617.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون من خوابت نمیبره؛
𝓙𝓸𝓲𝓷✨
@wrongtime1
#Wrongtime
#part_40
بده من ببینم حوصلم سر رففف!
ظرف رو بالا برد تا دستم بهش نرسه و سعی میکردم بگیرمش، خندید و گفت: میتونیم تا صبح به این کار ادامه بدیم، ظرفو بهت نمیدم ولی تلاش کردنت خیلی بامزس. پریدم و ظرف رو گرفتم با حس پیروزی گفتم: تا صبح؟ 5 دقیقه ای گرفتمش که! کاملا خونسرد گفت: خودم ولش کردم که بگیری. با پوزخند گفتم: اره اره جون خودت قبول کن که گرفتم زندگی برد و باخت داره! جلو تر اومد و فاصلمون شاید حدود 10سانت بود، خم شد تا هم قد شیم و گفت: پس الان تو یه برد محسوب میشی؟ قرمز شدم، همه چی خیلی داشت زود پیش میرفت، عجیب بود، ولی همه جای زندگی من عجیب بود. این یه بار رو میخواستم بزارم هر اتفاقی میوفته بیوفته پس به چشماش نگاه کردم و گفتم: شاید؟ نزدیک تر شد، جوری که دیگه فاصله ای بینمون نبود. چشماش برق میزد با لحنی که گویای برق چشماش بود گفت: معلومه که همینطوره نُقلی. با خنده گفتم: نقلی چیه؟ میخواست جوابمو بده که در یهو باز شد و الا وارد شد، رنگش پریده بود با نفس نفس میگفت: هیچ ایده راجب اینکه چیکار کردین یا الان چیکار دارین میکنین ندارم ولی چند نفر دنبالتونن که ادم های خوبی به نظر نمیان. با ترس به تئو نگاه کردم و به سمت در رفتیم، میتونستم همون مرد با موهای جو گندمی رو ببینم که با جیک حرف میزد و الیس که با ترس به جیک چسبیده بود، تئو نگاهی بهم کرد و گفت: فقط دنبالم بیا و اصلا واینستا باشه؟ سر تکون دادم و دنبالش رفتم...
@wrongtime1✨
#Wrongtime
#part_41
دستت رو بده من!
دستش رو گرفتم و با کمکش از کابینت بالا رفتم، پنجره ی کوچیک که اونجا بود رو باز کردم و میخواستم بیرون برم که صدای الا حواسم رو پرت کرد: دیا حواست به خودت باشه ها! سر تکون دادم و سریع بیرون پریدم، شانس اوردم که پایین پنجره چمن و بود و به پارک راه داشت مگرنه تا الان حتما زخمی شده بودم، چند ثانیه بعد تئو هم از پنجره بیرون پرید و دستم رو گرفت، با عجله گفت: فقط بدو! نمیدونستم کجا داریم میریم ولی دنبالش رفتم تا به یه خرابه رسیدیم. تئو وایساد و گفت: نُقلی اینجا با کسی چشم تو چشم نشو و از هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس هیچی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد. هنوز هم نُقلی گفتنش رو نمیفهمیدم ولی الان واقعا بحث این نبود پس فقط پرسیدم: یعنی چی مگه کجا داریم میریم؟ بهم اشاره کرد که بیا و گفت: میبینی...
✩✩✩✩✩
فکر میکردم یه همچین جاهایی فقط تو فیلماس ولی خب انگار واقعیه، کوچه ی تنگ و سر بسته ای که در ورودی بهش از توی یه خرابه بود! هرکی مشغول یه کاری بود ولی چیزی که بین همشون مشترک بود یا حداقل چیزی که من فهمیدم این بود که همش غیر قانونی بود! مثل فروختن مو/اد، قا/چاق، د/زدی، و خیلی چیز های دیگه... تئو وایساد و گفت: تکون نخور وایسا الان میام. باشه ای گفتم و رفت، خانوم جوونی که ارایش عجیب و موهای کوتاه داشت به سمتم اومد، سینی جلوم گرفت که پر نوشیدنی های رنگارنگ بود... با لحنی که مخصوص فروشنده ها بود گفت: اولیش برای خانوم خوشگله رایگانه یکی بردار مهمون من! خانوم خوبی به نظر میرسید خواستم بردارم که یاد حرف تئو افتادم (از کسی چیزی نگیر حتی اگه خودش رو دوستم معرفی کرد) با لبخند گفتم: خیلی ممنونم، اصلا تشنم نیست. لحنش جدی تر شد و گفت: بردار دیگه به امتحانش میارزه. دوباره گفتم: مرسی نمیخوام. لحنش کاملا فرق کرد و گفت: بهت میگم بردار!
