eitaa logo
فور؟ کم𝐖𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐭𝐢𝐦𝐞
435 دنبال‌کننده
21 عکس
31 ویدیو
3 فایل
به نام خداوند رنگین کمان✨ اینجاییم با هم تا وارد یه داستان بشیم و توی این هیاهوی روزگار توی تصورات خودمون و یک دنیای دیگه زندگی کنیم توی داستانی خیالی، که کم از واقعیت نداره... من اینجام: @pv_shaya2 لینک چنل: @wrongtime1 اغاز:1405/01/12
مشاهده در ایتا
دانلود
به زمین نگاه کردم و گفتم:تو بهترین کار رو کردی… این به نفع همه بود، مخصوصاً خود تئو. مکث کردم.عامم.راستی، اشکال نداره لافین صدات کنم؟ لافین سریع سرش رو تکان داد.نه بابا، اتفاقاً خوشحال هم می‌شم دختر خانم. لبخند زدم… یا حداقل سعی کردم بزنم. تو واقعاً عموی خوبی هستی. تئو باید خیلی خوشبخت باشه که همچین عمویی داره. لافین لیوانش را دوباره پر کرد و چشم از میز بیلیارد برنداشت. بعضی وقتا خیلی تلاش می‌کنم ازش محافظت کنم… ولی همیشه یکی هست که خرابش کنه. نگاهی کوتاه باهم گفتیم: مثلا جو. راستی… چرا یهو حالت عوض شد؟ سر نانسیه؟ با این حرفش انگار یخ زده بودم نمیتونستم حرف بزنم ولی لافین تونست از توی چشمام بخونه و گفت: مطمئن باش تئو الان به نانسی فکر نمی‌کنه همون‌قدر که عاشقش بود، ازش متنفره. لازم نیست نگرانش باشی. نگاهش کردم و با صدایی که اروم تر از چیزی بود که میخواستم گفتم:نه… مسئله نانسی نیست. مشکل اینه که… خب چجوری بگم...اگه قبل من با آدمای زیادی بوده… مهم نیست. فقط… چرا هیچی بهم نگفت؟ جو، نانسی، اون عمو… چرا من هیچی نمی‌دونم؟ انگار وسط یه داستان اضافه شدم! لافین نزدیک‌تر اومد. دستش رو روی شانه‌ام گذاشت. دیانا… تو از الان بخشی از این خانواده‌ای. تئو فقط می‌خواست ازت محافظت کنه. بعضی چیزا رو نگفته چون نمی‌خواست تو هم توی این همه کثیفی گیر کنی، از طرفی هم تئو همه چیز رو فراموش کرده مطمئنم نمیخواسته تو رو هم درگیر خانواده کنه. لبخند کوچیکی زدم و گفتم: مرسی لافین:) خندیدم نمی‌دونستم باید به چی بخندم. این همون مردی بود که اسمش لرزه به تن آدم‌ها می‌انداخت… و حالا داشت بهم می‌گفت ( توهم بخشی از این خانواده ای) با باز شدن در رشته ی افکارم قطع شد و صدای تئو به گوش میرسید که میگفت: لافین، میشه چند دقیقه ما رو تنها بذاری؟ می‌خوام با دیا حرف بزنم. لافین لیوانش را سر کشید و گفت: باشه بابا… دوست‌دخترتو بردار. برعکس تو، خیلی شیرین‌تره. و با تیکه‌ی آخرش بیرون رفت. دست به سینه نشستم و گفتم: بله؟ @wrongtime1
کنسر ، انقدر که به همه رحم میکنی و براشون غصه میخوری من نگرانتم.
تئو نفسش رو حبس کرد: از لحن‌ت می‌فهمم لافین چیزهایی بهت گفته… چیزهایی که نباید. ولی قبل از اینکه قضاوت کنی، فقط گوش بده. با عصبانیت گفتم:چیزهایی که نباید؟ اگه لافین نمی‌گفت، تو اصلاً قرار نبود هیچ‌کدوم رو بهم بگی، نه؟ تئو مکث کرد. پس از چند ثانیه گفت: دیا… منظورم این نیست. بذار توضیح بدم. بلند شدم.نمی‌توانستم آروم باشم. با بغض گفتم: هیچی لازم نیست بگی تئودور. تو منو آوردی اینجا و هیچی بهم نگفتی… نانسی، عموت، همه‌چی! فقط دروغ و مخفی‌کاری. من حتی نمی‌دونم تو کی هستی! تئو یک قدم نزدیک‌تر اومد. فاصله ای که بود رو از بین برد، با انگشتش آرام موهایم را پشت گوشم زد و گفت:من همونم… همونی که می‌شناسی. فقط با یه گذشته‌ی لعنتی که دارم تلاش می‌کنم ازش فرار کنم. فاصله دیگر وجود نداشت.نفسش را حس می‌کردم. و با اینکه می‌دونستم اشتباهه… اجازه دادم اولین بوsه‌ام، در بدترین زمان ممکن، اتفاق افتاد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که در باز شد. جفتمون به سمت دیگه ای پرت شدیم شارلوت وارد شد و گفت: تئو… تو واقعاً تایمینگت افتضاحه. تئو بدون اینکه چشم ازم برداره گفت: شارلت… کاش میشد یه کم دیرتر میومدی؟ تازه شروع شده بود. لافین از پشت داد زد:اگه این شروعه، من نمی‌خوام پایانشو ببینم. با دست به سرم کوبیدم و گفتم:وای… @wrongtime1
کنسر ، کمتر حرص بخور.
داری با زندگیت چیکار میکنی جوانِ ایرانی؟ بخواب دیگه :)