف دیشب هستی دیگه؟ ساعت 9 تو خیابون گرینگ کنار هایپر مارکت میبینمت الا نگاهی بهم انداخت و گفت: الان راضی شدی بری؟ خندیدم و گفتم اره زشته دیگه دوبار گفت نمیشه نرم و تایپ کردم Diana: معلومه که هستم، میبینمت توی راه خونه باز هم بحثمون لباس من بود و باز هم به نتیجه نرسیدیم، بالاخره رسیدیم و با خستگی روی مبل پریدم! گوشیم رو برداشتم، ساعت 3:34 دقیقه بود میتونستم تا ساعت 5 بخوابم و بعد حاظر شم. پس الارم گذاشتم و به الا گفتم: من میخوابم اگه باز هم الارم گوشیم خاموش بود بیدارم کن خودت. الا نگاهی به لباس هام انداخت و گفت: نمیخوای لباست رو در بیاری؟ خمیازه ای کشیدم و گفتم: وای نه الا اصلا حوصله ندارم. خندید و به اتاق رفت... @wrongtime1