@wrongtime1✨
بزارید خودمو معرفی کنم؛
من شایام، 14 سالمه و ساکن تهرانم
به خدا دخترم😭
عاشق رفیقام، خانوادم، شکلات، فیلم، کتابام، بالشم، وطنم و بیرون رفتنم.
تو رابtه نیستم🤷🏻♀
اولین بار نیست که رمان مینویسم ولی نه میزاشتم کسی بخونه نه ببینه، تا چند وقت پیش که کاملا یهو تصمیم گرفتم شروع به نوشتن کنم اونم کجا؟ وسط کلاس! و به پیشنهاد چند نفر از رفیقام چنل زدم. الانم اینجا پیش شماهام💗
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_52ee1eg&btn
ناشناسمون
حرفی،حدیثی،نظری،انتقادی،درخواستی... میشنوم💘
https://eitaa.com/joinchat/1890256409C8ae7d1b62a
چنلمون💕
#Wrongtime
#part_42
صدای تئو از پشت سرم اومد که میگفت: شارلوت قرار نیست هرکی رو میبینی چیزخور کنی که! خانومی که ظاهرا اسمش شارلوت بود به محض دیدن تئو پیشش رفت و با مهربونی گفت: تئودور! خیلی وقت بود بهمون سر نزده بودی تو کجا و اینجا کجا؟ تئو با بیخیالی گفت: هنوزم نمیخواستم سر بزنم ولی خب مجبورم، دنبال عمو لافین میگردم کجاس؟ از جرمی پرسیدم گفت نمیدونه. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: خودت اون الدنگ رو میشناسی احتمالا سرش یه جا گرمه، ولی فکر کنم بتونی توی کلاب پیداش کنی! یکم دیگه میرم اونجا. تئو بهم اشاره کرد و گفت: بیا بریم نُقلی، مرسی شارلوت در ضمن بهتره واسه ی فروش اونا راه بهتر از چیزخور کردن دخترای بیچاره پیدا کنی! سریع پیشش رفتم و به راهمون ادامه دادیم. کمی که از شارلوت دور شدیم گفتم: هرجا خواستی بری منم باهات میام تنها نمیمونم! تئو خندید و گفت: شانس اوردی گیر شارلوت افتادی زن عموی من فقط یه مقدار ترسناک به نظر میاد قلب مهربونی داره و بهت قول میدم اگه باهام میومدی خیلی بدتر بود! از حرفش تعجب کردم و گفتم: وایسا ببینم زن عموت؟ تئو گفت: خیلی چیز ها هست که باید بهت بگم ولی اول باید لافین رو پیدا کنم.
✩✩✩✩✩
فک کنم جهنم واقعی اینجا بود! به محض وارد شدن بوی الکل و سیگار به مشامم رسید و دود همه جا بود، مردم برهنه و م/ست روی زمین افتاده بودن و بعضی ها هم در حال شر/ط بندی و مسابقه دادن. دست تئو رو گرفتم و فشاری به دستم داد که معنیش همون مواظبتم خودمون بود، سمت بار tندر رفتیم و تئو گفت: لافین کجاس؟ بار tندر که در حال درست کردن کو/کتل بود گفت: چمیدونم احتمالا باز تو اتاقش داره میخوره دیگه! تئو لیوان های که بار tندر در حال پر کردن اونها با کو/کتل بود رو زمین انداخت و صدای شکستش برای چند ثانیه توجه بار tندر رو جذب کرد، دستش رو روی میز گذاشت و گفت: بهت گفتم لافین کجاست؟ مرد نگاهش کرد و بلخره با تمام حواسش به سوال تئو فکر کرد و پس از چند ثانیه، با جدیت گفت: توی سالن بیلیارده. تئو لبخند زد و گفت: ممنونم گری! بیا بریم نُقلی!
