#Wrongtime
#part_38
با ریختن قطره های آب از دوش حموم، بخار بیشتر میشد. حموم اب داغ بهترین حس دنیا! اگه دیرم نبود میتونستم وان رو پر کنم و ساعت ها توش بشینم ولی حیف که وقت نداشتم پس سریع کارمو انجام دادم و بیرون رفتم، حموم نزدیک اتاقم بود و نیاز نبود با حوله ی کوتاه از جلوی تئو رد شم، سریع از توی کمد دامن کرمی رنگی برداشتم و با شومیز ابی که گره زده بودم پوشیدم، گردنبند همیشگیم رو روی گردنم محکم کردم و با سرعت نور ارایش کردم، توی اون فاصله موهام داشت خشک میشد و تصمیم گرفتم با سشوار کشیدن حالتش رو خراب نکنم پس موهام رو شونه کردم و دست بهشون نزدم، عطر مورد علاقم رو برداشتم و روی لباسم خالی کردم، سریع توی سالن رفتم ساعت رو نگاه کردم، 16:13 دقیقه! باز هم خوب بودااا. توی همین فکرا بودم که تئو پشت سرم ظاهر شد و در حالی که لباس های دیشبش رو دوباره پوشیده بود گفت: الا دوستت اومد فکر کنم یکم از دیدن من اینجا شوک شده توی حیاط منتظرمون نشسته هروقت کارت تموم شد بگو بریم. سر تکون دادم گفتم: اره تموم شد کارم بریم. از در بیرون رفتیم و الا با دیدنم سریع گفت: عه سلام! خوبی تو؟ پیشش رفتم و بغلش کردم، واقعا دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم حیف که تئو گفته بود خطرناکه! بعد چند ثانیه در اغوش کشیدنش ازش جدا شدم و گفتم: همه چیزو بهت میگم! فعلا دیره بریم سمت کافه بعدا حرف بزنیم. امیدوار بودم تا بعد اومدن از کافه یادش بره، از در بیرون رفتم و خواستم به سمت پیاده رو برم که تئو گفت: کجا؟ ماشین گرفتم. با خجالت برگشتم و گفتم: حالا چی میشد از اول بگی من نرم اونور؟ خندید گفت: ببخشید. تا خواستم چیزی بگم تاکسی جلومون بود سریع سوار شدم و تا اونجا به بیرون پنجره خیره شدم، دلشوره ی عجیبی داشتم و احساس میکردم امروز قراره یه اتفاق بد بیوفته ولی توجه نکردم و سعی کردم حواسم رو به درخت های کنار خیابون پرت کنم، بلخره رسیدیم و با تشکر کردن از راننده از ماشین پیاده شدم، وارد کافه که شدیم از اون روز که من اومدم شلوغ تر بود و پر جنب و جوش تر بود، به سمت پیشخوان رفتیم و با دیدن جیک دست تکون دادم و پیشش رفتم، با لبخند و حس خوب از دیدن یه اشنا گفتم: سلام جیک، حالتو از تئو پرسیدم خیلی نگرانت بودم بهتری؟ کارت حل شد؟ جیک با لبخند پدرانه ای گفت: به لطف تو بله همه چی حل شد و اگر یکم دیر میرسیدم واقعا بد میشد، به دختر کوچولوی کنارش گفت...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_39
الیس، به دیانا سلام بده.
زانو زدم تا راحت تر باهاش حرف بزنم با صدای نازک بچگونش گفت: سلام. موهای طلایی و چشمای عسلی داشت که با پیراهن صورتیش شبیه عروسک به نظر میرسید، دستی به موهاش کشیدم گفتم: سلام قشنگم. مشغول بازی کردن با الیس شدم و تو همین فاصله تئو و جیک شروع به سلام دادن کردن، فکر کنم 5 دقیقه تو اون حالت بودیم و وقتی که بالاخره تونستن از الیس جدام کنن به سمت میز رفتیم، تئو گفت: منو رو نگاه کنید هرچی میخواید بگید براتون بیارم مهمون من، سریع مخالفت کردم و گفتم: وای نههه، من میخواستم کمکت کنم نه اینکه یه بار هم روی دوشت اضافه کنم! تئو دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تو بشین کمک هم میکنی اول یکم استراحت کن تموم شد بیا آشپزخونه دنبالم، الا هم میتونه پیش جیک و الیس بشینه یا اگه دوست داره بیاد پیش ما هرجور که راحته. بالاخره روی میز نشستیم و الا گفت: نه مزاحم شما دوتا نمیشم دلم میخواد به جیک کمک کنم. تئو سر تکون داد و گفت: هرچی انتخاب کردین بهم بگین. لبخندی زدم و رفت، دست به سینه نشستم و گفتم: خب بزار تعریف کنم...
✩✩✩✩✩
همه چیز رو منهای اون صحنه ی شاهکاری که دیدم تعریف کردم بالاخره الا گفت:دیشب بهت خوش گذشته ها، البته که منم شب خوبی رو داشتم بگو کی پیام داد. یکم صندلیم رو عقب کشیدم و گفتم: نگو که... نزاشت جملمو تموم کنم گفت: ویلی. با دست به سرم کوبیدم و گفتم: چرا بلاک نمیکنی اینو؟ چی میگه باز؟ الا شونه بالا انداخت و گفت: حرفای همیشگی دلم برات تنگ شده چرا دیگه پیام نمیدی و این حرفا. خواستم شروع به فحش دادن کنم که صدای الیس رو از پشت سرم شنیدم: دیانا؟ تئو کارت داره میری پیشش؟ بلند شدم و به الا گفتم: میام الان. الا بلند شد و گفت: برو پیش عشقت منم میرم پیش جیک. خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم، تئو رو در حال ظرف شستن پیدا کردم، پیشش رفتم و گفتم: به منم دستکش بده! سر تکون داد و گفت: نه نه نه. شما بشین اینجا نمیخواد دست بزنی. با عصبانیت گفتم: پرنسسم مگه نه میزاری ظرف بشورم نه غذا درست کنم بده بابا حوصلم سر رفت! با خنده گفت: پرنسس که هستی ولی نه نمیدم خسته میشی!
@wrongtime1✨
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشد بت بگم بری میمیرم:)
𝓙𝓸𝓲𝓷✨
@wrongtime1
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا نمیتونم با خیلیا درموردش حرف بزنم، درمورد حس الانم ولی از اینکه یسریا مثل: ( شادی، انیتا، الناز، رونی، یسنا، ایدا، سمر، افرا، پیرمرد 80 ساله) همیشه کنارم بودن واقعا خوشحالم دمتون گرم جدی بچه ها💘