@wrongtime1 ✨
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Where did you go:)))
𝓙𝓸𝓲𝓷✨
@wrongtime1
#Wrongtime
#part_43
وقتی نزدیک سالن بیلیارد شدیم تئو دوباره شروع به نصحیت کرد و گفت: عموم چرت و پرت زیاد میگه، اصلا اهمیت به حرفاش نده. سر تکون دادم و داخل رفتیم: سالن خالی بود و مردی با پیراهن سفید و شلوار مشکی، موهای خیس از عرق و کفش های واکس زده مشغول زدن توپ ها با چوب بیلیارد بود. به محض وارد شدن ما داد زد: گری مگه بهت نگفتم نیا... تئودور! به سمت تئو اومد و بغلش کرد. موهاش رو تکون داد و گفت: چطوری پسر؟ دلمون برات تنگ شده بود. این خانوم کی باشن؟ نزاشتم تئو حرف بزنه و خودم گفتم: سلام، من دیانام تعریفتون رو زیاد شنیدم. لافین دستش رو جلو اورد و با لبخند گفت: خوشبختم، منم لافینم عموش، و به تئو اشاره کرد. تئو که تا الان حرفی نزده بود گفت: اگه سوال پیچ کردنت تموم شده منم دلم برات تنگ شده بود ولی مسئله ی مهم تری هست که باید درموردش باهات حرف بزنم. لافین لیوان ویس/کی کنار دستش رو پر کرد و گفت: بعد 7 ماه اومدی میزاشتی ببینمت اول! چه عجله ایه! تئو با عصبانیت گفت: اتفاقا عجله دارم، نُقلی نظرت چیه بری تو اتاق پیش شارلوت؟ نترس چیز خورت نمیکنه دست پخت خوبی داره میتونی هرچی میخوای بخوری! فکر کنم منظورش این بود که یکی از قوانین تغییر کرده و میتونم چیزی بخورم، فهمیدم که باید خصوصی حرف بزنن پس به سمت اتاق رفتم و گفتم: اره اره الان میرم. و وارد اتاق شدم، اتاق نسبتا بزرگی بود پر از یخچال ها و رگال هایی پر از لباس و کارتون که کنار اوناها مبل و تلوزیون هم بود، و اشپز خونه ی کوچکی هم اخر اتاق دیده میشد، شارلوت رو مبل نشسته بود و با دیدنم گفت: نشد خوب اشنا بشیم بیا ببینمت. هنوز ازش میترسیدم ولی پیشش رفتم و گفتم: من دیانام. البته بیشتر دیا صدام میکنن. شارلوت شونه بالا انداخت و گفت: منم شارلوتم زن عموی تئو. با لبخند گفتم: خوشبختم! شارلوت با مهربونی گفت: غریبی نکن بیا لباستو عوض کن معلوم نیست چجوری تونستی دامنت رو تحمل کنی تا اون موقع برات کیک میپزم نظرت چیه؟ لبخند زدم و تشکر کردم. به سمت رگال ها رفتم شلوار جین پیدا کردم که سایز کمرش بزرگ بود ولی میتونستم با کمربندی که توی سبد کنار رگال بود بپوشم در کنارش هم تاپ مشکی نخی که طرح عجیبی داشت رو برداشتم. پشت رختکن رفتم و لباسمو عوض کردم. هنوز باورم نمیشد، گوشیم کافه جا مونده بود، از بابام و الا هیچ خبری نداشتم و الان توی یه جای عجیب پیش زنی نشسته بودم که تا چند ساعت قبل میخواست چیز خورم کنه و از قضا زن عموی پسریه که چند روز پیش باهاش اشنا شدم و الان نمیدونم اصلا با اون پسر چه نسبتی دارم و حتا نمیدونم همون پسر با عموش درمورد چه چیزی حرف میزنن!
@wrongtime1 ✨